|
به یاد یار سفر کرده
هوا بس نا جوانمردانه سرد است! و تو مجبور هستی برای خرید به بازار بروی. با صلوات بر محمد و آل محمد و بسمله! از درب خانه خارج؛ و راهی خیابان ها و کوچه های شهر میشوی. با خودت فکر میکنی که چرا تو باید انقدر بدشانس باشی که مجبور شوی در روز به این سردی خیابان ها را گز کنان! رد شوی و چون اسکیپی! (همان کانگوروی بوته زار اسکیپی!) از کانال های هزار باره کنده شده ی آب شهر بالا پایین بپری تا به مقصد برسی! با ذهن خودت درگیر مشکلات شهر ! هستی که میبینی جوانی رعنا! با سرعت نیم متر در هر قدم به تو نزدیک میشود! اندکی عینک فتو شده ات! را بالامیدهی تا طرف را بهتر شناسایی کنی و بدانی اگر مذکر است ، با رعایت فاصله ی قانونی بعلاوه ی تشخیص شخصی خودت نسبت به احوالات طرف! فاصله گرفته با دنده سنگین! طی طریق کنی و اگر مونث است بی محابا از کنارش رد شوی ! با مشاهده ی کت و شلوار و کلاه طرف، یقین میکنی که مذکری در حال حرکت و نزدیک شدن است. جانب حزم و احتیاط را از دست نمیدهی! و به پیش میروی. اندام ظریف! و دلربای مذکر توجهت را جلب میکند. با نقش آفرینی!حلیت نگاه اول! نفس اماره و لوامه دست به یقه میشوند و نهایتا اماره امر به سوء میکند! آرام آرام سرت را بالا می آوری و به چهره ی طرف نگاه میکنی و ( اماره باز میگوید حلال است! ) و ناگاه با انبوهی از مواد پتروشیمیایی!! ماسیده شده بر صورت جوان مواجه میشوی و میفهمی که آمار اشتباهی گرفته بودی! و ایشان بانویی هستند در لباس آقا! و نیک میفهمی که سرمای هوا سبب تغییر جنسیت هم میشود! تو به عینه میبنی این بانو به خاطر سرما از شال و کلاه استفاده کرده و باز به همان دلیل از پالتویی در قطع کت! نه پالتویی! استفاده کرده تا نچاید! دلت میخواهد دستت را بر شانه ی آن بانوی پاک دامن! بنهی و بگویی: آهانــــــــــــــد برادر! دو ساعته فکر میکردم آقایی! خداییش مونده بودم که جل الخالق! چه سری چه دمی!!! که ناگاه دستت را که در نییت حرکت بود! به عقب میکشی و به راهت ادامه میدهی! چون به یادت می آید که در ایام نه چندان بعید! بانویی را در کوچه رویت کردی باگیسوان دلربا و مواج چون ابر بهارن!!! اما آن بانو هیکلی داشت بس نخراشیده و نتراشیده! که موجبات وحشت تو را فراهم کرده بود! هنگامی که داشتی به آن بانو نزدیک میشدی به رسم عادت نگاهی به چهره اش نموده بودی و کاملا احساس کرده بودی که اگر مگسی بر صورت این بانو بنشیند از فرط صافی صورت یحتمل بوکساوات میکند! در همین افکار بودی که تو میبنی موبایل آن بانو میزنگد! و ایشان بسیار ملایم صحبت میکنند چندان که تو هیچ نمیشنوی اما در لحظه ی عبور شانه به شانه از کنار بانو؛ با فریاد دهشتناک و عمدی وی تازه به خودت میایی که این جاندار مذکریست در کسوت بانو! و تو در آن لحظه از فرط وحشت دوبله! (عبور از کنار مذکر با فاصله ای غیر قانونی! و ترس از فریاد بی محابای همان جاندار) به خود میلرزی و قدمهایت را تندتر میکنی تا از محل حادثه! دور تر شوی و در این حین قهقه های جرس! و زشت و کثیف این موجود را میشنوی! آری سرمای هوای زمستانی تشخیص جنسیت افراد را هم مشکل میکند و مشکلی علاوه بر مشکلات شهر! به مشکلات تو افزوده میشود! پیش تر که میروی زوج جوانی را میبنی که دست در دست هم داده اند به مهر! میهن خویش را کشیده اند به گند!