|
به یاد یار سفر کرده
هفته دفاع مقدس هم رسید. هفته ای که میخواد حرفای 8 سال دفاع مقدس رو بزنه و به تصویر بکشه. اما منصفانه که نگاه میکنم میبینم 8 سال دفاع مقدس هم 8 سال نبود. به تعداد لحظات عمر انسان هایی که از زمان جنگ تو این خاک نفس کشدین و درگیر جنگ شدن، حرف هست . از درد دل های فرزند شهیدی که یک عمر با نبود پدر، بزرگ شده تا همسر شهیدی که برای لحظه لحظه ی عمر فرزندش هم پدر بوده و هم مادر. پدر و مادری که عزیز جونشون رو، تنها جوان رشیدشون رو با دست خودشون برای بقای اسلام بدرقه کردن. تا درد دل همرزمان شهید که شاهد عروج آسمانی این آسمانی ها بودن. حرف زدن از شهدا و رزمندگان 8 سال دفاع مقدس کار من نیست. حرف شهدا رو باید پاکانی بزنن که شبیه اون ها هستن. این چند سطر هم جسارتی بود که امید دارم بر من ببخشند. اما میخوام اینو به شهدا بگم که خیلی برام عزیزن. امروز به مناسبت این هفته ی عزیز تو مزار 5 شهید گمنام شهرمون برنامه بود الحمد لله! نیروهای انتظامی، سپاهی، ارتشی و بسیجی و مسئولین منطقه و جمع قلیلی! از مردم تشریف آوردن و در عرض کمتر از 10 دقیقه برنامه اجرا شد . یه فاتحه و غبار روبی و تمام! خلاص! چقدر برای گزارشات اداریشون از این برنامه عکس و فیلم گرفتن!!!تازه تو شهرمون نمایشگاه دفاع مقدس هم زده شده. بازم الحمد لله! شکر! خدا رو صد هزار مرتبه شکر!ملت میان بازدید میکنن و داره آرمان شهدا احیا میشه!!! ملت انقدر متاثر میشن! کاش یه چند مدت این نمایشگاه ها برقرار بمون تا زودتر همه با آرمان شهدا مانوس بشن! یا اصلا هفته دفاع مقدس رو تمدید کنن!!! چطوره؟ تنها چیزی که از دیدن این صحنات به ذهنم خطور میکنه اینه که یه جورایی همه دارن رو حداقل ها کار میکنن تا ارزش ها در حد! حداقل باقی بمونه! خفه شدم بس که همه حداقلی کار کردن. شهدا که حداکثری کار کردن. با ارزش تر از جونشون چی بود که فدا کنن؟؟؟؟؟ جونی که حاضر بودن ده ها باره زنده بشن و فدای اسلام بکنن. حالا که شهدا رفتن و ما موندیم باید برای راحتی حال خودمون بهانه کنیم که فعلا باید کوتاه اومده و حداقل ها رو حفظ کرد! بله ! آخ ببخشیدکمی تندرفتم! چرا حرف از تلخی بزنم؟ چرا حرف از جانباز شیمیایی و دردی که خودش و خونواده اش متحمل میشن بزنم؟ درد بی مهری و زخم زبان که کشنده تر و زجر آور تره!بابا ما که الگو های دردمند تر داریم! بانو یانگوم! الگوی صبرو پایداری! اسوه ی تلاش و شجاعت و مقاومت و شکست نپذیری و ...! آقای جومونگ قهرمان! هم فعلا مهمان افتخاری هتل و حتی رسانه ملیمون شدن!! این همه الگو ، عکساشون حتی رو پاک کن بچه های مهد کودکی هست و دارن با الگوها بزرگ میشن! شکر! هرموقع به این جور چیزا فکر میکنم اعصابم خرد میشه و از این که نمیتونم کاری بکنم اعصابم خرد تر میشه. واسه همون ترجیح میدم ادامه ندم و برای ادامه مطلب قسمتی از