|
به یاد یار سفر کرده
سلام. دوستای عزیز این پست صرفا اتفاقات و خاطرت این چند روز انتخابات شهرمون هست که ما هم فعالیت داشتیم و منم کمتر به وبم سر میزدم.اگه وقت اضافی دارید این پست رو بخونید.البته سعی کنید وقت جور کنید و بخونید........ آخیییییییییییییییش!!!!! الحمد لله این انتخابات هم به خوبی و خوشی تموم شد و رفت.همیشه دلم میخواست توی شهر ما هم خانوما ستاد بزنن منم برم اونجا و فعالیت کنم.اما هیچ وقت بانوان، ستادی نزدن و من آرزو بر دل داشتم زندگی میکردم، تا این که تو این دوره ی انتخابات، خانومای شهر ما هم احساس مسئولیت کردند و ستادی شدن(البته هم ستاد مردمی آقای احمدی نژاد تشکیل شد و هم ستاد غیر مردمی! آقای موسوی) بنده هم بسیار خوش حال به جمع ستادیون! اضافه شدم.روز به روز شور و حال انتخابات بیشتر میشد.هر روز شهر رنگین تر میشد و ستادهای جدیدی( البته بازم ویژه ی آقایون) تشکیل میشدند.توی قسمتی از شهر که کلا زیر دست و بال طرفداران آقای موسوی بود نیاز دیده شد ستادی برای آقای احمدی نژاد زده بشه.یکی از دوستان که بنده رو میشناخت و میدونست که عشق ستاد و فعالیت دارم و عمرا جرقه تر!! از منو بتونن پیدا کنن، بنده رو به مسئولین معرفی کردند و بعد تایید، بنده شدم رئیس یک ستاد در مرکز شهر اونم وسط طرفداران اقای موسوی. بعله! جاتون خالی تو عرض کمتر از نصف روز به همراه 2 تا دوست جرقه! ستادی زدیم که شهر رو ترکوند.آخه ستادمون تو وسط بازار بود و پر رفت و آمد. ماهم کلی روزنامه و خبرنامه و پاسخ به شبهات و ...... رو تکثیر کردیم و های لایت کرده، زدیم رو دیوارای کنار ستادمون. ملت خیلی خوششون اومده بود. آخه تمامی ستادهای شهر فقط پوستر چسبونده بودن ولی ما هم پوستر داشتیم و هم مطالب ناب خوندنی که هم به در و دیوار چسبونده بودیم و هم به رهگذر ها میدادیم. فضاسازیمون هم که اصلا حرف نداشت. از حداقل تاثیر های ستادمون این بود که مغازه ی روبرو که ظاهرا مخالف ما بود، رفت و 2 تا بنر بزرگ اقای موسوی رو آورد گذاشت جلوی مغازه اش!!!! یا این که آقایون حامی آقای موسوی که تا دیروز فقط تو ستاداشون مینشستن و چای میخوردن! مدام با موتور و ماشیناشون و پرچم های سبز، میومدن جلوی ستاد ما و بوق میزدن و عربده میکشیدن و ........ اما ما اصلا نمیترسیدیم و تحویلشون نمیگرفتیم.همین آقایون در کمال بی شرمی قریب به 30 تا عکس آقای احمدی نژاد رو که یه پسر بچه داشت توزیع میکرد، گرفتند و پاره کردند و ریختن وسط خیابون. خیلی خیلی ناراحت و عصبانی شده بودم. تنها کاری که تونستم بکنم این بود که با یکی از دوستان رفتیم و عکس ها رو از خیابون جمع کردیم. به زور خودمو نگه داشته بودم. حیف که موظف بودیم سکوت کنیم و خشممونو با گریه تو ستاد خالی کردیم.تو آخرین روز تبلیغات وضعیت خیلی خیلی شلوغ شد. تقریبا 100 متر بالاتر از ستاد ما که ستاد آقایون حامی سید فعالیت میکردند, زده بودن به کار رقص و شلوغی و..... همچین که آقایون ستاد خودی اومدن و پیشنهاد دادن مسئولیت ستاد رو از عصر به بعد به آقایون واگذار کنیم. اما .. اما ما قبول نکردیم.