یقین داری که این بار یکی مذکر است و یکی مونث! مهم نیست که سمت چپی مذکر است یا مونث ! و یا سمت راستی مذکر است یا مونث! مهم این است که یکی مذکر است و یکی مونث! و تو با یقین به این امر مهم! بی خیالانه! به جلو میروی! صدای خنده ی دو دختر توجهت را جلب میکند؛ سرت را بالا میکنی و به دنبال کانون صدا میگردی! که با تعجبی به میزان لازم! میفمی کانون صدا ! همان زوج هستند! این بار متحیر میمانی که چرا این زوج هر دو صدای قشر اناث را دارند! قاعدتا یکی از این صدا ها باید از حنجره ی مردانه بیرون آید! ولی باز میبینی که تو اشتباه کرده ای! و این دو دختر شاید کمی زیادی همدیگر را دوست دارند! و شاید به تبع دوستی مفرط کمی شخصیتشان و تعاملاتشان هم دستخوش تحریف! شده و ... ****************************************** * تو حدیث هست در آخر الزمان : مرد ها لباس زن میپوشند. پرده ی حیا از زنان دریده میشوند. زنها به زن ها اکتفا کنند و .... * این نوشته اشارتی کوتاه بود به بعضی مسائل غیر اخلاقی تو یکی از شهرهای کوچیک ایران اسلامی ! ام القرای اسلام! که بنا به خیلی معذوریت ها مختصر و پوشیده نوشته شده. قطعا میدونید که وضعیت اخلاقی کل جهان به مراتب کثیف تر و آلوده تر هست. نمیدونم اون آخرالزمانی که تو روایات گفته شده الانه یا باید بازم فسادها و ظلم های بیشتری رو ببینیم که بشه آخر الزمان! به هر حال آقا جون! مولا جون! بیا که دلمون از این دنیای سیاهِ گناه آلود خون شده. آقا جون ............. کتاب این پست: عصر ظهور . نوشته ی آقای علی کورانی نتیجه: هوا (اغلب وقتی میره زیر صفر درجه!) و زمان (آخر الزمان!) ممکنه جنسیت افراد رو تغییر بدن! * از این که وب نوشت هام! دارن اندازه کف دست میشن خوشحالم! البته فعلا اندازه ی کف دست شامپانزست! تا به کف دست آدم برسونیم صبر کنید. ان الله مع الصابرین! کامنت اول هم از طرف خودمه! بخونید و جواب بدید! پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 :: 10:28 بعد از ظهر :: نويسنده : منتظر آذر ماه پارسال بود. به مناسبت وحدت حوزه و دانشگاه برنامه ای ترتیب داده بودن و جمعی از طلاب و دانشجویان شهر ؛ اعم از خانم/خواهر!!!! و آقا/ برادر!!!! رو دعوت کرده بودن. ماهم جزو مدعوین محترم بودیم.بعد مراسمات و تشریفات مرسوم! رئیس یکی از دانشگاه های شهرمون شروع به نطق کردند و در خصوص ضرورت وحدت حوزه و دانشگاه و ثمرات! این وحدت فرمایشات گهر بار و درر باری افاضه فرمودند! تایم گرفتم دیدم فقط حدود 15 دقیقه در خصوص اهمیت این وحدت و تعامل نظرات کارشناسانه!!!! ارائه دادن. نظراتی که دقیقا پارسال هم ارائه شده بود! اما هیچ اقدامی صورت نگرفته بود! مسئولین محترم! بر لزوم وحدت حوزه و دانشگاه ، پا و حتی سر و دست!! فشاری هم میکردند! اما دریغ از ذره ای عمل که چاشنی این سر و دست و پا فشردن ها باشه. اقایای ایکس! دور گرفته بودند و احساس میکردن از شهید مفتح هم به این وحدت علاقه مند تر هستند! دلم میخواست سوالی که از اول سخنرانی ایشون تو سرم میچرخید! رو بپرسم و جواب بگیرم.