بیانات مقام معظم رهبری رو در خصوص نقش زنان در دفاع مقدس میزنم. شاید در مورد شهدای عزیز مطلب بیشتر خونده باشید( هرچند همون زیاد هم به نظرم کمه) اما گفتم یادی از ایثار زنان زمان جنگ ، هم بشه بد نیست. مقام معظم رهبری میفرمایند: ما درجنگ مشاهده کردیم که نقش خانم ها اگر از مردهایشان بیشتر نبود ، کمتر نبود. اگر زن ها حماسه جنگ را نمی سرودند و جنگ را در میان خانه ها به عنوان یک ارزش تلقی نمیکردند، مرد ها اراده و انگیزه رفتن به میدان جنگ را پیدا نمی کردند.حضرت خامنه ای دام ظله در سال 1361 تصریح فرمودند: اگر امروزه راه جبهه را به روی زنان باز کنند ، یقینا تعداد داوطلبان زن، که به جبهه ها خواهند رفت بیشتر از مردانی است که هم اکنون در جبهه حضور دارند. معظم له در دیدار با جامعه خواهران فرهنگی سراسر کشور میفرمایند: زن ایرانی سرباز نیست. اما به قدر سرباز میدان جنگ شجاعت دارد و با این که جهاد در میدان های رزم بر او واجب نیست اما به قدر جهاد گری در راه خدا تلاش میکند و در تمام صحنه ها حضور دارد.سکاندار انقلاب اسلامی در اجتماع بزرگ زنان خوزستانی در سال 1375 فرمودند: مادران در دوران انقلاب و در جنگ تحمیلی، فرزندان خود را به سربازانی جانباز و شجاع در راه اسلام و مسلمین تبدیل کردند. و همسران در دوران انقلاب و دوران جنگ تحمیلی شوهران خود را به انسانهای مقاوم و مستحکم مبدل ساختند. این است نقش و تاثیر زن بر روی فرزند و شوهر . مقام معظم رهبری در خصوص نقش همسران شهدا در شرف و عزت ملت مسلمان ایران میفرمایند: اگر این همسران جوانی که حاضر شدند شوهرانشان را به جبهه های جنگ بفرستند و در فراق آن ها بمانند و آخر هم نعش آن ها را تحویل بگیرند یا نگیرند! و اگر این مادر های از خود گذشته نبودند، شما خیال میکنید عزتی برای ملت ایران میماند؟ ایشان در نکو داشت مقام و منزلت مادران شهدا میفرمایند: این است که در میان مادران مسلمان شهدا در جامعه ما که هزاران نفر میباشند حتی کسانی داریم که در صدر اسلام هم نظیری برایشان نمی یابیم. يکي بود يکي نبود زيره گنبد کبود يا ابا صالح پس کي مي آيي يا ابا صالح پس کي مي آيي دست بيعت به شهيد وآرمانش ندادیم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ. ن.۱: منبع بیانات مقام معظم رهبری: سایت نوید شاهد. پ. ن.۲: کتاب این پست: رجوع به وصیتنامه شهدا. کتاب خاطرات شهدا و ... پ. ن.۳: برای شادی روح امام بزرگوار و شهدای گرانقدر و سلامتی خانواده های عزیز شهدا صلواتی بفرستیم. جمعه سوم مهر 1388 :: 1:21 قبل از ظهر :: نويسنده : منتظر شهدای گمنام ببرید از ما نام تا بنوشیم جرعه تا رسیم برآن کام به باغبان بگوببد دیگه لاله نکاره که گوشه گوشه ی این سرزمین لاله زاره بعضیاشون غریبن مثل امن یجیبن خوش به حال دلاشون خوش به حال صفاشون بعد از اون اهل تقوا ماشدیم خیلی تنها...
