تبليغاتX
به یاد یار سفر کرده
به یاد یار سفر کرده

سلام! حال شما خوبه؟ ما هم الحمد لله به کوری چشم دشمنان هنوز نمرده ایم! تو این پست میخوام یه اعترافی بکنم. یعنی اگه اعتراف نکنم وجدان دردم خوب نمیشه! وجدان دردی که چند هفته ایه عذابم میده.البته نه این که شما رو کشیش فرض کنم که بخوام پیش شما اعتراف بکنما! نه! چون به شما هم مربوطه باید بگم!بزارید خیلی ساده بگم و خلاص! پست قبلی وبم یادتونه؟ احساس میکنم دوستان خیلی پسندیدنش! کامنت دوستان سرشار از لطف و تشویقات زیاد بود. حتی بعضیا انقدر تحویل گرفتن که گفتن برم با یکی از نشریات قرار داد ببندم و هدایت فکریشون بکنم!!!!! و......

اما من به چی میخوام اعتراف کنم؟ ببینید نوشته قبلیم مال خود خودمه. اما سبک اثر! متاثر از نوشته ی یکی از  دوستان نتی هست. یعنی چند وقت پیش مدیر محترم یکی از وب ها متنی رو برام ایمیل کردن و گفتن بخونم و نظرمو در مورد نوشته شون بگم! ( دارم واسه خودم نوشابه باز میکنم!) اون متن، سفرنامه ی حج ایشون بود. ظاهرا تابستون امسال با خانوم محترمشون تشریف برده بودن عمره مفرده. بعد خاطراتشون رو با سبک بسیار زیبایی نوشته بودن و الان اثرشون قراره بره زیر چاپ(اونم بعد تایید من!!!!) دیدید دیگه ، معمولا کتابایی که تو زمینه های مذهبی نوشته میشن خیلی سنگین و ثقیل! نگاشته میشن. اما این اثر (که سفر نامه ی حج هست) بی نهایت هنری ؛ساده و شیرین نوشته شده. همچین که موقع خوندن بعضی صفحات ناخود آگاه اشکام جاری میشد.گاها  احساس میکردم منم الان تو مدینه یا مکه هستم و گاها هم از فرط خنده دار بودن نوشته میمردم! تعابیری که استفاده شده ،نوع نگاه، مسائلی که بهشون پرداخته شده و برداشت ها همگی خیلی جالب بودن.منم تا کتاب رو خوندم سبکشو یاد گرفتم و فرتی پستی زدم با همون سبک. وقتی هم دیدم دوستان از این سبک خوششون اومده از دلم نیومد که نگم این سبک نوشتن از خودم نیست. از فرد دیگه ای یاد گرفتم. البته درسته موقع زدن پست قبلیم به مدیر همون وب گفتم که با این سبک میخوام بنویسم. راضی هستین؟ یه وقت کارم سرقت ادبی نباشه! و ایشون گفتن اصلا مانعی نداره و من با خیال راحت زدم اما کامنتا شاید مال من نباید میشدن!

به هرحال غرض از زدن این پست این بود که بگم ما صرفا از یه سبک تقلید کردیم. اثر مُقلدٌ مِنه! خیلی خیلی هنری تر نوشته شده. منم ازشون خواستم به محض چاپ کتابشون آدرس و شماره انتشاراتی رو به منم بدن تا از این کتاب چند تا تهیه کنم. توصیه میکنم شما هم پیگیر بشید و این کتاب رو تهیه کنید! لابد میگید از کی پیگیر بشیم؟بگم مدیر اون وب کیه؟ بگم؟ بگم؟ بله! مدیر محترم وب اکینا نیوز! آقای حاج آقا! احترام بذارید!!!!!!! البته ایشون گفتن سه انتشاراتی اعلام آمادگی کردن اما بعیده که این کتاب تا سال بعد!!! بیرون بیاد واسه همون از دوستان اگه کسی انتشاراتی آشنایی داره لطف کنه و به مدیر وب اکینا نیوز اطلاع بده و مدیری را از نگرانی درآورد چون هم اکنون نیازمند یاری آشنای انتشاراتی تونه!

توجه: از این به بعد هیچ گونه سفارش خواندن اثرات دوستان پذیرفته نمیشود(حتی شما دوست عزیز!!!) مگر این که از اول درصد سهم ما رو مشخص کنید تا ببینیم میصرفه که وقت بزاریم یا توچ!

  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن۱:(خصوصی رقیه سادات خانوم)رقیه سادات جان سلام.خوبی؟رقیه ی عزیز میگن: حضور هیچ کس در زندگی ما اتفاقی نیست، خداوند در هر حضوری رازی نهان کرده. نمیدونم راز دوست شدن ما دوتا چی بود؟ دوستیی که خیلی زود باید تموم میشد و تو از نت میرفتی. میدونم که باید بری و نباید اصرار کنم.اما باور کن نبودت برای من خیلی سخته. تو دنیای واقعی دوستان خوب زیادی داشتم اما موقع جدایی ازشون هیچ وقت گریه ام نیومده بود. تازه از دلم میرفت! هر کی که از دیده ام میرفت!اما وقتی فهمیدم که تو باید بری و دیگه این دوستی تموم شد بدون این که بخوام،کلی گریه کردم. الانم باز داره.....رقیه جان تو این مدت نسبتا کوتاه خیلی خوبی ها ازت دیدم. خیلی حرفای خوبی ازت یاد گرفتم. آخه بی انصاف نمیتونستی بزاری منم بیام خداحافظی بعد وبتو حذف کنی؟من چطوری اینجا همه حرفامو بنویسم؟ الانم چون میدونم قرار بود برای خوندن این پست یه سر بیایی دارم اینا رو برات مینویسم. رقیه جان تو هم سیدی هم دلت پاکه .ترو خدا یادت نره همیشه دعام کنیا.باشه؟برات بهترین آرزو ها رو دارم.فراموشت نمیکنم و دوست دارم. خدانگهدارت برای همیشه

پ.ن.۲:تصمیم گرفتم از این به بعد یه حکمت از حکمت های نهج البلاعه رو هم به پینوشت هام اضافه کنم.

حکمت 9 نهج البلاغه: چون دنیا به کسی روی آورد؛ نیکی های دیگران را به او عاریت دهد؛ و چون از او روی برگرداند خوبی های او را نیز برباید.

کتاب این پست:قاعدتا باید اثر مدیر محترم اکینا نیوز رو معرفی میکردم. اما نباید اسم کتاب رو بگم!در عوض خوندن کتاب"دا"رو بهتون توصیه میکنم. هرکسی که نخونده حتما بره بخونه. منم همین یکی دو روز اخیر خوندم. واقعا عجب شیر زنی بودن خانوم حسینی. من اصلا وضع خرمشهر رو اونجوری که ایشون گفتن نمیدونستم و.....

چهارشنبه چهارم آذر 1388 :: 6:41 بعد از ظهر ::  نويسنده : منتظر

چند سال قبل بود که نسبت به تاریخ تولدم کمی حساس شدم! خیلی دلم میخواست بدونم دقیقا تو کدوم ماه!! از سال به دنیا اومدم. تاریخ تولد شناسنامه ای اصلا دلنشین نیست! رفتم پیش مامانم و گفتم : ماما یه بار دیگه فکر کن ببین یادت نمیاد من تو کدوم ماه به دنیا اومدم! روزش پیشکش!!!! مادر محترم کمی فکر کردند و گفتند: فلانی(داداش شماره 1) تو روز فلان ماه فلان سال فلان! بدنیا اومد. فلانی(داداش شماره 2)روز فلان ماه فلان......... فلانی(شماره 3)  روز ..... و همینطور مشخصات اخوان شماره 4 و شماره 5 !!! اعلام شد! گفتم خوب ماما من که اون وسطا دنیا اومدم! پس چرا منو نگفتی! گفتند: راستش دقیقا یادم نمیاد!!!! تو مال کدوم وقتی! فقط یادمه موقع تولد تو هوا سرد بود. برف هم باریده بود! گفتم آخه ماما چرا انقدر تبعیض قائلید!خوب منم بچه تونم. چرا یادتون نیست من کی دنیا اومدم! روزش به کنار! حداقل بگید مال کدوم ماهم! پسراتونو تا روزش از حفظید! اما من چی!!! اصلا کاش من تو مصر باستان دنیا اومده بودم! اونوخت همه عالم و آدم قدر منو میدونست! مادر اینا با تعجب گفتن: چرا چرت و پرت میگی؟! گفتم خوب تو کتاب "سینوهه پزشک مخصوص فرعون" خوندم که تو مصر باستان اگه کاهنان نمیتونستن تاریخ تولد کسی رو تشخیص بدن میگفتن تو خدایی! و میپرستیدنش! مثل سینوهه! که بهش گفتن خداست! و جلوش زانو زدن! اگه منم اون موقع به دنیا میومدم به خاطر مجهول الهویه بودن!!!! حتما یه الهه ای چیزی میشدم! کلی هم طرفدار پیدا میکردم! ای بخشکی شانس!!! مادر محترم جوابی نداشتند! ایضا پدر عزیز !! از بی تاریخ تولدی داشتم افسرده میشدم!!!! و حتی اروم اروم کم مونده بود فرار! کنم برم اتاقم و بشم دختر فراری!!! و دیگه هم بیرون نیام تا تو اتاقم آروم واسه خودم بمیرم!!! تا یه مدت ناراحت این مسئله بودم و هیش کی رو تحویل نمیگرفتم!!! تا این که یه روز کمی خودمو شستشو مغزی دادم و گفتم چرا من از موضع ضعف برخورد کنم؟ چرا من دلگیر باشم؟ باید عملیات روانی به پا کنم! مگه نمیگن من متولد ماههای سرد سال هستم؟ خوب ماه های سرد از مهر تا اسفنده! 6 ماه!! آخ جون! از اون روز به بعد کل فصل پاییز و زمستون رو روز تولد خودم دونستم! یعنی هر روز میتونستم به نیت روز تولدم از همه کادوی تولد بگیرم و خوشحال باشم! احساس خیلی زیبایی بود! حدود 180 روز، روز تولد آدم باشه!!!!! فکر بکری بود که منجر به  رژیم سخت جیب های خانواده خصوصا اخوان شد! چون اونا باعث و بانی بی تاریخ تولدی من بودن! از شدت کثرتشون من از قلم افتاده بودم!

وب من مثل مدیرش! از جهت تاریخ تولد کمی مشکل داره! یعنی شناسنامه ی وبم میگه متولد آبان ماه هست. 4 ابان . اما واقعیتش اینه که چند ماه کوچیک تر از یه سالش هست! یعنی این وب از دی ماه مال خود خودم شد. از دی ماه  دست نوشته های خودمو زدم. من تا قبل دی ماه  پارسال هیچ وقت چیزی نمینوشتم. حتی زنگای انشا ی دوران مدرسه رو هم یه جورایی میپیچوندم!!!! از نویسندگی اصلا خوشم نمیومد! و نوشتن برام خیلی سخت بود. حتی سخت تر از سفره پاک کردن! اما برای اولین بار تو جنگ غزه دست به نوشتن بردم و آروم آروم خوشم اومد! بعدها دوستانی تو نت پیدا کردم که زیادی تحویلم گرفتن و فکر کردم من هم نویسنده شدم! (از همین جا از جامعه ی محترم نویسندگان پوزش میطلبم!) از بد! یا خوب! روزگار نوشته هامون نسبتا رنگ طنز گرفت! و همین امر باعث شد کلا کمی خودمونی بشیم! و ...