صبر کردم صحبت هاشون که تموم شد اجازه گرفتم تا سوال بپرسم. و البته که اجازه داده شد! هرچند قانونیش این بود که صبر کنم بعد تموم شدن صحبت های مسئولین حاضر در جمع که فرصت در اختیار دانشجو ها و طلبه ها قرار میگرفت؛ سوالمو بپرسم. اما گفتم بزار تا تنور داغه بچسبونم بلکه به رگ غیرت این بندگان خدای شهر ما خورد! بلند شدم و گفتم اقای ایکس! فرمایشاتتون بسیار متین و خوب. اما یادمه همین حرفا رو پارسال هم شنیدیم و منتظر بودیم عملا هم اقداماتی صورت بگیره و این حرفا ازشعاری بودن فراتر برن! اما .... میتونم ازتون بخوام تنها یه مورد از این فعالیت هایی که در راستای وحدت حوزه و دانشگاه مطرح کردید و عملی هم کردید! رو برامون بگید! شاید اقداماتی صورت گرفته و ما بی خبریم!! آقای ایکس! که کمی جا خورده بودند؛ گفتند: بله! ما پارسال برنامه هایی تدارک دیدم؛ با آقایان رئیس دانشگاه و حوزه هم جلسه گذاشتیم و قرار شد که اقای ایگرگ! مسئول ستاد وحدت حوزه و دانشگاه بشن! اما بعدا بنا به یه سری دلایل و مشکلات خاص! آقای زِد !! با حضور آقای ایگرگ مخالفت کردند! و کلا ستاد منحل شد! و فرد دیگه ای که دستش باز باشه و بتونه این کارا رو پیگیری بکنه پیدا نکردیم! واسه همون هیچی به هیچی!!! البته امسال تصمیمات جدی تری گرفتیم! قراره یه ستاد مشترک از خود دانشجویان و طلاب کار رو به عهده بگیرن و ...... چند روز پیش وارد اتاق آموزش شدم. دیدم 2 تا آقا از دفتر اومدن بیرون. از یکی از مسئولین پرسیدم؛ این آقا ها کی بودن؟ چی کار داشتن؟ گفتند: از دانشگاه ...اومده بودن تا تو این فرصت باقی مونده، با دانشگاه های دیگه و حوزه هماهنگ کنن و به مناسبت وحدت حوزه و دانشگاه برنامه تدارک ببینن!!!از شنیدن این حرف فقط خنده ام گرفت! البته خنده از نوع: خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است! کارم از گریه گذشتست بدان میخندم! ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ پ. ن. 1 وقتی رئیس دانشگاهی عملا اعتقادی به اسلام عملی نداره و با حوزه ها مشکل داره چطور میتونه بیاد و در راستای پیاده کردن اسلام ناب قدمی برداره؟ شاید مجبور بشه که گاهی کمی افه ی اهل دین رو بیاد! اما عملا اقدامی نمیکنه چون اعتقادی به این برنامه ها نداره! پس چرا ما باید هرسال حرفای امثال ایشون رو بشنویم؟ پ.ن.2 تازه تا وقتی که طلبه و دانشجو نتونن همدیگر رو قبول کنن هیچ وقت وحدت حوزه و دانشگاه محقق نمیشه چه برسه به این که طلبه و دانشجو اتاق فکر تشکیل بدن! پ.ن.3 بیشتر طلاب و دانشجوها نسبت به هم یه ذهنیت منفی خاصی دارن. مثلا بعضی دانشجوها طلاب رو به عنوان موجوداتی!!! ترسناک! متحجر! دپرس! مامور حفظ آثار باستانی!!!(از جهت پوشش ) و ....میشناسن و بعضی طلاب دانشجوها رو به عنوان انسان های بسیار دنیوی! اهل پارتی و عشق و حال! و کم ایمان و ....