چون اولا اگه ستادمونو ول میکردیم نشانه ی ضعفمون بود. دوما تا خانوما باشن آقایون خیلی نمیتونن جسارت بکنن و مجبور به رعایت حریم هستند( مخصوصا تو شهرهای کوچیک) اما اگه ما اونجا رو تخلیه میکردیم باعث میشد اون ارازل و اوباش جَری بشن و این حرکت رو ضعف ستادی قلمداد کنن و پررو بازی دربیارن. به هرحال با کمی فَک زدن! آقایونو مجاب کردیم تا خومون ستادمونو اداره کنیم. شب آخر تبلیغات واقعا اوضاع ترسناک شده بود.بیرون فقط صدای بوق ماشین و فریاد های جگر خراش سبزپوشان بود.ما هم که تو ستاد نشسته بودیم و سنگر ستادمون رو حفظ کرده بودیم. یه لحظه احساس کردم باید برم بیرون تا اوضاع رو کنترل کنم.رفتم بیرون ستاد و به اطراف نگاه کردم. دیدم آقایون سبز اومدن یه پوستر بزرگ آقای موسوی رو گذاشتن جلوی ستاد ما!!!!!!!! یه لحظه دلم خواست از عوض 30 تا عکسی که پاره کرده بودن ، منم این عکسشونو پاره کنم اما چون از این حرکات ضعیف خوشم نمیاد و میدونستم همه ی ملت چششون به عکس العمل منه، در کمال ادب عکس رو تا کردم و گذاشتم کنار.اون شب هم گذشت تا این که روز انتخابات شد. تو روز 22 خرداد به عنوان نماینده ی آقای احمدی نژاد تو یکی از شعب اخذ رای بودم. صبح قبل رفتن تو رجا نیوز به آخرین نظرسنجی ها سر زده بودم.آقای احمدی نژاد تقریبا 64% و اقای موسوی 30% . الحمد لله! آخر شب شدیدا منتظر شمارش آراء بودم. اما اصلا دلهره نداشتم. چون تقریبا مطمئن بودم که انتخاب ملت عاقلانه خواهد بود. تو شهر ما هم تا ساعت 11 رای گیری تمدید شد تا .....بعله! تو شعبه ی ما اکثریت آراء برای آقای احمدی نژاد بود. خیلی خوشحال شدم. نتیجه رو سریع به مسئولین گزارش دادم و اونا هم خبر دادن که تو همه ی شعب شهر وضعیت به نفعمونه و اختلاف آرا شدید هست. جالبه دیروقت بود که اومدم خونه ولی همه تو خونه منتظر بودن و یه دور هم به منزل! گزارش دادم. دوستان محترم هم که دیگه هیچ!!!!! انگار نتیجه ی آرا کل کشور بسته به شعبه ای بود که من اونجا بودم. مدام زنگ میزدن و گزارش میخواستن. تصور بفرمایید دوستی از قم!!!!!!!! نصفه شبی زنگ زده و از خواب بیدارم کرده و گزارش وضعیت آراء شهرمون رو میخواست. صبح آروم آروم زمزمه های پیروزی شنیده میشد و ما هم آماده ی برگزاری جشن پیروزی.عصر 23 خرداد رفتیم تو همون محل ستاد و شیرینی پخش کردیم. خیلی خوشحال بودم چون دقیقا تو همون محلی که بعضی توهین ها به رئیس جمهورعزیزمون شده بود، تونستیم جشن بگیریم و همین جشن حال بعضیا رو گرفت! دیروز هم که تو شهرمون 2 تا جشن داشتیم. صبح ویژه برنامه ی جشن کوثر و عصر ویژه برنامه ی جشن پیروزی آقای احمدی نژاد عزیز. هر دو برنامه خیلی پرشکوه برگزار شدند.تقریبا تو شهر ما اوضاع آروم هست و دیگه میتونیم به کارای روزمره و وبیمون! برسیم. ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪ چند خاطره ی ستادی! * فعالیت و فضاسازی ستادمون تو 18 خرداد انقدر خوب بود که بعضی از رهگذرها فکر کردن 22 خرداده و باید برن رای بدن! * یکی از همشهریامون تو 19 خرداد از دنیا رفتن. وقتی گروه تشییع کننده ی میت از جلوی ستادمون رد شدن صدای سرود رو قطع کردیم. بچه های ستاد اولین چیزی که به ذهنشون رسید این بود: میبینی جناب میت طرفدار کی بودن و از آراء کدوم حزب کم شده!!!!!! با شناسایی تیر طایفه ی جناب میت فهمیدیم از آرای آقای موسوی کم شده !!! و کمی خوشحال شدیم( بی زحمت یه فاتحه ای نثارشون کنید) * خرید نهار بچه های ستاد برعهده ی خالا قیزی( دخترخاله) بود.