 ازتون میخوام به مناسبت تولد وبم کلا این وب رو نقد کنید. میخوام ببینم تو این یه سال چیکار کردم! مثل اکسیژن زنده کنا بودم! یا مثل گاز کربنیک خفه کنا ! سیر نزولی داشتم یا صعودی؟ کلیشه شدم یا نه؟ اصلا این وب و نوشته هاش براتون مهم بود ؟ با چه انگیزه ای میومدید و نوشته هامو میخوندید؟ و یه عالمه سوال دیگه که خودتون میتونید طرح کنید!! و جوابشو بهم بگید! ( فقط دوست دارم یه این دفعه رو با صداقت محض نظر بدید. مطمئن باشید اگه ایرادامو بگید ناراحت نمیشم. بلکه خوشحال تر هم میشم. ( فقط به مبسوط نویسیم گیر ندید) شاید همین نظرات شما باعث بشه که بازم بمونم . احساسم میگه مدتیه خیلی تکراری و در پیت مینویسم. میخوام راهنماییم کنید. البته لطفا! باشه؟

ممکنه بعضیا از این پست خوششون نیاد و ایراد بگیرن که وقتشون رو گرفتم! در جواب اون تفکرتون اینا رو دارم بگم که:

1.شما هر دفعه برای ورود و خروج به وبم موظف بودید که دو تا صلوات بفرستید! تو حدیث هست چیزی به اندازه صلوات کفه اعمال رو سنگین نمیکنه. پس صرف سر زدن به وبم توفیق هست براتون!!(چیه فکر کردید کم میارم!)

2.شاید خیلی هاتون نمیدونستید که مصر باستان همچین عقیده ی چرتی هم داشته! خوب این پست کمی اطلاعات عمومیتونو برد بالا!

3.عرضم به محضرتون که: تو حدیث هست باید به دختر بچه بیشتر توجه کرد. چون حساس تر  و عاطفی تر هست. خوب منم لاجرم حساااااااااااااااااس!خونواده ها بدونن کوچکترین کم توجهی به دختر باعث میشه دختر فراری بشه! پس تا میتونید دخترهاتون رو تحویل بگیرید تا جامعه سالم بمونه( جدای از شوخی اصل قضیه رو بگیرید!)

4.برای کسانی که تاریخ تولدشون رو نمیدونن کمک کردم تا با روش های مدرن!!!! بیشتر به جیب مبارک برسن و از زندگیشون لذت ببرن!!

5.تصویر بسیار بسیار زیبای این پست اثر هنری مدیر محترم وب هست که به افتخار تولد وبش طراحی شده! البته خیلی خوش خط تر از اینام! خواستم تعریف از خود نباشه بد خط نوشتم! دروغم چیه!!

6. اون رنگ آبی سمت راست نقاشی رو میبینید؟( با فلش نشون دادم) اون منم!!! وایسادم دارم از کیک تولد عکس میگیرم!!! اما اشتباهی خودمم تو عکس افتادم!!!!! چشمتون روشن بالاخره مارو هم زیارت کردید!!!!

7.یه سوالی هم ازتون پرسیدم.به قسمتی از کیک اشاره کردم و گفتم اون چیه؟ ببینم کی میتونه جواب بده!

8.این پست درس عبرتی باشه برای شما تا بدون کارت دعوت سرتون رو نندازید برید وب ملت!! من کی برای این پستم دعوتتون کردم؟

9.اگه این نتایج براتون قابل قبول نیست و هنوزم فکر میکنید وقتتون رو گرفتم ، واقعا ازتون میخوام حلالم کنید.

۱۰.قصدم گرفتن وقتتون نبود. ولی خداییش! مگه من گفتم بیاین؟ نه خدا وکیلی! من گفتم؟

کتاب این پست: رک. پست قبلی!!!!

یکشنبه سوم آبان 1388 :: 0:42 قبل از ظهر ::  نويسنده : منتظر

سلام. ان شالله حالتون خوب باشه. منم خوبم! ممنون!

اول یه حرف بسیار مهم. من تو پست قبلی تو معرفی کتاب به سوره حجرات اشاره کردم. بعد گفتم بحث آیه نجوا تو این سوره هست. الان حرفمو پس میگیرم. در واقع به خاطر حواس پرتی دو تا موضوع رو با هم قاطی کردم! در اصل بحث آیه نجوا تو سوره ی مجادله آیه 12 هست. نه سوره حجرات. الحمد لله همه ی شما ها هم حواس پرت تر از من بودید و هستید که هیچ کدوم بهم تذکر ندادید!!!

(میبینید فشار زندگی جوون های مردم رو به چه روزی انداخته؟ هیش کی حواس نداره که!)

اما غرض از زدن این پست خداحافظی هست! یعنی دارم غزل خدافظی رو میخونم و میرم. البته نترسید نه سیستممون دوباره خراب شده؛ نه خودم از پنجره افتادم و نه...فقط انگاری دوز لیاقتمون رفته بالا!!دارم میرم قم برای زیارت. قرار نبود منم برم اما خوب دیگه!قسمتمون شد! شایدم دعاهاتون منو گرفت! اگه همینطور به دعاکردن ادامه بدید من تا آخر سال حاج خانوم هم میشم!!! ان شالله! دیگه این که جمعه بر میگردم. مواظب باشین تا من میام وبم هک نشه!!! ( این تیکه صرفا روحیه دادن به خودم بود. شما باور نفرمایید! که میدونم اصلا  نفرمودید!)

همه تونو دعا میکنم .اما براتون نماز نمیخونم.آخه آدم زنده وکیل وصی میخواد؟ همون دعای خیر من! براتون کافیه.نیست که میلاد حضرت معصومه (س) هم نزدیکه و روز دختره و .. بعله!میریم هدیه بگیریم! بازم دلتون بسوزه!خصوصا آقایون که روز پسر ندارن! روز جوان هم که مشترکه!2 یک به نفع خانوما! (راند بعدی در خود روز میلاد برگذار میگردد!)

تا جمعه که از مراحمت های من!!! در امان هستید، خدا نگهدار! فقط دعا کنید جنابان توپولوف!( وسایل نقلیه ی امروزی ) باهامون کنار بیان و زنده بریم و برگردیم. البته به خاطر خودم نمیگم ها! به خاطر مخاطبین این وب میگم که همیشه منتظر افاضات منن! والا میدونید که پروانه ها اهل فنا شدنن .اصلا منو چه کار به این دنیای فانی شماها!!!

راستی کامنت اول مال خودمه! بخونیدش لطفا!

دوشنبه بیستم مهر 1388 :: 5:44 بعد از ظهر ::  نويسنده : منتظر

 

سلام علیکم و رحمه الله  و برکاته. تکبیر! الله اکبر! الله اکبر! بالاخره وبم بروز شد! اونم با چی؟ صندلی داغ 2 نتی! یادتونه که صندلی داغ 1 رو رفتیم رو آنتن!!!! الانم میخوام دوشو برم. هستید؟ خوب پس بیاید بشینید تا از دست نرفتم!

فقط خواهش میکنم هرکی قدم رنجه کرد و اومد وبم؛ رو این صندلی بشینه ! مثل دفعه قبل منو دوبار نکشونید به وباتون! چون این دفعه دیگه نمیام. زور که نیست؟ اما اونایی که قبلا نشستن باید حتما بازم بشینن! ( چرا؟ خوب اگه دوست نداشتن چرا بار اول هم نشستین؟!!!!) اونایی هم که ننشستن باید بشینن!( چرا؟ خوب گفتم که دعوتتون کردم. زشته حرف منو بکوبید! زمین) دفعه قبل یه بنده خدایی برنامه رو اجرا کردن یادتونه؟ این دفعه جهت تنوع! اجرا رو سپردم به جناب عبدالله ! (ایشون هم یکی از عبادالله هستند!)  

حضرت!عبدالله:سلام و عرض ادب محضر مدیرمعزز  وب به یاد یار سفر کرده ، پروانه خانوم! نماز روزه تون قبول. حال شما خوبه؟

مدیر محترم وب!: سلام عیلکم . خیلی ممنون. ایشالله که حال شما هو خوب باشه و طاعات عباداتتون قبول. 

1) حضرت!عبدالله:خوب پروانه خانوم بریم سر سوالات! حاضرید؟ خوب! کدوم معلم مدرسه ات رو بیشتر دوست داشتی؟ چرا؟ و اسمش یادته؟ الان ببینی میشناسیش؟

مدیر محترم وب!: خانم کلینی معلم کلاس سوم ابتدائیم بودن. خیلی دوسشون داشتم. چون تو مدرسه مون نماز جماعت برگزار میکردن. یه بار هم به من جایزه دادن دیگه زمین خورده ی مرامشون شدم! انقدر به مقنعه هامون گل و بلبل! وصل میکردن که جلوی مقنعه مون از سنگینی! میافتاد رو چشامون و دنیا جلوی چشمون تیره و تار میشد! تازه ایشون منو خیلی دوست داشتن. بهم میگفتن شبیه یکی از شخصیت های کارتونی هستم که اون موقع خیلی دوسش داشتم! ( البته اگه الان یکی بهم بگه شبیه .......... هستم حالشو میگیرم! اون موقع بچه بودم حالیم نبود!) نمیدونم اگه الان ببینم میشناسمشون یا نه! شاید بشناسم! شایدم نه! چیه! نکنه آخر برنامه قراره رو در رومون کنید! نزارید  بگن من شبیه کی بودما!!! بایدصداشونو شطرنجی کنیدا ! 

2) حضرت!عبدالله: نه بابا خانوم کلینیمون کجا بود! حالا بگید چه صفتی، یا چه اخلاقی براتون خوشایند و کدوما ناخوشاینده؟

مدیر محترم وب!: به نظرم صداقت و ادب و سخاوت! زیباترین صفات انسانیند. بعدم از آدمایی که استقلال فکری ندارن و همیشه برای هرکارشون یکی رو هم یدک میکشن زهلم میره! این که یکی پیش من بلند بلند با خودش حرف بزنه رو اصلا نمیپسندم. ترجیح میدم منو بکشه بعد با خودش حرف بزنه! و  افرادی که به موقع سر قرار نمیان( بدون عذر موجه)  هم از نظر من غیر قابل قبولن!!!!!! یاد اون دختره افتادم! شب ساعت 11 داشتیم سوار قطار میشدیم،  اما هنوز ایشون تو حرم( مشهد) دنبال آب زمزم میگشت! ( همه اش هم به آب سقا خونه میگفت آب زمزم! آی کیو!)