امسال اکثر قریب به اتفاق دوستام رفتن جنوب، بعضیاشون قبل عید و بعضیا بعد عید. اما من .... تنها یک بار اونم تو سال 83 قسمت شد رفتم جنوب.بعد اون هیچ وقت دعوتم نکردن.امروز خیلی خیلی دلم گرفته بود به هوای جنوب پاشدم رفتم مزار 5 شهید گمنام شهرمون، مثل همیشه غریب بودن و تنها.یادم نمی یاد تو این چند سالی که مهمون شهرمون شدن (غیر از روزهایی که برنامه ای هست) دورو برشون شلوغ باشه.جدیدا هم که دورشون حصاری کشیدن که نمیشه بهشون نزدیک شد.خیلی دلم میخواست مزارشونو با گلاب بشورم و کنارشون زانو بزنم و زار زار گریه کنم.اما مجبور بودم از شعاع چند متری بایستم و تنها نگاشون کنم.هرچند اونا مثل همیشه گوش می دادن اما دوریشون خیلی برام سخت بود.کاش می شد مثل قبلاها از نزدیک باهاشون حرف زد.این که آدم سرشو بزاره روی قبر شهید و باهاش حرف بزنه خیلی آرومش میکنه ، نه؟ ولی حیف که نتونستم آروم بشم.هنوزم دلم پُره.پرم از اشک هایی که دنبال مزارین تا روش نقش ببندن.کاش می شد امسال برم جنوب. کاش! کاش! کاش! راستی نزدیک شهر ما دو تا خرابه هست (کلیسا خرابه،همون کلیسای تاریخی سنت استپانوس و آسیاب خرابه) به یمن! وجود این دو خرابه شهرمون تو ایام عید پذیرای توریست های رنگی هستش.حیف که دیگه از سرخی خون شهدا رنگی نمونده . امسال هم رنگ آبی کاربُنی چشامونو نوازش میده. هرچند آبی هم رنگ خوبیه.چه فرقی میکنه قرمز یا آبی؟ دلم گرفته شهیدان مرا مرا ببرید مرا ز غربت این خاک تا خدا ببرید مرا که خسته ترینم کسی نمی خواهد کرم نموده دلم را مگر شما ببرید...
برام دعا کنید. لطفا. چهارشنبه پنجم فروردین 1388 :: 7:52 بعد از ظهر :: نويسنده : منتظر تو شهر ما چهارشنبه سوری عالمی داره. به جای یه روز، دهه ی! چهارشنبه سوری داریم . در این ایام، تردد در سطح شهر برای همه، مخصوصا خانمها کمی! مشکله. آخه اوضاع بحران زا میشه! دیروز برای یه کارخیر داشتم می رفتم یه جایی. هوای زیبای بهاری مانع شد که با ماشین برم واسه همین پیاده راه افتادم .ساعت 1:30 بعد از ظهربود. همین طور که داشتم قدم زنان می رفتم و از هوای پاک شهر و سکوت و آرامش خیابون لذت میبردم، عکس شهید حمید باکری رو دیدم که روی بنر بزرگی زده شده بود و از عموم مردم شهر برای شرکت در ویژه برنامه ی شهدا دعوت کرده بودن. یاد جنوب افتادم و این که دوستام قراره سوم عید راهی مناطق عملیاتی جنوب بشن و من مجبورم تو خونه باشم و از مهمانهایی که برای عید دیدنی! تشریف میارن منزل پذیراییی کنم!( بله! مهمونم که حبیب خداجونه دیگه!) دیدن عکس شهید باکری و یاد اردوی راهیان جنوب دوستام منو برد به عالم جنگ و شهدا و کمی هم غزه*...در واقع به طور کل از این عالَم بُریدم و سری به عالم جبهه و یاد باد آن روزگاران یاد باد زدم و.... داشتم به این فکر می کردم که؛ اگه منم میتونستم برم جبهه خیلی کارا میتونستم بکنم.مخصوصا اگه بهم یه قناسه میدادن، باهاش بوسه گاه فرشتگان عذاب خدا رو(وسط پیشونی دشمن) نشونه می گرفتم، تا کمی دلم خنک بشه ، اصلا شایدم میرفتم و از بچه های تخریب میشدم.آخه من تو خونه اصولا خراب کاری می کنم و تو این زمینه به حد کافی تجربه دارم .خوب همیشه از افراد با تجربه باید استفاده کرد دیگه! نمونه اش من! آره تخریب چی بودن بیشتر بهم میاد.شایدم از بچه های اطلاعات میشدم مثل شهید امینی، اما ، نه من همیشه خبرای سوخته و در واقع جزغاله دستم میرسه .همون خراب کاری با روحیم سازگارتره! ولی خداییش قناسه رو عشق است . شایدم من فرمانده می شدم آخه تو مدیریت توانایی مثال زدنی دارم.... در این افکار بودم که ناگهان موج انفجار مهیبی منو به ویبره انداخت و آهی از نهادمان برآمد!