ایشون میخواستن چیز برگر!!! بخرن اما بچه های ستاد رو حسابای سیاسی!!!!! همبرگر رو به چیزبگر ترجیح دادن! * چند تا پسر بچه اومدن و از پوستر های آقای احمدی نژاد خواستن تا ببرن به مغازه ها و ماشین ها بدن.پوسترها رو نشونشون دادم و ازشون پرسیدم:از کدوما میخوایین؟ یکیشون گفت: من آقای موسوی میخوام!!! (طفلک نگرفت که منظورم از "کدوم" چیه!) * تو شعبه ای که من بودم مجموع آراء باطله بیشتر از آراء آقایان کروبی و رضایی بود!!! شرمنده شدم والله!!!! * داداشام میگن تو اون شب آخر تبلیغات که شرایط نامساعد بود، شما خانوما خیال میکردید که امنیت ستاد مرهون تلاش های خودتونه! در واقع آقایون ستاد، محله رو قرق کرده بودن و هوای شما رو داشتن! ولی ما که کسی رو ندیدیم!!!!! نمیدونم چرا آقایون همیشه دوست دارن امتیازات! خانوما رو به خودشون منسوب کنن! * قبل انتخابات اس ام اسی دریافت کردیم مبنی بر این که: از 58 کیلو وزن اقای احمدی نژاد 50 کیلوش جیگره! بعد سخنرانی دیروز آقا دکتر تو ولیعصر به این نتیجه رسیدم که ایشون 58 کیلوشونم جیگره و یه مقدار جیگر اضافی هم دارن. ایشون دیگه خییییییییییلی جیگر دارن! * تا اطلاع ثانوی تصویر زمینه ی گوشیمون عکس آقای احمدی نژاده! واستون بلوتوثش کنم؟ شاید تو دلتون میگید:خدا به داد اون ستادی برسه که مسئولش من باشم! اما نترسید رو حساب این که هر رفتار ما به حساب اقای احمدی نژاد گزاشته میشه خیلی خیلی حواسمون جمع بود و با شخصیت وبیمون فعالیت نمیکردیم! (یعنی بسیار رسمی و سنگین و مودب بودیم.بعله!) از این که نتونستم زودتر بهتون سر بزنم و تبریک بگم ، معذرت میخوام. چون هم وقت نبود و هرموقع وقت بود بلوگفا قطع بود! کامنت اول این پست رو خودم میزنم. تقدیم به همه ی شما سروران دوستان به کامنت اول اطلاعیه ی مهم یکی از دوستان رو اضافه کردم حتما بخونید و اطلاع رسانی بفرمایید. دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 :: 10:33 قبل از ظهر :: نويسنده : منتظر درباره وبلاگ ![]() بسم رب المهدی(عج) آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست هرکجا هست خدایا به سلامت دارش مولایم هرگاه نام زیبای ترا از ته دل صدا می زنم قلبم آرام می گیرد. هرگاه یاد غربت تو می افتم سنگینی گناهانم بیشتر عذابم می دهد. هر گاه علت ندیدنت را جویا می شوم به حجاب های معنوی خودساخته ام بر می خورم و به عقب رانده می شوم.اما .... اما تو چه مهربانی که من سراپا سیاهی را می بینی و مورد لطف قرار می دهی... ای دل بشارت می دهم خوش روزگاری می رسد یا درد و غم طی می شود یا شهریاری می رسد ای منتظر غمگین مشو قدری تحمل بیشتر گردی به پا شد در افق گویی سواری می رسد دوست شما: مدعی انتظار موضوعات پیوندهای روزانه پيوندها |
|