3) حضرت!عبدالله: اگه بهت بگن که به مدت یه روز رئیس جمهور ایران میتونی باشی. چی کار میکنی؟ برنامه ات چیه؟

مدیر محترم وب!: به به! اولین کارم اینه که ذوق میکنم و باورم نمیشه! بعد که بهم باوروندند! ( به طریق مقتضی!) دستور میدم! سریع ترتیب یه ملاقات با مقام معظم رهبری رو بدن. اگه حضرت آقا هم اجازه فرمودن یه سر میرم دیدنشون و حتما موقع اومدن یه چفیه ی متبرک ازشون میگیرم. بعدش میگم یه جلسه ملاقات با آقای رحیم پور ازغدی رو ترتیب بدن. آخه به ایشون هم ارادتمندم! موقع اومدن هم ازشون میخوام حتما بهم چندتا کتاب خوب معرفی کنن.بعد میگم یه زنگی به هوگو! آره منظورم همون هوگو چاوز خودمونه! بزنن و کمی با هاشون تبادل و تضارب و چهار عمل اصلی! افکار رو انجام میدم.بعدش کمی میام به نت سر میزنم!!!! از مدیر محترم وب به یاد یار سفر کرده به پاس زحمات شبانه (و حتی گاها  نصف شبانه!!) روزیشون تقدیر میکنم! آهان خوب شد یادم افتاد حتما با سید حسن نصرالله هم ملاقات میکنم! خیلی خوبه!

حضرت!عبدالله: آبجی! حال شما خوبه ؟ مطمئنید اگه رئیس جمهور بودید این کارا رو میکردید؟ اصلا یعنی چی !!!

مدیر محترم وب!: ای بابا آرزو بر جوانان عیب نیست که! هرموقع تو ایران عزیز گذاشتن ضعیفه ها! هم رئیس جمهور بشن منم عملیاتی میشم! خوب اینا افکارم بود نه کارام ! کارامو هم نمیگم تا کسی طرحامو ندزده! (قوانین ایران عزیز برام محترمه ها! حالا کی خواست رئیس جمهور بشه شمام! زن و چه به بیرون؟ بشین خونه بینیم ببم!)  

4) حضرت!عبدالله:شما به کدوم آیه ، سوره، امام، بیشتر علاقه  دارید و چرا؟

مدیر محترم وب!: چون خانومیم انگاری باید با سوره ی مبارکه  " نور" مانوس تر باشیم! اما من سوره حجرات رو به خاطر آیات اخلاقیه زیادش دوست میدارم.( هرچند عمل کردن مهمه؛  نه دوست داشتن. ان شالله عامل هم باشم) آیه هم چندتایی هستن که خیلی بهم روحیه میدن یکیش آیه ی : "ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین "هست. بعد یکی هم آیه ی :" لا یکلف الله نفسا الا وسعها"  و آیه ی "و اعدو لهم مااستطعتم من قوه" رو هم شنیدنی احساس قدرت میکنم!  تو بین ائمه( علیهم السلام) به حضرت علی (ع) ارادت بیشتری دارم. و این یه بیت رو هم که در مدح حضرت مولاست خیلی دوست دارم: نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت متحیرم چه نامم شه ملک لا فتی را....( حیف که به علت درگیریم تو این چند روز،  نشد یه پست قابلی در مورد شهادت حضرت بزنم)  

5) حضرت!عبدالله: تا حالا سر گوسفند بریدی؟ چند بار؟ چه احساسی بهت دست داده؟

مدیر محترم وب!: اعوذ بالله من الحیوانات! نه حاجی! من اگه بتونم با چشم بسته! به طرف سوسک دمپایی پرت کنم هنر کردم اونوخ گوسفند بکشم !!! نه! اصلا دلشو ندارم. اصلا این چه سوال ضایعیه! خانوم و خِشانت!!! 

6) حضرت!عبدالله: از درس های کلاس اول ابتدایی کدوماش برات خاطره انگیز تره ؟ اون درس کدوم حرف الفبا رو میخواست یاد بده ؟ چیزی یادت هست؟

مدیر محترم وب!: وای درس "خ" همیشه جلوی چشمه. میخ و تخته! و درس "غ" البته  تیتر درس یادم نیست( فکر کنم باغ عمو ایکس بود!)  اما مضمون درس یادمه چون کمی خشن بود! چند تا بچه بودن رفته بودن باغ! بعد تیغ! درخت رفته بود تو دست و بالشون. نمیدونم قحطی سوژه بود که مسئولین تالیف کتب درسی!اون درسا رو برامو میزاشتن یا پدر کشتگی با بچه های ملت داشتن! اما یه درسی هم بود خیلی خیلی حس خوبی داشت. همون که میگفت: این نان ها را چه کسی پخته است؟ نانوا! همان نانوایی که دوست ماست . یادتونه؟ آخی گریه ام گرفت! خیلی ناز بود! 

7) حضرت!عبدالله: چه تیپ فیلمایی رو بیشتر دوست داری؟ چه سبک آهنگایی رو بیشتر گوش میدی؟  

مدیر محترم وب!: فیلمای جت لی! و بروسلی و تخیلی و....... رو اصلا دوست ندارم. واقعیت برام دوست داشتنی تره و تو فیلما هم همچین سوژه ای یافت می نشود واسه همون آنم آرزوست! البته فیلمای ترسناک دیدن دارنا. هرچند هرموقع وقت کنم و ببینمشون تا چند روز بدون بادی گارد نمیتونم زندگی کنم! آهنگ هم چی بگم! خیلی اهلش نیستم. مگه این که از تلویزیون پخش بشه و گوش کنم. اما خوب به نظرم سبک سنتی! زیباتره. البته چند تا سرود آذری هست که خیلی زیبان. مثلا یکیش در مورد وطنه که اینجوریه: گورخورام بیر گون اولم سن نن اوزاخ ای وطن...

8) حضرت!عبدالله: و سوال پایانی! برای این پستتون چه کتابی معرفی میکنید که دوستاتون بخونن!

مدیر محترم وب!: اتفاقااین دفعه تصمیم دارم کتاب معرفی نکنم! بلکه از کتابایی که تو نوجوانی  خوشم اومده بگم ببینم کدوم یک از دوستان این کتابا رو خوندن. مثلا کتاب مقبره ساکارا ، نوشته گیج پولین، کتاب خیلی جذابی بود. موضوش مربوط به مصر باستان هست. یا کتاب غرش طوفان(25 جلد) اثر الکساندر دوما که مربوط به انقلاب کبیر فرانسه بود خیلی خوندنیه.( البته هر دوشون رمان هستن و مناسب سن نوجوانی و اوایل جوانی!) کتاب مسیح باز مصلوب ( نویسنده اش یادم نیست) هم واقعا به خوندنش میارزه.  

حضرت!عبدالله: خوب خانم! سوالات صندلی داغ قبلی زیاد بود؛ داد و هوار دوستان در اومد! این دفعه همین چندتا بسه! حالا شما تو پایان بحث، حرفی ؛ حدیثی؛ ندارید؟

مدیر محترم وب!: چرا! یه نیش! باید بزنم. ببخشیدا شما که پذیرایی کردن بلد نیستید! دفعه قبل هم همکارتون آبرومو برد! این دفعه که دوستام اومدن حتما ازشون پذیرایی بکنید! یه چاییی! شربتی! میوه ای! بالاخره ما آبرو داریم تو این محل! حالا درسته خودم روزه بودم! اما لطفا بچه ها رو برای  بعد افطار دعوت کنید که مثل من بی پذیرایی نمونن!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

* توجه توجه: تک تک دوستان وبی تا میتونن صدقه بدن و دفع بلا بکنن! چون بنده به رسم مقابله به مثل!! تو شبهای قدر براتون دعا کردم اما از اونجایی که دعاهای من متاسفانه،  در قالب بلا! و نفرین گریبانگیر افرادمیشه ، واسه همون ممکنه که تیر های بلا به سمت شما پرتاب بشن! از ما گفتن بود برید فکری به حال خودتون بکنید! فردا بلا سرتون اومد نیاید یخه! منو بگیرید! گفته باشم! به من چه اصلا! 

* از شما روزه دارن عزیز میخوام برای سلامتی مدیره ی محترمه ی وب.....(که نخواست نامش فاش شود!) حتما دعا کنید. حتمنا!

دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 :: 3:18 بعد از ظهر ::  نويسنده : منتظر

سلام. دیشب میخواستم یه پست جدید بزنم اما نشد.بگم چرا؟ بگم؟ بگم؟ تحملشو دارید!!!!

باشه میگم . از پنجره ی  خوابگاه افتادم و......... فعلا یه دستم زخم شده و چند تا بخیه ی ناقابل خورده . واسه همون تا اطلاع ثانوی آپ ماپ تعطیله! دعا کنید زود دستم خوب شه تا بازم پست بزنم. این پست رو هم زدم تا دیگه خودتون بدونید چرا زیاد بهتون سر نمیزنم .

از دوستان خواهش میکنم برای مدیر محترم به یاد یار سفر کرده  دعا کنن. بعله! کمی هم خودمونو تحویل بگیریم .

جمعه شانزدهم مرداد 1388 :: 11:20 بعد از ظهر ::  نويسنده : منتظر

سلام حال شما خوبه؟ ما نبودیم  خوش میگذشت؟

یادتون هست قبل رفتن به دوره گفتم کامپیوترمون زغالیه؟ بعله! این زغالیه دیگه رسما خراب شد. درواقع عمرشو داد به رایانه های شما! منم اومدم بهتون بگم که اگر بار گران بودیم رفتیم، اگر نامهربان بودیم رفتیم ، شما با رایانه ی خود بمانید! که ما بی رایانه بودیم و رفتیم!!!!  اومدم بگم خداحافظ. حلالمون کنید. میدونم نبود من براتون سخته!!!!!!!!! اما نگران نباشید بازم برمیگردم. ان شالله تا آخر هفته مجهز به سیستم جدید میشیم اونوخ میام از خجالتتون در میام! بهتون سر میزنم و بازم روز از نو روزی از نو. خداییش این دوهفته دوری از نت برام خیلی سخت بود. اما خوشحالم که تونستم خوب کنار بیام. انقدرا هم که تصور میکردم اعتیاد شدید ندارم. الحمد لله.....

خوب دیگه من حرفی ندارم.شما اگه حرفی دارید بفرمایید میخونم!

شنبه سوم مرداد 1388 :: 3:35 بعد از ظهر ::  نويسنده : منتظر

 

میخوام یه گریزی به ماه های اول وب نویسیم بزنم.