ولی بلافاصله با یک خیز 5 ثانیه خودمو به جان پناه! مطمئنی رساندم و سریع کنترل اوضاع رو به دست گرفتم. سرمو که بالا آوردم دیدم خیلی ضایع بازار راه انداختم. از او نجایی که زود اوضاع رو به کنترل خودم در آورده بودم فهمیدم موج انفجار! مربوط به انفجار یک دانه! ترقه! بوده که توسط چند پسر بچه( وابسته به مقطع ابتدایی) شلیک شده بود.(شما هم اگه جای من بودید و تو عوالمات جنگ و قناسه سیر می کردید از صدای ترقه خیلی جا می خوردید. بله!) از پشت شیشه های 2 ایکس لارج و رنگی عینکمون * نگاه کردیم ببینیم که از عناصر ذکور وابسته با مقاطع تحصیلی بالاتر، کسی ما رو دیده یا نه ؟ که به حمد الله دیدیم جون سالم بدر بردیم و تو رادار آقایون نیفتادیم.(البته شاید بعضیاشون استیلت * بودن و تو رادار ما رد یابی نشدن!) خواستم برم و با پنج انگشت دعا گو به معیت مچ و کف و ما یتعلقٌ به ، صورت اون پسرها رو گُل بندازم! اما یاد کظم غیظ افتادم وگذشت کردم ! حالا که فهمیده بودم پرستیژو وقارمون خدشه دار نشده با وقارو متانتی صد چندان و مانند زدنی!(جهت جبران مافات) به راهمون ادامه دادیم.* اما خداییش از خودم خیلی خجالت کشیدم .از شهدا بیشتر و از شهید حمید آقا که داشت از تو بنر این صحنه ها رو میدید بیشترتر. یاد شجاعت شهدا افتادم .نحوه ی شهادت شهید حمید باکری(جانشین لشکر 31 عاشورا) همیشه منو متاثر میکنه. شهید احمد کاظمی نقل کرده اند که :« .... فاصله مان با حمید زیاد نبود.پیاده رفتم .آتش انقدر وحشی بود که هیچ نیرویی نمی توانست خودش را سالم به خط برساند .تا مرا دید خندید .گفتم: نه خبر؟( به زبان آذری یعنی: چه خبر؟) آتش شدید تر شده بود .نمی خواست من آن جا باشم .تلاش کرد تا ببردم جایی توی هور پنهانم کند.فاصله با عراقی ها کم بود.با آر.پی.جی و نارنجک تفنگی و هلی کوپتر و هر سلاحی که فکرش را بکنید می زدند.گفتم: لازم نیست، حمید جان. آمده ام پیشتان باشم ، نه این که بروم تو سوراخ موش قایم شوم! عراقی ها انقدر زیاد بودند که اگر سنگ می زدی حتما می رفت می خورد به سر یکی شان. با نفر زیاد و آتش قوی آمده بودند پشت کانال را پاکسازی کنند.یک گوشه ی پل هنوز دستشان بود، وسط پل در وسط رودخانه ؛ که از همان جا نمی گذاشتند کسی عبور کند. دیدم خط را نمی شود نگه داشت و ماندن خیلی سخت تر از رفتن است و رفتن هم یعنی از دست دادن کل جزیره و این کار هم امکان پذیر نبود یعنی در ذهنم نمی گنجید. حمید آمد روی خاک ریز پهلوی من نشست. حرف می زدیم و گاهی هم نگاهی به پشت سر می کردیم و عراقی ها را می دیدیم و آتش را و یا بچه های خودمان را ، شهید و زخمی ، که مهماتشان ته کشیده بود. داشتند با چنگ و دندان خط شان را نگه می داشتند. تیرها فقط وقتی شلیک می شد که مطمئن می شدند به هدف می خورد. یک وانت تویوتا ، پر از نیرو، داشت می آمد طرف ما .همه شان داشتند به ما نگاه می کردند و دست تکان می دادند.جلوی چشم ما خمپاره آمد خورد به وانت و منفجرش کرد و آتشش زد و خون مثل آبشار سرخ از همه جاش جوشید و شُره کرد ریخت زمین.آن ها نیروهایی بودند که داشتند می آمدند کمک حمید؛ حمید لبش را دندان گرفت .خیره شد به خون .آمد حرف بزند که گفتم: خدا...خودش همه چیز را... سرم را انداختم زیر و گفتم: حتما خیری... در کار است.» بعد از چند روز مقاومت و تحمل سختی های زیاد جزایر حفظ شدند اما حمید آقا دیگه شهید شده بود. شهادتش دل خیلی ها رو شکست .بخصوص آقا مهدی را (برادرشان مهدی باکری فرمانده لشکر 31 عاشورا بودند) و بخصوص وقتی یادش می افتاد حمید مهمات دستش نرسیده و تنها توی آن محاصره مانده.