میشناسن! در حالی که نه همه ی طلاب عقب مونده هستن و نه همه ی دانشجو ها بی قید و بند. شاید لازم باشه قبل از هر اقدامی این دو قشر بیشتر باهم آشنا بشن تا بتونن همدیگر رو بفهمند تا در مرحله بعد باهم تعامل داشته باشن.به همین خاطر با بچه ها قرار گذاشتیم جهت زدودن این ذهنیت های نا مطلوب! یه دور مسابقه والیبال بین طلاب و دانشجوها برگزار کنیم تا این دو قشر باهم آشنا بشن و از نزدیک با رفتار و منش و پوشش هم آشنا تر بشن و در مرحله بعدی که تونستن همدیگر رو تحمل کنن! بشینیم بحث و گفتگو کنیم و از سواد همدیگه استفاده ببریم.مسابقه هم برگزار شد؛ جالب بود!بچه های دانشجو اکثرا فکر میکردن که طلاب خواهر! با چادر به کمر و استعاذه به خداوند متعال! آبشار میزننن!! و کلی ذهنیت های مسخره ی دیگه که الحمد لله نسبتا اون ذهنیتا پاک شد. البته بماند که بعضی از خواهران طلبه کمی دیر صمیمی شدن و به دلایل خاص!!! قاطی جمع نشدن و در حد تماشاچی موندند! و خانمای دانشجو هم اکثرا فکر میکردن کلا خیلی حالیشونه ! و قطعا!!!!!!به قوانین والیبال آشناترن! و قطعا تیم طلاب رو میبرن! همین سه دور بازی باعث شد که این ذهنیت ها خیلی عوض بشه ! خیلی از قطعیات به ممکنات! تبدیل بشه! و کلا فهمیدیم که والیبال هم بازی دقیقه ی نود هست! و کلا خیلی چیزا رو فهمیدیم! پ.ن.4 جواب سوال پست " تولده عروسه عید شمامبارک" تو کامنت اول این پست زده شده! بخوانید و بدانید! پ.ن.۵ آقا خودمو کشتم پروفایلمو فعال کردم! انقدر اطلاعات دادم!!! کتاب این پست:با کمال تاسف باید بگم؛کتاب مناسبی برای این نوشته تو ذهنم نیست! شما بگید! یکشنبه دهم آبان 1388 :: 0:22 قبل از ظهر :: نويسنده : منتظر
مشغول طباخی بودم که خواهر زادم اومد پیشم و پرسید:خاله جون! چرا خوشگلا باید برقصن؟ خداییش یه لحظه از سوالش جاخوردم! اما زود فهمیدم قضیه از چه قراره! گفتم: زهرا جون باز رفته بودی پیش پریا؟ ( پریا کودک 6ساله ی همسایه مان است!) گفت: آره! خاله! تو چقدر باهوشی! از کجا فهمیدی؟ گفتم: خوب دیگه! بزرگ شدیم اینا رو بفهمیم!!! یعنی تو قبول داری که خوشگلا باید برقصن؟ گفت: نه! منم از پریا شنیدم. اصلنم خوشم نیومد!!! اما آخه چرا پریا هی میخوند خوشگلا باید( تاکید روی باید! هست) برقصن؟ نکنه باید برقصم خاله!؟ گفتم: نه! بچه جون ! بایدی تو کار نیست!! پریا داشته ترانه ی یه خواننده رو ( اندی!) میخونده! تازه مگه همه ی اونایی که میرقصن خوشگلن! مثلا فلانیا یادته تو عروسی فلانی چقدر بال بال میزدن برقصن؟ مگه اونا خوشگل بودن؟ نه! یا مثلا فلانی رو دیدی چقدر خوشگله؟ اما مگه میرقصه؟ نه! خواهر زاده ی ما که مثل خاله اش باهوشه! زود مطلب رو گرفت و دید که اصل جبر در رقص! به خاطر خوشگلی منتفیست و باز کمی حرف زدیم و نهایتا برای ختم کلام بهش گفتم: ای قشنگ تر از پریا! (ایهام رو بگیرید!) تنها تو کوچه نریا! بچه های محل دزدن! مغز تو رو میدزدن!(کی گفته این شعر مال اندیه؟نه خیر!) الانم زهرا خانوم ما داره میره کلاس اول ابتدایی! هر روز میاد یه خروار سوال ازمون میپرسه و جواب میخواد.