اون موقع ها خیلی بچه گانه فکر میکردم. تصور میکردم برای این که یه وبی مخاطب زیاد داشته باشه باید خیلی خیلی خوشگل باشه! واسه همون هزار و شیش جور کد زیبایی و جینگیلی مستون و تینگیل فینگیل و ........ به وبم اضافه کرده بودم! یه طرف بارون میبارید! یه طرف غنچه شکوفه میکرد! یه طرف موس میرقصید!!! یه طرف یه جن بسم الله میدوید میومد وسط وب!!!!!!!! یه گوشه اش یکی زده بود زیر آواز  یکی موهاشو میکشید!!!!!! و ....به عبارت دیگه احوالات وبمون بس دیدنی و ضحک!! ناک بود! کله های سحر دست و رو نشسته میدویدیم پشت کامپیوتر تا ببینیم چند صد! نفر واسه تصاویر و مطالب کپی پیست شده مون نظر دادن و ....! اما دریغ و افسوس! هفته ها گذشت و ما در حسرت پستی با چند صاحب نظر ماندیم !!!!!! در این بین خداوند عبداً مِن عبادِه را در مسیر وبلاگی ما قرار داد تا اصول اولیه ی وب نویسی را بی مزد و منت بهمان یاد دهند.حتی کارهای فنی وب را برایمان راست و ریست میکردند و ما فقط شرمنده شان میشدیم و هستیم و خواهیم ماند ان شالله!!!!!!! آرام آرام جنگ غزه شروع شد و ما حس نوشتنمان آمد. بعد کمی نوشتن احساس کردیم جای ما در بین نیروهای خالد مشعل خالیست و نیروهای حماس سهم ما را خورده اند !!!!!!!! به دنبال قناسه ای بودیم تا به غزه برویم و دمار از روزگار صهیونیست ها در بیاوریم! خودمحترممان را به خیلی جاها زدیم حتی کوبیدیم! تا ببرندمان غزه اما نشد.روزی با خود افکار نمودیم که ای عبدالله! از چه رو خاموش نشسته ای ؟ حال که به غزه نمیبرنت به لجمن{لبه ی جلویی منطقه ی نبرد} نتی برو! به عبارت اخری: برخیز و برو سراغ دشمنان قسم خورده ی دین و حقشان را بزار کف وبشان تا بفهمند دنیا دست کیست؟ (کیستی؟ آشنا!!!!!!!! سه قدم بیا جلوتر!!! اسم رمز ........"عبارت داخل پرانتز ربطی به اصل داستان نداره. خوشم اومد نوشتمش. همین.) با نیت جهاد اعتقادی شروع به شناسایی وب های خلاف نمودیم.احساس تعهد داشت خفه مان میکرد! اولین وب " ا س ل ا م آ ن ل ا ی ن"  بود.ظاهرا از سوی وهابیون تغذیه میشد .در آن وب شروع به دعوا و گیس و گیس کشی !!! کردیم تا این که دیدیم همرزمانی چون ما در حال رو کم کنی و البته هدایت فکری دشمن ! هستند. فی الفور رد آن ها را زدیم و لینکشان کردیم. یاد این ضرب المثل افتادم که" عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد"  سپس باب دوستی با همرزمان را باز کردیم و مدام از راهنمایی هایشان استفاده کردیم و یادگرفتیم چگونه برزمیم! زمان در جریان بود تا این که" ا ی ر ا ن ی ک ا" نامی مزاحممان شد. رفتیم و کمی حق وی را هم در کف وبش گذاشتیم. البته ایشان بسیار بی تربیت بودند و ما در دقایق اول خواندن کامنت های بی نزاکتانه شان! با اشک های مستقر در آستین خیلی تخلیه میشدیم.سپس با عنایت الله مسلح میشدیم و میرفتیم سروقتشان و ....خوشبختانه آن عدو نیز سبب کشف همرزمان دیگری شدکه ما آن ها را نیز لینک کردیم و ....... دیگر یاد گرفته بودیم ، برای کشف همرزمان شجاع و پُر و قوی باید به سراغ عدو ها میرفتم و معمولا جواب میگرفتم.(البته از عدو جواب نمیگرفتیما !!! چون اصولا بی منطقند. بلکه از این شیوه ی دوست یابی جواب میگرفتم.بعله!) در مرحله ی بعد از شناسایی همرزمان ، شروع به تخلیه ی اطلاعاتی !!!! مینمودیم . یعنی هرگاه کسی به وبمان پارازیت میشد و ما سوادمان ته کشیده بود! به منزل دوستان وبی حمله ور میشدیم و دست یاری دراز میکردم. دستی که معمولا دست رد بهش زده نمیشد.چون دوستان میدانستند همان زمان نیازمند یاری وبیشان هستم. بعله! آن عزیزان با دراختیار قرار دادن اطلاعات و سوادشان به ما کمک میکردند و  ما سوادمان بالاتر میرفت و ......البته بعضی از دوستان هم از طریق این همرزمان معرفی میشدند و ما شادمانه آن ها را هم میلینکیدیم و به چشم همرزم نگاهشان میکردیم.

مولا  علی علیه السلام فرموده اند: من علمنی حرفا فقد سیرنی عبدا". من امروز میخواهم عرض ادبی داشته باشم محضر تک تک سرورانی که در طول دوران وب نویسی، بنده را از علمشان بهره مندساختند.دوستان عزیزی که در راه اندازی این وب کمکم کردند، دوستان محترمی که در پاسخ گویی به سوالاتم قصور نکردند. عزیزانی که با کامنت های سازنده شان به علمم افزودند و تک تک شماهایی که با علمتان مرا شاگرد خود نمودید.

و میگویند استاد حق پدری بر گردن متعلم دارد .شاید نزدیک شدن روز پدر فرصتی شد تا از همه شما استادان عزیز قدر دانی بکنم. معمولا برای توجیه مزاحمت خودم(مبنی بر سوال کردن ا) میگفتم: "خوب دارید زکات علمتونو میدید دیگه!!! میدونیدکه زکات علم نشر آن است!!!!!" امیدوارم این جمله رو دال بر جسارت و پررویی ننمایید. اگر با همین روال زکات علمتون رو نشر بدید در آینده ی نه چندان دور میتونید انتشاراتی بزنید!!!! البته خیال نکنید دیگه شرمو از سرتون وا میکنما! اگه بازم بلد نباشم آورا میشم ! و بازم خواهم گفت: خوب زکات علم نشرشه! و شما مجبور به زدن انتشاراتی هستید!

شاعر میگه: بعد منزل نبود در سفر روحانی. منم میگم: سن و سال  تو آموزش مهم نیست. آدم میتونه از کوچیکتر از خودشم درس یاد بگیره و بشه شاگرد و اون بشه پدرش! به قول معروف: بزرگی به عقله نه سن! حالا چه ربطی به شعر داشت برعهده خودتون!!( اثبات شعر بودن اون جمله هم بر عهده ی دشمناتون!)  اما میخوام بگم شاید از بعضیاتون بزرگتر باشم اما دلیل نمیشه تشکر نکنم و قدر ندونم.

این جوری شدکه گفتم: " عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد تا روزت مبارک! "اساتیدی که یه جورایی حق پدری به گردنم دارید، پیشاپیش این روز رو بهتون تبریک میگم.

 ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

*شاید عبارت "دوست "واژه ی مناسبی نباشه.خودتون میدونید که منظورم اینه  آقایون مثل برادرم هستن .خانوم ها هم  مثل خواهرم(خوب شد گفتم والا ملت فکر میکردن جای ننه ام هستن!) ماشالله به مدد فضای نت کلی خواهر برادر مجازی هم پیدا کردیم! البته اینو هم بگم. من اوایل با شخصیت وبیم کامنت میزاشتم بعدها ندای غیبی اومد و گفت: زین پس با شخصیت خودت نظر بده.زشته!!! راستش زیاد نگرفتم چی میگه اما حرف ندا جون رو زمین ننداختم! با اون حساب اگه زمانی باکامنت های شخصیت وبیمون اسباب دلخوری کسی شدیم معذرت میخوایم. امیدوار به بزرگواری خودتون ببخشید. قصد مزاحمت نداشتیم.البته گاها نیاز هست که کامنتی با کنایه و طنز زده بشه. لطفا گاها ناپرهیزی را بر ما ببخشید!!!!!!

*متاسفانه من هیچ گاه نتونستم کمکی به دوستان وبیم بکنم .الا این که غلط های املایشان را میگرفتم! البته دست خودم نبود تا توی متنی غلط املایی به چشم میخورد احساس میکردم که لاک غلط گیرم و باید به دوستمون تذکر بدم.خوشحالم که دوستان بزرگوار بودند و غلط گیری ما رو به دیده ی لطف میدیدند. نه ......

*یه گله از خواهر های وب. فعالیت سیاسیتون خیلی کمه. من هرچی گشتم یه وب سیاسی هم فکر با خودم که مدیرش یه خانوم باشه پیدا نکردم. چرا کم میزارید؟ (میدونستید که خانوم های مخالف به مراتب فعالیت سیاسیشون بیشتره؟) البته درسته منم سیاسی نیستم. اما خوب حداقل سعیمو میکنم که سیاسی بنویسم! چرا باید همیشه آقایون تو عرصه ی اجتماعی فعال تر باشن؟ چرا خانوما خودشونو محدود به خونه و زندگیشون کردن؟ چرا؟ بیاید بیرون و حقتونو بگیرید!! و.......( سیس! دارم یه جنبش فیمینیستی راه میندازم!!!! به ما بپیوندید!) بارالها !! کلک منو بکن! اما منو فمینیست نکن.خودت بلند بگو: آمین!

پیش آ پیش روز پدر مبارک

چهارشنبه دهم تیر 1388 :: 10:43 قبل از ظهر ::  نويسنده : منتظر

 

سلام. دوستای عزیز این پست صرفا اتفاقات و خاطرت این چند روز انتخابات شهرمون هست که ما هم فعالیت داشتیم و منم کمتر به وبم سر میزدم.اگه وقت اضافی دارید این پست رو بخونید.البته سعی کنید وقت جور کنید و بخونید........

آخیییییییییییییییش!!!!! الحمد لله این انتخابات هم به خوبی و خوشی تموم شد و رفت.همیشه دلم میخواست توی شهر ما هم خانوما ستاد بزنن منم برم اونجا و فعالیت کنم.اما هیچ وقت بانوان، ستادی نزدن و من آرزو بر دل داشتم زندگی میکردم، تا این که تو این دوره ی انتخابات، خانومای شهر ما هم احساس مسئولیت کردند و ستادی شدن(البته هم ستاد مردمی آقای احمدی نژاد تشکیل شد و هم ستاد غیر مردمی! آقای موسوی) بنده هم بسیار خوش حال به جمع ستادیون! اضافه شدم.روز به روز شور و حال انتخابات بیشتر میشد.هر روز شهر رنگین تر میشد و ستادهای جدیدی( البته بازم ویژه ی آقایون) تشکیل میشدند.توی قسمتی از شهر که کلا زیر دست و بال طرفداران آقای موسوی بود نیاز دیده شد ستادی برای آقای احمدی نژاد زده بشه.یکی از دوستان که بنده رو میشناخت و میدونست که عشق ستاد و فعالیت دارم و عمرا جرقه تر!! از منو بتونن پیدا کنن، بنده رو به مسئولین معرفی کردند و بعد تایید، بنده شدم رئیس یک ستاد در مرکز شهر اونم وسط طرفداران اقای موسوی. بعله!