شهدا خیلی شجاع بودن. خیلی خیلی خیلی شجاع . اگه شجاع نبودن هیچ وقت نمی تونستن تو همچین میادینی بمونند. شهدا هم خودشون ماندند و هم به ما ماندن و شجاعت را آموختند. دوست دارم مثل شهدا باشم.اما نمیدونم از کجا باید شروع کنم.* کاش خودشون دستمو بگیرن. ***************************************** * جهت درک بهتر این قسمت، پُستِ (شهادت) وب خودمو بخونید، بد نمیشه! * استیلت: هواپیمای رادار گریز. جهت اطلاعات بیشتر و علمی تر و مفید تر، رجوع کنید به مجلات جنگ افزار.(خواستید، می تونید ازم بپرسید تا بیشتر بگم!) * غرض اشاره به این نکته است که: عینک که بزرگ باشه و چشمها پشتش قایم بشه وشیشه های عینک رنگی باشه! مانع از این میشه که ناظرین، سمتِ نگاهِ منِ عینکی رو تشخیص بدهند و این خیلی خوب و مهمه!(البته عینکم طبّیه) * این باید درس عبرتی باشه برای من تا در دهه ی چهارشنبه سوری آن هم در مجامع عمومی، بدون بادی گارد(عناصر ذکور منزل) تردد نکنم. * روحیه ی جنگی داشتن رو که دارم ! با تفنگ و نارنجک کار کردنم که بلدم! چفیه و پوتین و پیشانی بند هم که دارم! لباس چریکی هم که ان شاالله قراره بخرم! اما میدون جنگ ندارم و دیگه این که کمالات و فضایل اخلاقی شهدا رو ندارم و تو این زمینه نیازمند مساعدت شدید می باشم.حالا هرکس میتونه کمکم کنه، بسم الله. راستی پلاک هم ندارم. ** از همین جا اعلام می کنم : من هیچ ادعایی در مورد شهادت و شهدا ندارم. پس تو نظرات خوبتون لطفا شرمنده بازار راه نندازید**
چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 :: 9:1 بعد از ظهر :: نويسنده : منتظر
میگن اون یکی از ستاره های سینمای ایران هستش.طرفداراش اینطوری تعریفش میکنن: خوش تیپ. خوش هیکل. بامرام. جذاب.مهربون.خوش سلیقه.با هر خانمی نمیتونه فیلم بازی کنه! و...در کل انسان کاملیه! اون روزی عکسشو رو جلد مجله دیدم.با یه چفیه مانندی به گردن که شکل دستمال گردن بسته بود. این موجودات دوپا از اونایی هستن که حاضرن جهت هماهنگی با مدل و رنگ و طرح و... لباس و تیپشون ریش و سیبلشونو هم چارخونه بزنن و رنگ کنن و شاید فردا جاش افتاد بخونن عشق یعنی خط ریش سوزنی... یکی دیگه از ستاره ها تو ولایت خودش نتونست شکوفا بشه این ستاره که گل بود(این بار از نوع شیفته) * چون آب و خاک و کود و نور و باغبون مناسب پیدا نکرد رفت به هالیوود تا باغبون دی کاپریو کمکش کنه بلکه شکوفا بشه.جالبه این ستاره یه ستاره زادست.نمیدونم موقع رفتنش جنگ ستارگان هم راه افتاد یا نه .ولی در کل رفتنش بهتر از موندنش بود و شاید تنها کار مثبتی که به جامعه هنر! کرد همین بود . یکی دیگه از ستاره ها فیلم جدیدش بیداریه که به جشنواره فیلم فجر هم راه پیدا کرد.این ستاره حقشه که ازش تقدیر بشه آخه این یکی فضایلی داره که خیلی از ستاره ها ندارن مثل چی؟ این که طرف اهل نیکی و کرم و.. هست.* بعضی از ستاره ها هم تو چارچوب خواننده و نوازنده و فوتبالیست و ... هنرنمایی میکنن.بالاخره عالم هنره و هنر هم ابعاد زیادی داره و.... اما آخه ستاره ها نورانین.