حرفایی میزنه که در سطح بچه اول ابتدایی نیست اما معلومه که تو جَوّ مدرسه همچین مباحثی مطرحه و دارن بچه مونو شستشوی مغزی میدن!!!! دیگه تو این دوره زمونه،خونواده ها هرچقدر سعی کنن بچه شونو درست و پاستوریزه تربیت کنن، همین صرف حضور تو اجتماع ( اعم از جمع دوستان, مدرسه، و ...) تاثیر سوء خودشو رو بچه میزاره. یعنی لازمه خونواده ها خیلی بیشتر به بچه هاشون توجه کنن. به نظر شما مدارس تو آموزش مباحث دینی چقدر سهیم هستند؟ یعنی میدونید که مباحث دینی تا چه حد تو مدارس به بچه ها آموزش داده میشه؟ تو مقطع ابتدایی 23 درس مربوط به شکل و ظاهر نماز هست. تو مقطع راهنمایی 8 درس بیان احکام هست. تو دبیرستان هم 7 درس بیان فلسفه نماز و دعوت به تعقل در عبادات هست. خوب تو دوران ابتدایی بچه هامعمولا به برنامه های مذهبی گرایش دارن و اهل نمازن. آروم آروم که بزرگتر میشن رنگ و بوی دین تو درساشون کمرنگ و کمرنگ تر میشه! تصور کنید تو 3 سال راهنمایی تنها 8 درس مربوط به بیان احکام هست!!!! یعنی این 8 درس انقدر غنی هستند که نیاز های اولیه نوجوان به احکام رو برطرف کنن؟ الان تو کتابای مقطع راهنمایی بحث نجاست و پاکی حذفیده شده! نوجوان جامعه اسلامی ما فرق آب مطلق و مضاف رو نمیدونه. نمیدونه که اگه دستش خونی شد، آب میوه! دستشو پاک نمیکنه!( این مورد رویت شده که میگم) یعنی کودک تو مدرسه از دین، فقط الفبای احکام رو یاد میگیره، تو خونه هم که والدین به گمان آموزش دین در مدارس خیالشون راحته! تو اجتماع هم که جای بحث از حریم ها و حدود ها نیست! همه الحمد لله دلشون پاکه! اوقات فراغت هم با سی دی های مختلف! بازی های رایانه ای کاملا غربی و ... پر میشه! حالا این خلا دینی رو کی باید پر کنه؟ لابد من!!! و وبلاگم!!!! اینجوری میشه که میبینیم کسی یادش نیست که خمس هم جزو واجبات دین هست. خیلی ها خمس اموالشونو گذاشتن تو بانک دارن سودشو میخورن!زکات کشمش هم سرجاشه! کشمشا رو میکنن تو کوزه شرابشو میخورن! انگاری حج هم برای کلاس گذاشتن و به رخ کشیدن استطاعت! واجب شده! امر به معروف و نهی از منکر هم کار از ما بهترونه! وقتی پایه های آموزشیمون انقدر ضعیف باشه معلومه که باید از 3 میلیون دانشجو یه میلیون و سیصد تاش اهل پارتی های باحال! و ... باشن. باید 70 فرقه شیطان پرستی تو کشور فعالیت کنه! ( همین دیروز یه گروه از شیطان پرستان ارومیه که با خارج هم مرتبط بودن دستگیر شدن) باید 17.7 دانشجویان علاقه مند به مسیحیت باشن! و ...به نظر من یکی از عمده ضعف های فرهنگی کشور، علاوه بر موارد بالا! اینه که بدون هیچ گونه فیلتری هر اثر هنری!!!! خارجی رو تو بازار عرضه میکنن. مثلا همه میدونیم تو دین مبین اسلام جادوگری حرام هست. اما چقدر بازی و کارتون های همین هری پاتر تو کشور خودمون خواهان پیدا کرده؟ هری پاتر جادوگر که استاد کشیش و مورد علاقه اش یه همجنس بازه! احسنت به مسئولین مربوطه که چنین الگوهایی به بچه های ملت تحویل میدن!!!! .......