جاتون خالی تو عرض کمتر از نصف روز به همراه 2 تا دوست جرقه! ستادی زدیم که شهر رو ترکوند.آخه ستادمون تو وسط بازار بود و پر رفت و آمد. ماهم کلی روزنامه و خبرنامه و پاسخ به شبهات و ...... رو تکثیر کردیم و های لایت کرده، زدیم رو دیوارای کنار ستادمون. ملت خیلی خوششون اومده بود. آخه تمامی ستادهای شهر فقط پوستر چسبونده بودن ولی ما هم پوستر داشتیم و هم مطالب ناب خوندنی که هم به در و دیوار چسبونده بودیم و هم به رهگذر ها میدادیم. فضاسازیمون هم که اصلا حرف نداشت. از حداقل تاثیر های ستادمون این بود که مغازه ی روبرو که ظاهرا مخالف ما بود، رفت و 2 تا بنر بزرگ اقای موسوی رو آورد گذاشت جلوی مغازه اش!!!! یا این که آقایون حامی آقای موسوی که تا دیروز فقط تو ستاداشون مینشستن و چای میخوردن! مدام با موتور و ماشیناشون و پرچم های سبز، میومدن جلوی ستاد ما و بوق میزدن و عربده میکشیدن و ........ اما ما اصلا نمیترسیدیم و تحویلشون نمیگرفتیم.همین آقایون در کمال بی شرمی قریب به 30 تا عکس آقای احمدی نژاد رو که یه پسر بچه داشت توزیع میکرد، گرفتند و پاره کردند و ریختن وسط خیابون. خیلی خیلی ناراحت و عصبانی شده بودم. تنها کاری که تونستم بکنم این بود که با یکی از دوستان رفتیم و عکس ها رو از خیابون جمع کردیم. به زور خودمو نگه داشته بودم. حیف که موظف بودیم سکوت کنیم و خشممونو با گریه تو ستاد خالی کردیم.تو آخرین روز تبلیغات وضعیت خیلی خیلی شلوغ شد. تقریبا 100 متر بالاتر از ستاد ما که ستاد آقایون حامی سید فعالیت میکردند, زده بودن به کار رقص و شلوغی و..... همچین که آقایون ستاد خودی اومدن و پیشنهاد دادن مسئولیت ستاد رو از عصر به بعد به آقایون واگذار کنیم. اما .. اما ما قبول نکردیم.چون اولا اگه ستادمونو ول میکردیم نشانه ی ضعفمون بود. دوما تا خانوما باشن آقایون خیلی نمیتونن جسارت بکنن و مجبور به رعایت حریم هستند( مخصوصا تو شهرهای کوچیک) اما اگه ما اونجا رو تخلیه میکردیم باعث میشد اون ارازل و اوباش جَری بشن و این حرکت رو ضعف ستادی قلمداد کنن و پررو بازی دربیارن. به هرحال با کمی فَک زدن! آقایونو مجاب کردیم تا خومون ستادمونو اداره کنیم. شب آخر تبلیغات واقعا اوضاع ترسناک شده بود.بیرون فقط صدای بوق ماشین و فریاد های جگر خراش سبزپوشان بود.ما هم که تو ستاد نشسته بودیم و سنگر ستادمون رو حفظ کرده بودیم. یه لحظه احساس کردم باید برم بیرون تا اوضاع رو کنترل کنم.رفتم بیرون ستاد و به اطراف نگاه کردم. دیدم آقایون سبز اومدن یه پوستر بزرگ آقای موسوی رو گذاشتن جلوی ستاد ما!!!!!!!! یه لحظه دلم خواست از عوض 30 تا عکسی که پاره کرده بودن ، منم این عکسشونو  پاره کنم اما چون از این حرکات ضعیف خوشم نمیاد و میدونستم همه ی ملت چششون به عکس العمل منه، در کمال ادب عکس رو تا کردم و گذاشتم کنار.اون شب هم گذشت تا این که روز انتخابات شد.

تو روز 22 خرداد به عنوان نماینده ی آقای احمدی نژاد تو یکی از شعب اخذ رای بودم. صبح قبل رفتن تو رجا نیوز به آخرین نظرسنجی ها سر زده بودم.آقای احمدی نژاد تقریبا 64% و اقای موسوی 30% . الحمد لله!

آخر شب شدیدا منتظر شمارش آراء بودم. اما اصلا دلهره نداشتم. چون تقریبا مطمئن بودم که انتخاب ملت عاقلانه خواهد بود. تو شهر ما هم تا ساعت 11 رای گیری تمدید شد تا .....بعله! تو شعبه ی ما اکثریت آراء برای آقای احمدی نژاد بود. خیلی خوشحال شدم. نتیجه رو سریع به مسئولین گزارش دادم و اونا هم خبر دادن که تو همه ی شعب شهر وضعیت به نفعمونه و اختلاف آرا شدید هست.

جالبه دیروقت بود که اومدم خونه ولی همه تو خونه منتظر بودن و یه دور هم به منزل! گزارش دادم. دوستان محترم هم که دیگه هیچ!!!!! انگار نتیجه ی آرا کل کشور بسته به شعبه ای بود که من اونجا بودم. مدام زنگ میزدن و گزارش میخواستن. تصور بفرمایید دوستی از قم!!!!!!!! نصفه شبی زنگ زده و از خواب بیدارم کرده و گزارش وضعیت آراء شهرمون رو میخواست.

صبح آروم آروم زمزمه های پیروزی شنیده میشد و ما هم آماده ی برگزاری جشن پیروزی.عصر 23 خرداد رفتیم تو همون محل ستاد و شیرینی پخش کردیم. خیلی خوشحال بودم چون دقیقا تو همون محلی که بعضی توهین ها به رئیس جمهورعزیزمون  شده بود، تونستیم جشن بگیریم و همین جشن حال بعضیا رو گرفت!

دیروز هم که تو شهرمون 2 تا جشن داشتیم. صبح ویژه برنامه ی جشن کوثر و عصر ویژه برنامه ی جشن پیروزی آقای احمدی نژاد عزیز. هر دو برنامه خیلی پرشکوه برگزار شدند.تقریبا تو شهر ما اوضاع آروم هست و دیگه میتونیم به کارای روزمره و وبیمون! برسیم.

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

چند خاطره ی ستادی!

* فعالیت و فضاسازی ستادمون تو 18 خرداد انقدر خوب بود که بعضی از رهگذرها فکر کردن 22 خرداده و باید برن رای بدن!

* یکی از همشهریامون تو 19 خرداد از دنیا رفتن. وقتی گروه تشییع کننده ی میت از جلوی ستادمون رد شدن صدای سرود رو قطع کردیم. بچه های ستاد اولین چیزی که به ذهنشون رسید این بود: میبینی جناب میت طرفدار کی بودن و از آراء کدوم حزب کم شده!!!!!! با شناسایی تیر طایفه ی جناب میت فهمیدیم از آرای آقای موسوی کم شده !!! و کمی خوشحال شدیم( بی زحمت یه فاتحه ای نثارشون کنید)

* خرید نهار بچه های ستاد برعهده ی خالا قیزی( دخترخاله) بود.ایشون میخواستن چیز برگر!!! بخرن اما بچه های ستاد رو حسابای سیاسی!!!!! همبرگر رو به چیزبگر ترجیح دادن!

* چند تا پسر بچه اومدن و از پوستر های آقای احمدی نژاد خواستن تا ببرن به مغازه ها و ماشین ها بدن.پوسترها رو نشونشون دادم و ازشون پرسیدم:از کدوما میخوایین؟ یکیشون گفت: من آقای موسوی میخوام!!! (طفلک نگرفت که منظورم از "کدوم" چیه!)

* تو شعبه ای که من بودم مجموع آراء باطله بیشتر از آراء آقایان کروبی و رضایی بود!!! شرمنده شدم والله!!!!

* داداشام میگن تو اون شب آخر تبلیغات که شرایط نامساعد بود، شما خانوما خیال میکردید که امنیت ستاد مرهون تلاش های خودتونه! در واقع آقایون ستاد، محله رو قرق کرده بودن و هوای شما رو داشتن! ولی ما که کسی رو ندیدیم!!!!! نمیدونم چرا آقایون همیشه دوست دارن امتیازات! خانوما رو به خودشون منسوب کنن!

* قبل انتخابات اس ام اسی دریافت کردیم مبنی بر این که: از 58 کیلو وزن اقای احمدی نژاد 50 کیلوش جیگره! بعد سخنرانی دیروز آقا دکتر تو ولیعصر به این نتیجه رسیدم که ایشون 58 کیلوشونم جیگره و یه مقدار جیگر اضافی هم دارن. ایشون دیگه خییییییییییلی جیگر دارن!

* تا اطلاع ثانوی تصویر زمینه ی گوشیمون عکس آقای احمدی نژاده! واستون بلوتوثش کنم؟

شاید تو دلتون میگید:خدا به داد اون ستادی برسه که مسئولش من باشم! اما نترسید رو حساب این که هر رفتار ما به حساب اقای احمدی نژاد گزاشته میشه خیلی خیلی حواسمون جمع بود و با شخصیت وبیمون فعالیت نمیکردیم! (یعنی بسیار رسمی و سنگین و مودب بودیم.بعله!)

از این که نتونستم زودتر بهتون سر بزنم و تبریک بگم ، معذرت میخوام. چون هم وقت نبود و هرموقع وقت بود بلوگفا قطع بود! کامنت اول این پست رو خودم میزنم. تقدیم به همه ی شما سروران

دوستان به کامنت اول اطلاعیه ی مهم یکی از دوستان رو اضافه کردم حتما بخونید و اطلاع رسانی بفرمایید.

دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 :: 10:33 قبل از ظهر ::  نويسنده : منتظر

سلام و عرض ادب محضر دوستان محترم 

شما تا حالا می دونستید که من دوتا وب دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یه وب ارزشی و یه وب غیر ارزشی!!!!!!!!!!!!!!

و همه تون تا حالا سرکار بودید!!!!!!!!!!!!!

اصلا من دوشخصیته بودم!!!!!!!!!

من اشتباهی بودم!!!!!!!!

شماها هم( معذرتا) بَبو بودید!!!!!!!!!!!!!! 

البته این حرفام درصورتی صحیح هست که شما ی خواننده ناقص العقل باشید.اما چون من اصولا با عقلا افت و خیز دارم و همه ی افراد لینک شده ی وبم ارزشی و بسیار عاقل هستند میدونم که حرفای بالایی رو قبول ندارن.

یه بنده خدایی به اسم اصلاح طلب که مشکل روانی داره ( به زبان پزشکی: اسکیزوفرنی!) مدتیه تو وب ما پارازیت میشد و حرفهایی میزد که من به علت ( =فیلترینگ بلوگفا) نمیگم.وقتی ایشون دید که نمیتونه ره به کامنتهای تایید شده ی ما ببره کاری کرد در خور مجانین! ایشون یه وبی به اسم " به یاد یار سفرکرده" پیدا کردن و به ما معرفی کردن و گفتن تو اینی!!! چهره ی واقعی تو اینه! اینقده ننه من غریبم بازی در نیار!!!!!!!!!!حالا هم از سر بیکاری پا میشه میره در خونه ی وب مردم و آدرس وب ما رو !!!!!!!!! میده میگه: چهره واقعی مدیر وبلاگ به یاد یار سفر کرده ( یعنی من= پروانه) رو تو این آدرس ببینید.حال قضاوت با شماست.