درخشندگی دارن و این درخشش از خودشونه. ستاره ها راه رو نشون میدن و تو شبای تاریک میشه باهاشون جهت یابی کرد.و دور از دسترس هستن. من میبینم بعضی از اونایی که فکر میکنن ستارن اصلا هیچ درخششی ندارن. اونا با لبخند مثلا ملیح و نگاه های منتظر و امیدوار به ابدیت نامعلوم که رو جلد هر مجله در پیتی ازشون زده میشه جوونا رو گمراه میکنن.اونا اصلا راهنما نیستن.اونا تو روز روشن دارن همه رو به سیاهی می کشونن. من میگم ستاره های واقعی شهدان.شهید همیشه پرنوره.زیباییش از خودشه.به همه راه رو نشون میده.اون شبای تاریک رو روشن میکنه.خدا خیلی دوسش داره.برای همینه که گفته شده: شهدا شمع محفل انسانیتند. تازه بعضی از این ستاره ها با این که گمنامند ولی خیلی درخشش دارن.اما کجان پروانه هایی که گرد این شمعا بگردن و ازشون استفاده بکنن؟ ما تو انقلاب اسلامیمون خیلی از این ستاره های زیبا رو تقدیم آسمون سیاه دنیا کردیم و آسمون ایران زیبامون پر ستاره شد تازه لبنان و فلسطین و... هم از ما الگو گرفتن.نمیبینید چقدر آسمون اونا هم پر ستاره شده؟ شهدا که ستاره ی واقعی هستند آدمو از گمراهی نجات میدن.اما ستاره های اسمی باعث میشن آدما حتی خودشونو هم گم کنن. بیایم قدر ستاره های واقعی رو بدونیم تا همیشه آسمونمون درخشان باشه و هیچ وقت ابری نشه! ********************************************************************* *گلی (از نوع شیفته) معادل است با شیفته (از نوع گلی ) *چون ستاره بودنش اسمیه پس باید فضایل اسمیشو لحاظ کرد. و این یعنی عدالت .
پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 :: 4:18 بعد از ظهر :: نويسنده : منتظر توی این بیست و چند روز جنگ غزه چفیه ام رو از خودم جدا نکردم. به هر دری زدم که بلکه ببرنم غزه. تو استشهادی شرکت کردم و به خودم تلقین می کردم که باز در باغ شهادت باز شده و یکی از اون لاله هایی که باید چیده بشه منم. تو وبم برای همدردی با مظلومای غزه دعوت به روزه گرفتن کردم و از هر راه ممکن سعی کردم خودمو به غزه نزدیک کنم ودر کل خیلی قیافه شهدا رو به خودم گرفتم و اساسی تو حس بودم.(البته خودم میدونستم که لیاقت شهادت رو ندارم ولی امید داشتم مثل اخراجی ها برم جیبّه تا شاید آدم بشم و آخرش بلکه یکی از خودی ها بزنه و ما رو به فیض اکمل برسونه) و از اونجایی که آرزو برجوانان عیب نیست هیچ ایرادی تو آرزوم نمیدیدم و دیگه داشتم آروم آروم کوله پشتیمو آماده می کردم .گاها یاد سوسک و وحشتی که ازجماعت سوسکها دارم می افتادم اما به خودم میگفتم : نه! نه! غزه که سوسک نداره اونجا فقط صهیونیست داره که کار اونا رو با قناسه * میتونم بسازم. و در این خیالات بودم که دیشب دوستی به ما اس ام اس زد و گفت:عمو دیگه در باغ شهادت رو بستند بیا بشین کمی هم برای ارشد بخون و من که ضد حال خورده بودم خفن و نمیدونستم با چه رویی تو روی دوستام در بیام! زیر بار درس نرفتم که نرفتم و نمیخوام برم. تا این که اتفاقی امروز صبح چشمم به یه نوشته ای افتاد و خیلی منو داغون کرد .