( قابل توجه شما! تو کشور انگلستان اجازه پخش هری پاتر از طریق رسانه ملی نیست!!!!) یا کارتون دوقلو های افسانه ای و ترویج نوعی جادوگری عرفانی! که عرفانش تنها با دست دادن یه دختر و پسر کامل میشه! معلومه وقتی وزارت ارشاد زمانی دست جناب مهاجرانی معلوم الحال باشه گند های فرهنگیمون به این زودیا پاک نمیشه. اون بلاهایی که تودهه 70 سر کشور آوردن، با دهه ها کار فرهنگی جبران نمیشه.تازه این ضعف آموزشی مون فقط تو مباحث دینی نیست. مثلا برای آموزش زبان انگلیسی اولین کار تو مدارس چیه؟ قدم اول املای حروف انگلیسیه! درسته؟ بعد، تکرار این حروف و کلمات به همراه معلم و در نهایت گوش دادن به ریدینگ! یعنی برعکس روال طبیعی آموزش. چرا میگم برعکس روال طبیعی آموزش؟ شما یه بچه کوچولو رو در نظر بگیرید که چطور حرف زدن رو یاد میگیره؟ اول صداهای اطرافیان رو میشنوه. بعدا تکرار میکنه و حرف میزنه و در مرحله آخر مینویسه. (اما تو مدارس: نوشتن! تکرار!!! گوش دادن!!!!) حالا میاین باز ربط اول وآخر نوشته ام رو میپرسید! عرضم به حضورتون که امروزه تربیت بچه تحت کنترل خانواده نیست.(چشم بسته دارم غیب میگم!) حضور تو جمع هم سالان ، مطالعه ی کتب و مجلات ، تماشای سی دی های مختلف و بازی های رایانه ای و اینترنت و موبایل و بلوتوث و پیامک و .... همگی رو تربیت بچه تاثیر مستقیم دارن.خونواه ای که به فکر تربیت صحیح بچه اش هست باید یه لحظه هم از طفلش! غفلت نکنه که یک لحظه غفلت یک عمر( و شاید آخرتی!) پشیمانیست! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ.ن.1میلاد حضرت معصومه(س) و روز دختر رو به خودم! و به شما ها تبریک عرض میکنم.( ارفاقا به آقایون هم این روز رو تبریک میگم! اما تا سال بعد یه فکری به حال خودتون بکنید!) پ.ن.2 با این که گفته بودم براتون نماز نمیخونم اما از دلم نیومد نخونم! به نیابت از شما هم تو حرم و هم مسجد جمکران نماز خوندم. تقبل الله! در ضمن جهت ریا محض اطلاع! عارضم به حضورتون که تا از قم رسیدم دیدم؛ یکی از دعاهام برآورده شده! بعله! یعنی ما هم آره دیگه! مستجاب الدعوه ایم و ...خواستید التماس کنید دعاتون کنیم! آیا میدانید که: از شرایط کاندیدا شدن برای نخست وزیری تو مالزی اینه که طرف قبلا وزیر آموش و پرورش بوده باشه! یه بیت شعر زیبا: کس غنچه ی نهان شده در بند را نچید از بی حجابی ست اگر عمر گل کم است کتاب این پست:مگه معرفی کتاب برای شما مهم هست؟ شما ها تا وقتی زور بالاسرتون نباشه سختتونه بهم کتاب معرفی کنید چه نیازیه که من معرفی کنم؟ دیگه اصلا مهم نیست. نه شما معرفی کنید نه من. از این بی ذوقیتون اصلا خوشم نیومد. آشتی هم نمیکنم. لطفا اصرار نفرمایید!!! از افعال معکوس هم استفاده نکردم.دیگه کتاب نمیخوام! نِ.....می.......خوام! دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 :: 8:32 بعد از ظهر :: نويسنده : منتظر