به نظرتون من کیم؟ من نه منم؟ من که با من دشمن؟

با استعاذه به خداوند متعال بر روی آدرس زیر به آرامی کلیک کنید!

 
نسخه ی اصلی وب به یاد یار سفر کرده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ایشون گفتن این عکس منه!( پروانه

عکس مدیر وب به یاد یار سفر کرده!!!!!!!!!!!! 
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

*خصومت این فرد( اصلاح طلب) با من از اونجایی شروع شد که من مختصرا به توهین هایی که نسبت به شهدا میکرد جواب دادم ( تو وب یکی از دوستان و بعد وب خودم) این فرد شجاع! تصمیم گرفته اول منو خراب کنه!!! بعد قراره بره سر وقت یکی از دوستان محترم وبیمون و ایشونو بکشه!

*حالا خوبه من نامزد ریاست جمهوری نشدم والا بدخواهان من که کم نیستند!!!!! بنده رو ترور میکردند جان اف کندی مانند!!!!!!!!!!!!!( در مثال که مناقشه نیست)

*من از پشت مانیتور خونمون با شدت تمام انتساب وب غیر اخلاقی به یاد یار سفر کرده رو به خودم تکذیب میکنم.در ضمن من همیشه با اسم پروانه نظر میدم نه طلا! و... ( ظاهرا اون خانومه طلا تشریف دارن)

*جهت آشنایی با این شیرین عقل ( اصلاح طلب) کامنت های دو تا پست اخیرم رو بخونید.البته با چند تا اسم دیگه هم مزاحم ما شده بود تاییدش نکردیم. (پست های:  زن! مرد! انسان!!!!!!  و بی چاره نی نی!)

*نظر شما چیه؟ میخواید یوز و پسورد اون وب رو از اصلاح طلب بگیرم و برم اونجا هم سنگر بزنم؟ ( البته وب منه ها!!! ولی فقط کلیدش دست دشمنامونه !!!)  

خداوندا تو خود بهتر میدانی که شهدا گرانبهاترین سرمایه های مملکتمانند و خانواده های شهدا جزو عزیزترین ها هستند. پس الهی مکر مکر کنندگان را به خودشان برگردان که تو خود بهترین ماکرین هستی.آمین

جهت شادی روح شهدای عزیز و سلامتی خانواده های محترم شهدا صلواتی بفرستیم

جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 :: 0:5 قبل از ظهر ::  نويسنده : منتظر

سعی کنید مرا ببینید! 

در ایام عید امسال که ما را جنوب نبردند و ما ملول بودیم کنج عزلت گزیدیم و خانه نشین شدیم.اقوام محترم پدری و مادری از اقصا نقاط ایران عزیز به خطه ی دیدنی ما سرازیر شدند و ما مشغول مهمانداری شدیم. طیف های مختلف اقوام  در وضعیت های گونه گون! و در زمان های گونه گون تر به منزلمان مشرف میشدند و ایام خوشی را با هم سپری مینمودیم.

یک نصفه روز که  منزل از احباء الله خالی بود و ما از این مسئله  اندکی دپرس بودیم مصمم شدیم بدون این که  مادر محترم اجبارا ما را دعوت به کار کنند، خود وارد عملیات رُفت و روب و نظافت منزل شویم و نیک می دانستیم که بهترین تفریح کار است! بعله! مشغول تفریح بودیم که ندایی غیبی ما را به نقطه ی کور اتاق فراخواند. با چشمان هیپنوتیزم شده و دستهایی که ناخودآگاه به جای این که در وضعیت طبیعی و عمود برزمین باشند! افقی شده بودند! به سمت نقطه ی کور اتاق حرکت کردیم.بعد از رسیدن به کورترین جای اتاق گنگ مانده بودیم که همان ندای غیبی با دست غیبیش به سرمان زد و گفتزیر پایت را بنگر ای عــــــــبدالله! (بنده ی خدا)

ناگاه دیدیم تکه ای از یک شیرینی عید بر زمین پهن شده و مورچگانی چند مشغول استفاده و شاید سوءاستفاده از آن مائده شیرین هستند. با آن که من میانه ی ناسازگاری با حشرات دارم، طی مقابله و دست به یقه شدن با نَفس، اندکی کوتاه آمدیم و تصمیم گرفتیم شخصا این موجودات را از منزل به باغچه منزل رهنمون شوم و به اخوان زحمت این کار را ندهیم.با بستن چشم و برگرداندن صورت رو به دیوار! و به کمک دست غیبی زاغه ی شیرینی را پیدا کردیم و دوان دوان به سمت درب خروج اضطراری حرکت نمودیم.ناگاه  دیدیم یکی از این مورچگان سیاه کوچک از روی شیرینی قل خورد و سقوط کرد.

احساس کردیم چیزی به وزن یک مورچه ی سیاه کوچک بر روی پای مبارکمان سنگینی کرد* و دانستیم آن مورچه ی نگون بخت به روی پای ما سقوط نموده! ترسیدیم مبادا این سیاه کوچک اسباب مزاحمتمان شود لذا شروع به تفحص نمودیم.از بد روزگار عینکمان* در قید حیات نبودند تا عملیات جستجو بهتر پیش برود و مزید بر آن از بدشانسی لباسمان هم در مایه های مشکی بود* و چیزی با چشم غیر مسلح مشهود نبود.

آن گاه که از یافتن مورچه ناامید شده بودیم و مورچگان دیگر را در حیاط مستقر کرده بودیم ، همان ندای غیبی به من گفت: ای عبـــــــــــــدالله! تو چرا عبرت نمیگیری؟ گفتم: ندا جان! از چه عبرت بگیرم! گفت: از موری دیگه بابا جون! گفتم:از حال مورچه ی گمشده! اجازه بده افکار کنم! آهان! شاید بهتر بود ایشان دستانشان را ول نمیکردند تا نیفتند .شاید هم نباید دهان مبارکشان را از شیرینی میکندند!  آخر از قدیم گفته اند: نفرین بردهانی که بی موقع باز شود! ولی نداجان! مرا با مورچه چکار! قحطی سوژه هست که از یه مورچه هم باس درس بگیرم!!!! به من چه که افتاد؟ مگه من گفتم؟خوب زور جاذبه بیشتر بود که جذبش کرد.من اگه خیلی زور داشتم پشت درهای بانک ها زورآزمایی نمیکردم!*چی از جونم میخوایی اصلا ! چی میگی! یقه رو ول کن!!!!!

ندای غیبی گفت: ما رو باش رو دیوار کی دنبال عبرت نوشتن بودیم! و به طرفه العینی صدا قطع شد! با خود گفتم:استغفر الله بازم قاط زدم. خدا جون! من که در تیزی شُهره ی آفاق و انفسم، چرا نمیگیرم این نداهه! چی میخواست بگه! دقایقی با ولتاژ زیاد به مغز مبارک فشار آوردیم به طوری که کم مانده بود فیوزش بسوزد و فنرش دربرود! در اثر فشار مربوطه چراغ ذهنمان روشن شد و جیک ثانیه فهمیدیم از این مورچه چه عبرتی باید می گرفتیم:

در حدیث آمده: وارد شدن شرک در قلب مومن از راه یافتن مورچه سیاه بر روی سنگ سیاه در دل شب تاریک هم نامحسوس تر است.*و در سوره ی اسراء آیات 22 و 23 رعایت حق والدین، همردیف با عدم شرک به خداوند متعال عنوان شده.

خدا میداند با گفتن اُف و بالاتر از آن چقدر نافرمانی کرده ام. هم در حق خدایم و هم در  حق والدینم.

خدا میداند چقدر مورچه و شاید جانوران دیگر در وجودم رخنه کرده اند و از وجودم استفاده میکنند اما من نه تنها نمیبینمشان بلکه اصلا نمیدانم چند نوع از این جک و جونورها را در خودم ناخودآگاه و شاید خودآگاه پرورش میدهم.

از یک مورچه نیم میلی چنان میترسم که دقایقی صرف گشتنش میکنم تا مبادا زمانی ایشان سهوا نیش یا گازی ازم بگیرد، اما دیگر جانوران مخوف تر که آثار ضربه شان مهلک تر است را رها کرده ام.

خدایا کمکم کن تا خودم را از لوث درندگان نامحسوس وجودم پاک کنم.

 التماس دعا از نوع اورژانسی 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*اشاره ای است به داستان ذکاوت ابوعلی سینا که حتماشنیده اید،و شباهت ایشان به بنده.بعله!

*امسال به یمن برنامه های عید فهمیدیم "خیر الامور اوسطها" .یعنی نه افراط ، نه تفریط.یا همان نه اسمول نه لارج، بلکه مدیوم گزینه بهتره. در روزهای پایانی سال عینک دو ایکس لارج و رنگیمون از وسط به دو قسمت مساوی تقسیم شد و ما مجبور به تهیه ی عینک جدید شدیم.الحمد لله فهمیدیم مدیوم مناسب تر و کارساز تراست.لذا عینک مبارک و جدیدیمان مدیوم است.در ضمن دیگر امواج  مضر رایانه را نمیبینم چون عینک محترم جلوی اون امواج رو میگیره و نمیبینمشون!

*داغدار نرفتن به جنوب بودیم و یه روز تیریپ مشکی زدیم که ظاهر و باطنمون یکی باشه.

*یکی از مشکلات عمده ی بنده، باز کردن در بانکه.آخه زور مضاعفی میخواد تا باز بشه.خوبه هربانک یه سرباز داره که تو این مواقع به داد بانوان برسه! و خوبتر این که من تو بانک کار نمیکنم.

*در هیچ کتاب زیست شناسی، گونه شناسی و ... اثری از این نوع موچه سیاه نمیتوان یافت. سعی کنید آن مورچه سیاه را بر روی تصویر بالا ببینید.(چون شمایید ارفاقا تو روز هم میتونید دنبالش بگردید از قسمت تاریکی شب میگذرم)

*منبع حدیث: کتاب میزان الحکمه.جلد ۵. صفحه ۵۲۵ 

سه شنبه هجدهم فروردین 1388 :: 4:16 بعد از ظهر ::  نويسنده : منتظر

 چون نصب هرگونه تصویر پیگرد قانونی دارد نمیزنم چرا؟ حالا!

عزیزان تو این پست کوچکترین نکته ی اخلاقی رویت نخواهید کردمن تنها جهت دفاع از خودم این پست رو زدم و علت دیگه ای در کار نیست پس لطفا اگه دنبال نکات اخلاقی و علمی و ... هستید بی خیال این پست شید  و وقتتونو هدر ندید؛اما اگه این پست رو خوندید باید نظر بدید!