خیلی تلخ بود و ناراحت کننده ولی شاید برای من و امثال من که فقط ادعامون میشه درس بزرگی بده برای همین تصمیم گرفتم براتون بنویسمش تا شاید کمی آدم شم. سرهنگ عبد الرشید الباطن یکی از بازپرسهای ویژه گارد ریاست جمهوری عراق در جنگ علیه ملت ایران بوده است.وی پس از دستگیری اعتراف به کشتن بیش از هزار اسیر ایرانی نموده است. به طور مثال وی در خصوص یک اسیر ایرانی که بر اثر اصابت مین یکی از پاهایش را از دست داده بود، می گوید: زمانی که این اسیر را بازجویی می کردند، به علت مقاومتش شروع به قطع انگشتان دستش نمودم.پس از قطع هر انگشت و به فاصله هر 2 دقیقه ، محل قطع شده انگشتان دستش را با فندک می سوزاندم تا این که تمام انگشتانش را بریدم اما مقاومت حیرت آور او که بسیار هم جوان بود ، مرا خشمگین ساخت و با اره پای دیگر او را قطع کردم.اما این اسیر ایرانی هیچ اطلاعاتی نداد. و همه میدونیم که موساد استاد شکنجه گران دنیاست. اونوقت من قرار بود برم غزه و چون لیاقت شهادت ندارم شاید اسیر بشم و .............. خدایا از تو می خواهم حقیقت را به ما نشان دهی و در کنار آن ظرفیت و تحمل ادامه راه حق را نیز عطا کنی. تحمل هم در این معنا: که اگر گاها منافع و مصالحمان مغایر با حق بود ؛ حق را فدای خواسته هایمان نکنیم و چون مولایمان همیشه با حق باشیم. و هم در این معنا: که اگر در راه حق گام برداشتیم توان حفظش را داشته باشیم و ما نیزهمانند علمدار کربلا با جان و دل بگوییم : والله ان قطعتمو یمینی انی احامی ابدا عن دینی . ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا.... ****************************************************************************** *قابل توجه خانم ها: قناسه = تک تیرزن ، دراگانوف (خانمهای عزیز اینا رو باید بدونید که پیش آقایون کم نیارید- آقایونی هم که نمیدونستن به روی خودشون نیارن که براشون بده) التماس دعا دوشنبه سی ام دی 1387 :: 11:32 قبل از ظهر :: نويسنده : منتظر عشق یک سینه و هفتاد دو سر می خواهد
بچه بازیست مگر ! عشق جگر می خواهد بر حنجر خونین شهیدان صلوات
دوشنبه بیستم آبان 1387 :: 9:45 بعد از ظهر :: نويسنده : منتظر درباره وبلاگ ![]() بسم رب المهدی(عج) آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست هرکجا هست خدایا به سلامت دارش مولایم هرگاه نام زیبای ترا از ته دل صدا می زنم قلبم آرام می گیرد. هرگاه یاد غربت تو می افتم سنگینی گناهانم بیشتر عذابم می دهد. هر گاه علت ندیدنت را جویا می شوم به حجاب های معنوی خودساخته ام بر می خورم و به عقب رانده می شوم.اما .... اما تو چه مهربانی که من سراپا سیاهی را می بینی و مورد لطف قرار می دهی... ای دل بشارت می دهم خوش روزگاری می رسد یا درد و غم طی می شود یا شهریاری می رسد ای منتظر غمگین مشو قدری تحمل بیشتر گردی به پا شد در افق گویی سواری می رسد دوست شما: مدعی انتظار موضوعات پیوندهای روزانه پيوندها |
|