یکی از مشکلات اساسی اغلب ترک زبان ها اینه که فارسی حرف زدنشون نسبتا فاجعه هست!و چون اکثرشون نمیتونن به خوبی فارسی حرف بزنن، ناخواسته رو ترک بودنشون تعصب خاصی پیدا میکنن و میشن پان ترکیست! و با هر ترک زبانی که فارسی حرف بزنه مخالف میشن و بهش ایراد میگیرن که : تو اصالتتو گذاشتی کنار و شدی خود باخته! چرا زبان زیبای مادریتو منکر شدی! یاشاسین آذربایجان!!!( زنده باد آذربایجان!) و .....حالا بیا قانع کن که باباجون! زبان ملی ما فارسیه. در کنار زبان مادری! باید زبان ملی رو هم بلد بود. چطور که برای یاد گیری زبان های خارجی ارزش قائلیم باید زبان ملیمونو هم بلد باشیم و بتونیم درست حرف بزنیم و ........ اما خوب همین اقناع انرژی و توان و تحمل مضاعفی میخواد! و در مرحله بعدی؛ مسئله از زبان و لهجه فراتر میره و بحث قومیت پیش میاد! اختلافات قومیتی پررنگ تر میشن! و ..... از طرف دیگه دشمن هم خوب فهمیده که همین مسئله ی قومیت فرصت خوبیه که بین مردم اختلاف بندازه و بدبختانه بعضی مسئولین هم نادانسته به این مشکل قومیتی دامن زدن! مثلا تو تابستون سال 85 که توسط یک روزنامه دولتی!!! به ترک ها توهین شد، و واقعا غائله ای تو تبریز و ارومیه و سایر شهرستان ها( حتی شهر ما) راه افتاد؛ مسئولین بسیار ناشیانه و تعصبی برخود کردن که احساسات اکثر آذری زبان ها جریحه دار شد. البته من سعی میکنم هیچ وقت تعصبی برخود نکنم. اما انصافا تو اون قضیه خیلی بد برخورد شد و همین ضعف سوژه ای شد برای دشمنان. خودم سی دی شو دیدم که آذری های اونور آب که همیشه دنبال الحاق آذربایجان ایران به خودشونن!( نیست که خودشون قبلا مال ایران نبودن!!) کلی از این برنامه ها استقبال کرده بودن و شعار میدادن و جوون ها رو تحریک میکردن که: اصالتتونو حفظ بکنید!!! و علیه دولت بشورید! و به ما بپیوندید! و ملت هم جو گیر شده بودن و میگفتن! تبریز! باکی! آنکارا ! فاسلار هارا بیز هارا؟ هارای هارای من تورکم!( البته این آذربایجانیای اونور آبی رقمی نیستن و در اصل حرفای عوامل پشت پرده رو بلغور میکردن!) تو ایران معمولا این مسئله قومیت همیشه به صورت یه تهدید هست! و کمتر کسی به فکر تبدیل این تهدید به فرصت هست و بدبختانه گاهی اوقات فرصت ها رو هم، به تهدید تبدیل میکنن. نمیدونم برنامه طنز چهار خونه رو میدید یا نه؟ من فقط یه بار به مدت 5 دقیقه نگاه کردم و بعد بی خیالش شدم. دلیلش هم این بود که دیدم شخصیتی به اسم "شنبه" ( با بازی آقای جواد رضویان) تو اون نمایش بود که نقش یک افغانی رو بازی میکرد. این شخصیت از طرز نشستن تا حرف زدن و ........ نمادی از یک افغانی در بدر بود و .... برنامه ای بود که باعث شدن نهایتا سفیر افغانستان تو ایران شاکی بشه و اعلام کنه که این شخصیت توهینی هست یه میلیون ها افغانی(بهتر از من میدونید که الان تو افغانستان و عراق علی رغم حضور فیزیکی اشغالگران و تلاششون جهت بدست گرفتن قدرت، حرف اصلی رو ایران میزنه، اما عوضش ما با این دست کارا اون فرصت ها رو هم از بین میبریم یا حداقل بین ملت ها فاصله میندازیم.) واقعا برای عوامل اون برنامه و مسئولین پخش متاسف شدم که با تحقیر ملتی میخواستن مخاطبین رو بخندونن! عطف به" لا یسخر قوم من قوم" ایه 11 سوره ی حجرات.