یاد اون روزهایی که موتور سواری می کردم بخیر. مواقعی که برادرام خونه نبودن سوار موتورشون می شدم و تو حیاط دور میزدم.البته برای هندل زدن خیلی جون می کندم و چون ششدانگ حواسم به هندل زدن بود از وضعیت دستهایم غافل میشدم و در این وضع موتور که روشن می شد یهو چنان گازی می رفت  که بیا و ببین! و از اونجایی که  سایز موتور خیلی گنده بود( شایدم من متناسب موتور نبودم) با هزارو یکتا بدبختی می تونستم تعادلمو حفظ کنم.خیلی دوس داشتم تک چرخم بزنم اما هیچ وقت جرات نکردم.

کوه رفتن رو هم بی نهایت دوس داشتم و دارم، اما هیچ وقت داداشام منو با خودشون کوه نبردن.هرباری که کوله هاشونو بر می داشتن برن کوه منم می خواستم قاطی شون بشم و برم* اما دریغ از ذره ای عطوفت و رافت درحق من!

  تو بازی گل کوچیک به عنوان دروازه بان حق حضور داشتم. آخه اوایل یکی دو بار وسط بازی چنان ساق پاهاشونو مصدوم کرده بودم که اخراجم کردن، اما بعدا تنها به عنوان دروازه بان اجازه دادن وارد میدان شدم. چون نه تنها پاهاشون در امان بود بلکه می تونستن به طرف من بتوپن ومنو مصدوم کنن ( هرچند تک هاشون خوب بود اما پاتک های من بهتر بود. تو پنالتی و ضربه آزاد هم  حریفم نبودن!مثلا دیگه!)

مامانم که شاهد این روزهای زندگی من بود خیلی واسه روحیه ی نالطیفم ام  تاسف می خورد. یه روز منو صدا کرد و گفت: دخترم! گفتم: بله مادرجون! اجازه بده دستتو ببوسم ! گفت: بچه جون نرو تو حس فیلما! ببین عزیزم ! تو دیگه بزرگ شدی و باید آروم آروم آشپزی، خیاطی، گلدوزی و... که لازمه ی یه کد بانوهست رو یاد بگیری.

 من که جا خورده بودم، اولش از پذیرش این آموزشها اکیدا خو داری کردم ولی بعدا  به احترام مادر بودنشون حرفشونو شهید نکردم و وارد میدان شدم. اول فرستادنم کلاس خیاطی! وااییییییییی!!

مربی مربوطه قریب به یه ماه دامن یاد دادن! انواع دامن های مدل نظام قدیم و نظام جدید و نظام های التقاطی و ناشناخته  و... همه شونو تو سایز باربی می دوختیم.روحیه من هم که با ظریف کاری و قرطی بازی اصلا سازگار نبود این روزها رو به سختی تحمل می کرد، مخصوصا که بعضی خانوما برای تعریف خود اقدام به تخریب شخصیت دیگر خانمها می کردن و من ازاین نوع گناهان کبیره خیلی ناراحت می شدم و دنبال راه فرار بودم.

خدای باریتعالی به من لطف کرد و مهرماه رو رسوند تا من فرار کنم. بالاخره مهر بود و فصل آغاز تحصیلات! در همین مهر ماه بود که  مربی مربوطه آموزش دوختن بلوز رو شروع کردن. من دوست داشتم واسه خودم یه بلوز یقه مردانه بدوزم* اما دیگه باید می رفتم و به تحصیلات عالیه ام می رسیدم، لذا ترک آموزش خیاطی کردم. مامانم از این که من ازاین میدان ناموفق بیرون اومدم ناراحت بود اما جهت حفظ  روحیه ی من،  شکستمو تو خیاطی به روم نیاورد و من نیز اصلا به روی خودم نیاوردم. (البته به نظر خودم اصلا شکست نخورده بودم که!)

همزمان با تحصیل، مامانم پیشنهاد داد آشپزی هم بکنم  تا بعضی بدیهیات آشپزی رو یاد بگیرم تا  بعدا برم تو بیرون آموزش آشپزی رو دوره ببینم!*منم اطاعت اوامر ملوکانه ی مادر کردم.

طی یک برنامه ی باشکوهی مادرجان مرا با قسمت های مختلف آشپز خانه آشنا کردند* و بعد با انواع سبزیهای خوردنی وپختنی آشنا شدم *بله! من دیگه  باید مثل بانو سو یانگوم* طباخی می کردم . تو این بین یکی از برادرام مسئولیت نواختن موسیقی متن آشپزی سریال یانگوم  رو به صورت زنده عهده دار شد. بعد از طبخ غذا، کل خانواده سمت عالی جناب رو داشتن. منم مثل بانو سو به گوشه ای می خزیدم  تا ببینم هر کس  چند تا درجه میده !

چند روزی به انتظار درجه نشستم اما نه تنها درجه نگرفتم بلکه با اجماع عالی جنابان از سِمَتِ بانوی اول آشپز خانه بودن عزل شدم.چه شباهت عجیبی به بانو سویانگوم داشتم!

خونواده خیلی نگران آینده ی  من بودن. داداشام مونده بودن با این سن و سال منو زنده به گور کنن و یا این که یک عمرننگ بودن منو تحمل کنن ولی به خاطر جدی تر شدن بحث کنوانسیون رفع تبعیض علیه زنان- تو اون برهه ی زمانی- منو نکشتن.*اما با کمال تعجب می دیدن  منی که تو امورات منزل مایه ی ننگم در زمینه های علمی –  تحصیلی خیلی موفقم ، حتی به عنوان یکی از نفرات  برتر استان طی یک همایش ویژه ازم تقدیر شد و بهم سکه دادن! (به خدا اینش دیگه حقیقته محضه)

چندی بعد خواهرمان، مامان شد. داداشام می خواستن طی  یک عملیات گاز انبری سریع خواهر زادمو زنده بگور کنن تا در آینده اون  دختر بچه تهدیدی بر علیه بشریت  نشه، ولی خوب بحث کنوانسیون هنوزم داغ بود.

یه روزی  خواهرم بچه شو به من سپرد و شیشه شیرشو بهم داد و گفت اگه گریه کرد شیرشو بده تا بخوابه، منم  قبول کردم  و با خودم  گفتم انصافا بچه داری خیلی راحت تر از آشپزی و خیاطی و ... هست. همین که بچه جیک زد شیشه شیرشو گذاشتم تو دهنش و یادم رفت که هراز چندی به بچه اجازه ی تنفس بدم و بچه ی زبان بسته  لاینقطع شیر خورد تا شیشه شیر نیم لیتریش خالی شد. همین موقع مادرجان تشریف آوردن اتاق ، تا رنگ بچه رو دید فهمید باز خراب کاری کردم و با یک کف گرگی منو از صحنه خارج کرد.طفلی بچه هرچی خورده بود پس داد و ...

خانواده با تشکیل یک جلسه 3 فوریتی منو به دادگاه خانواده احضار کردن.برادران مسئولیت امنیت جلسه  رو عهده دار شده بودن و کوچکترین حرکات منو زیر نظر داشتن تا نکنه یه وقت فکر فرار به سرم بزنه! و بشم دختر فراری! طی چند ساعت تفتیش عقاید مشخص شد من مقصر نبودم و تنها یک جاهل قاصر بودم ، لذا قرار شد منو به زندان زابیرا منتقل کنن. خیلی سعی کردم حرف نزنم چون شنیده بودم اگه حرف بزنم ممکنه بعدا برعلیه خودم استفاده بشه لذا اول  با گریه و زاری درخواست تخفیف مجازات کردم، وقتی دیدم این شیوه  جواب نمیده با کسب اجازه از رئیس جلسه شروع به نطق بعد از دستور نمودم و از اونجایی که بدون حضور وکیلم حرف میزدم موفق شدم .* حتی تذکر دادم که این رفتارشون مغایر با اصول کنوانسیون ژنوهست. دقایقی بعد مادر محترم کودک شکایتشو پس گرفت. ولی دادگاه منو به یک ماه پاک کردن سفره با اعمال شاقه محکوم کرد.( بزرگترین شکنجه برای من بحث سوسک وسفره پاک کردنه)  

چند روز بعد دوستی بهم زنگ زد و گفت: دارن نیرو میبرن جبهه هستی*؟ گفتم: نیکی و پرسش؟ منو تو صدر نیروهای اعزامی بنویس که اومدم.بعد  اومدم از 7 خوان رستم* عبورکنم. خونواده اصلا اجازه نمی دادن و معتقد بودن اگه برم ، وضع روحیه  ی نا لطیفم بدترازاینی که هست میشه ولی من با تبحرویژه ی خودم همه شونو قانع کردم و راهی پادگان .... برای  یک دوره زندگی در شرایط سخت شدم.اون یه ماه بهترین روزهای عمرم هست.ولی حیف که بنا به مسائل امنیتی نمیتونم خاطرات اونجا رو براتون بنویسم! تو اون یه ماه با یکی از هم خدمتی ها (همونجا با هم آشنا شدیم و عجیب با هم جفت و جورشدیم.) پدر پادگان رو درآوردیم. روز آخری که قرار بود مرخص شیم از مسئولا خواستیم ( فقط من و دوستم ) به ما اضافه خدمت بزنن اما نه تنها قبول نکردن بلکه با دادن هدایای ویژه  به من و دوستم  ما رو زود از سرشون وا کردن.*(انصافا  بنده خدا ها تو اون یه ماه از دست ما دو تا اعجوبه های پادگان آرامش نداشتن) بلی! ما با چشم گریان و دلی که افتاده بود وسط میدان تیر پادگان، اونجا رو ترک کردیم.

خونواده می خواستن شتری، گاوی، گوسپندی، مرغی، جوجو ای بالاخره جانداری  واسمون هدر کنن اما موندن که به در و همسایه چی بگن؟ بگن دخترمون از خدمت اومده و داریم چهار پا ، یا  دو پا  و شاید بی سرو پایی  رو قربونی می کنیم؟!!!!از خیرش گذشتن و منم از کم لطفیشون گذشتم.

حالا من دیگه آدم دیگه ای شده بودم. خیلی موقرتر!منضبط  تر!! حرف گوش کن تر!!! و... !!!!

بعد برگشتم، دیگه  داداشام پیش من جرات نمی کردن از خاطرات سربازیشون بگن آخه منم شده بودم رقیبشون و اون  بندگان خوب خدا از این وضعیت  خیلی معذب بودن.

یه روز که از یه ماه خدمتم نطق می کردم اخوی بزرگتر اعتراض کرد و گفت : خدا شاهده فلانی  یه بار دیگه بگی رفتم خدمت من میدونم و تو!  پسرها  2 ماه میرن آموزش های سخت می بینن ( اونم کجا؟ تو صفر سه ی عجب شیر و جلدیان و...) انقدر پز نمیدن اونوقت تو هی یه ماه دورتو به رخ ما میکشی؟

منم گفتم: چیه  مگه! تو ارث که آقایون 2 برابرخانمها  سهم می برن خانما اعتراض ندارن* حالا نوبت ما که رسید آسمان تپید! تو خدمت هم باید 1ماه آموزش من  با 2 ماه آموزش شما مساوی باشه.بله!

داداشم بزرگواری کردند  و بحث رو ادامه ندادند  و من هم با طمئنینه ادامه ی خاطره ی خفنمو برای مستمعین سراپا ناراضی تعریف کردم.

بله از اون تاریخ به بعد من شدم آینه ی دق اخوان خامسمون.

حالا وقتی مجلات جنگ افزار می خرن دیگه منم مطالعه می کنم و اطلاعاتم با اونا رشد میکنه. بنده خدا ها  دیگه بی خیال هدایت من شدن. منم خیلی سعی می کنم رعایتشون  بکنم ولی خوب دیگه این منم و ذات لایتغیرم! دوست ندارم از وجود من رنج بکشن ولی ظاهرا می کشن و تنها دم بر نمیارن، چون راه های زیادی رو طی کردن تا من تغییر کنم اما! وا اسفا ! و ااسفا!

 حالا فهمیدین چرا من اینجوری شدم؟

 بله! من اشتباهی بودم!

 ******************************************************

* بلورز یقه مردانه رو دوس دارم  چون محجب تر و سنگین تره و با قالب وبم همخوانی بیشتر داره و این علاقه قطعا علت دیگه ای نداره.

*البته این اصرار مختص زمانهایی بود که داداشام تنها  خودشون میرفتن و خبری از دوستاشون نبود.وگرنه من اصلا فکر رفتن هم نمی کردم به خدا!

* مامانم معتقد بود تو آشپزی وضعم افتضاح وخیمه، واسه ی همین مستقیم نفرستادم تو بیرون کلاس  ببینم بلکه آشپزی تو خونه پیش نیازه کلاسای بیرونی بود تا آبروی خانواده تامین بشه.

*مسیر تردد من در آشپزخانه منحصر بود به بزرگراه  درمطبخ تا ظرف شویی و ظرف شویی به یخچال.مسیر های  دیگه تو مرامم  ورود ممنوع بود(خصوصا مسیر اجاق گاز به مواد غذایی )

*چند روز بعد از آشنایی با انواع سبزیجات، باز اشتباهی کلی علف هرز باغچه رو چیدم بردم اردو تا با دوستان میل کنیم و ...  (پیش رفقام هم  حیثیتم به کل زیر سوال رفت)

* اصلا از فیلم یانگوم خوشم نمیومد و وقتمو تلفش نمی کردم.اما اضطرارا  چند قسمت از دکتر شدنش وبعد بازم اشپز شدنشو دیدم.

* من از مخالفین جدی کنوانسیون رفع تبعیض علیه زنان بودم( اما دیدم واقعا؛ عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد ) و از این که شورای نگهبان اجازه ی تصویبشو ندادن بسی مشعوف شدم.

* یعنی من وکیل تر از خیلی وکلا هستم و می تونید منو به عنوان وکیل الرعایا بپذیرید!

*منظور دوره ی ویژه ی مربی گری آموزش نظامی  هست که من بهش میگم: دوران خدمتم.

* پدرم و مادرم و 5 برادرام میشن 7 خان رستم من.

* البته این هدایا به پاس تهیه ی بروشورخوندنی ما بود (که خود مسئولا هم برای خوندنش سر و دست و حتی پا  میشکوندن ) و البته خال  سیاه سیبل ها ی پادگان هم با تیر های ما آشنایی کامل پیدا کرده بودن. یعنی کلا پادگان از جهت فرهنگی و نظامی و ... زیر دست و بال من و رفیقام بود! والله !

* اصلا اگه خداوند می گفتند: خانوما ارث نبرن و همه اموال میّت  بره  تو جیب آقایون بازم من حرف خدامو قبول می کردم و اعتراضی به حکم خدام  نمی کردم. پارازیت این قسمت هم استفاده ی ابزاری از احکام بود!!!! همین و لا غیر.

* تقدم و تاخر مسائل روز لحاظ نشده. مثلا خاطره ی خواهرزادم مال 5 سال پیشه اما زابیرا مال امساله! خوب دیگه!

حالا خداییش شما جای من بودید این دوره رو پاس نمی کردید؟ تو خونه ای که باید راهنما بزنی و وارد مسیر بشی، امنیت هست؟هرآن احتمال میدی مذکری مشتشو نثارت کنه!یا  شاید پایی سد معبر بشه  و مجبور به پرش ازمانع  بشی ! حتی ممکنه ترقه ای رو تو دستت منهدم کنن! و شایدم سیبلی باشی برای تیراندازیشون و  ...

این پست رو میتونید به عنوان هدیه ی عید ازم بپذیرید! همون خوشحالی و شاد شدنتون  با خوندن این پست هدیه ای بود از طرف من برای شما.

خوب مگه موقع خوندنش لبخند نزدید؟ نیش خند چی؟ حداقل زهرخند؟ خوب مهم همون" خند " بود، حالا  با هر چاشنی که دوست دارید صرف کنید.

بالا برید پایین بیاید، به چپ و راست بپیچید، جهات فرعی رو هم طی کنید هرچی نوشتم راست راست بود اما شاید تنها 5 درصدش.

و مابقی آب بستن به حوادث بود تا تلخی حقایق رو بگیره و بشه طنز!

 جان کلامم:

من انقدرا هم که این جا نوشتم وضعم وخیم نیست.همین

دعاگوی همیشگی شما : من

سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 :: 12:46 بعد از ظهر ::  نويسنده : منتظر

 یکی بود یکی نبود...

یادم میاد بچه که بودم شبها موقع خوابیدن اول هر قصه مامانم می گفت:

  یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود.

اون موقع ها چون بچه بودم به عقلم نمی رسید که بپرسم  چرا  یکی بود ؟ چرا یکی نبود؟  اصلا چرا غیر

 از خدای مهربون  هیچ کس نبود؟ همه فعلها مال قدیمن! پس خدا هم با قدیمیا بوده ! یعنی الان نیست؟

 اگه هست پس چرا هنوز الان هم  میگن غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود!

به تعبیر بهتر و غیر بچه گانه، چرا همه فعلها عطف به ماسبق هستند؟

نمی دونم شما  تا حالا به این بود و نبود* فکر کرده بودید یا نه! اما شاید لازم باشه شما هم کمی تفکر

کنید (البته جسارت نشه اگه تا حالا بهش فکر نکرده بودید!)

بزارین راحت حرفمو بزنم، تو پست قبلی که ما در مورد شهادت مطلب زدیم سیل نظرات عزیزان مارو

شرمنده کرد و کمی به خودمون اومدیم و یه جورایی چشامونو شستیم و جور دیگه به

قضیه شهادت نگاه کردیم.

آن گاه با خودم فک کردم چرا  شهدا به اون مقام رسیدند؟

مگه من یه جوون ایرونی مسلمون شیعه ی مومنه! و با درک و فهمی! نیستم؟ پس چرا شهید نمیشم ؟

(همه هم قرار نیست تو غزه شهید بشن! ممکنه آدم تو همین ...شهر خودمون هم شهید بشه دیگه

مگه نه؟) پس کجای کارام اشکال داره که شهید نمیشم و جالب اینه که همه هم تو روم  میگن باباجون

 شهادت لیاقت می خواد که تو هم....(زمین خورده ی صراحتتونم جمیعا و رحمه الله و برکاته)

با خودم اندیشه کردم  گفتم بزار ببینم از صبح علی الطلوع تا شب  واقعا کجای کارام به اهل بیت و شهدا

می خوره که انتظار دارم خدا منو ببره غزه ! (منظورمن از غزه  همون شهید شدنه.) در واقع می خواستم

 مچ خدا رو (البته ما از فرقه مجسمه و اهل حدیث و طرفداران  ید الله فوق ایدیهم  نیستیم که بخوایم نعوذ

بالله مچ ید الله رو بگیریم ! نه! این قسمت متنو اصطلاحا کنایه میگن  - اگه اشتباه نکرده باشم -)

 بگیرم که ببین  خداجون! اینجا منو از قلم انداختی!

بعد از این که کارهامو انداختم تو چرتکه دیدم بابا خیلی شوتم.اصلا هیچ کارم به عباد الله نمیمونه.

یه استادی داشتیم می گفتند بیاید فکر کنیم ببینیم  از صبح تا شب خدا  تو کجای زندگیمون نقش داره؟

دیدم قضیه ما تو بزرگی هم شده قضیه ی یکی بود ، یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود.

خدا رفته بالا بالا ها مقدس مونده  ماها هم محض تقدس و تیمن  کارامونو تنها با  اسم خدا شروع

میکنیم.دیگه تو ادامه  خدا رو بیخیال میشیم.این همون بود خدا تو قدیمه و

برای استمرار حضور خدا کاری...

چرا قصه ها رو با بود خدا شروع میکنیم؟

قصه ها باید با هست خدا شروع شوند مگر نه این که عالم محضر خداست؟

اگه به هست خدا توجه کنیم و باور کنیم از هست او  هستیم دیگه فکر گناه هم نمیکنیم.

اونوقت میشه حرف شهدا رو فهمید.

اونوقت میشه حرف شهید همت رو فهمید : قدم بر می دارید برای رضای خدا باشد.حرفی می زنید

برای رضای خدا باشد و ....

دیگه فهمیدم من چرا شهید نشدم.چرا نتونستم با اون قناسه ی خیالیم برم غزه و

برای خاطر خدا بجنگم .

چون من هنوز تو روزمرگی خودم گیرم

هنوز برای این که کار خودمو زود راه بندازم سر آبجی کوچولوم داد میزنم.

برای این که به کارای خودم بیشتر برسم حرف مامانو ...

برای این که به وب خودم سر بزنم با داداشم ...

برای این که حرف خودمو به کرسی بنشونم با دوستم...

و برای این که خودمو............... 

خلاصه همه کارام خودمیه نه خدایی.

حالاعزیزای من  فهمیدین چرا منو  نبردن غزه ؟ 

***********************************************************************************

*شاید منظور شکسپیر از« بودن یا نبودن مسئله این است!» همین بوده ؟؟!!!

* می دونم همه حرفام براتون تکراری بود و در واقع مدیونتون شدم  اما لطفا حلالم کنید.

دل منه دیگه ! میدونید که زیاد قاطی داره!

* اگه تعبیر بهتری به جای « یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود» به ذهنتون میاد تو

نظرات برام بنویسید.خوشحال میشم.

شنبه پنجم بهمن 1387 :: 10:37 بعد از ظهر ::  نويسنده : منتظر
درباره وبلاگ

بسم رب المهدی(عج)

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هرکجا هست خدایا به سلامت دارش
مولایم هرگاه نام زیبای ترا از ته دل صدا می زنم قلبم آرام می گیرد.
هرگاه یاد غربت تو می افتم سنگینی گناهانم بیشتر عذابم می دهد.
هر گاه علت ندیدنت را جویا می شوم به حجاب های معنوی خودساخته ام بر می خورم و به عقب رانده می شوم.اما ....
اما تو چه مهربانی که من سراپا سیاهی را می بینی و مورد لطف قرار می دهی...

ای دل بشارت می دهم خوش روزگاری می رسد
یا درد و غم طی می شود یا شهریاری می رسد
ای منتظر غمگین مشو قدری تحمل بیشتر
گردی به پا شد در افق گویی سواری می رسد

دوست شما: مدعی انتظار

JavaScript Codes

http://ostazona.blogfa.com/