شاید همچین برنامه های مثلا طنزی! یه جورایی ترویج ماکیاولیسم طنازی بشه! ( اصطلاح خودمه! به کسی هم نیدمش!) تازه این مسئله قومیت تو کشورمون از قومیتی بودن فراتر رفته و شهری شده! قبلا ترک و کرد و لر و بلوچ و عرب سوژه بودن. الان مردم هر شهری یه اسمی دارن! اصفهان! قزوین!! رشت!!! و ..... تا کی این مسائل تفرقه برانگیز جریان خواهند داشت! الله اعلم! یادمه چند سال پیش داشتم رمان بسیار مشهور "برباد رفته" رو میخوندم. تو اون کتاب؛ نویسنده ( خانم مارگریت میچل) برای لهجه اعتبار خاصی قائل بود. هرموقع میخواست از "رت باتلر" شخصیت محبوب داستان، حرفی بزنه میگفت: "رت با لهجه ی غلیظ بوستونی گفت:...." این از این؛ حالا داشته باشید فرهنگ ما رو که داشتن لهجه چقدر منفی و زشت جا افتاده! کافیه یه ترک فلک زده! چند سیسی! لهجه داشته باشه و فارسی رو روان ادا نکنه! بعضی از اطرافیان غیر ترک بعد از صرف خنده! و گیر دادن به لهجه! اگه منصف باشن به حرفش گوش میدن! اگر نه هم که خوب! سوژه ی جدیدی پیدا کردن که برا رفقا تعریف کنن و خندشونو کنسل نکنن! {میدونم! میدونم! بعضی ترک ها واقعا سوتی های مفتضحانه و غیر قابل اغماضی میدن! میدونم! اما منظورم اون تیپ افراد نیست. منظورم افرادین که صرفا فارسی رو با لهجه حرف میزنن.} هرچند عکس این قضیه مطلقا جاری نیست! یعنی مثلا اگه فارس زبانی بخواد باهزار زحمت ترکی حرف بزنه ( که عمممممراً بتونه!) ترک ها چنان خوششون میاد و استقبال میکنن که طرف کیف میکنه! ( به خدا اینا رو دیدم که میگم!) ای وای! یه وقت از حرفای من برداشت بد نکنیدا من وضعیت کلی فرهنگ جامعه رو نسبت به قومیت ها میگم. نه این که بخوام خدای ناکرده تلویحا! دعوای فارس و ترک یا ..... راه بندازم! تو کامنتا هم حواستون باشه باهم دعوا نکنید! من از دعوا میترسم! آفرین ! بچه های خوبی باشین!!!!! با منم دعوا نکنین! هنوز به خاطر آزادی محکومین ناراحتم و الان مستعد گریه کردنما ! جان کلامم این بود که : برادر من ! خواهر من! فارس و ترک و ترکمن با هم برادر آمریکای غارتگر ام الفسا آده! ام الفسا آده! دایه دایه وقت جنگ نرمه!!! ( بچه های زمان جنگ حتما این شعر دایه دایه رو شنیدن! اونایی هم که نشنیدن مشکل خودشونه! من شرمنده! نمیتونم براتون بخونمش!) آقا بیاین تاجایی که میتونیم اطرافیانمون رو آگاه کنیم که بهم نخندیم! بلکه با هم بخندیم! البته با هم به افغان ها هم نخندیم! کلا اخلاق و دیدگاهمونو درست کنیم. تا جامعه اصلاح بشه. اصلاح جامعه هم با اصلاح افراد ممکنه. مثلا! آقایون وقتی میخوان تیم مورد علاقه شونو تو فوتبال تشویق کنن، نگن: یک، دو ، سه ، چهار، پنج، شیش! شیش تاییا! شیش تاییآ! حالا حالا شیش تاییا! ........... زشته! فکر نکنید چون استقلالیم اینو گفتم! اتفاقا من قبلا پرسپولیسی بودم اما الان طرفدار خودمم!! چون خودم در حد بندس لیگا هستم! (البته که این تیکه رو توهم زدم!!) باور کنید تو فوتبال خیلی بی اخلاقی میکنن! هم طرفدارا هم بازیکنا (تو نوشته ام، ربط فوتبال به قومیت اینه که تو هر دو زمینه بی اخلاقی هست و نیاز به اصلاح داره! دیگه بهم نگید ربط و بی ربط رو به هم بافتی!) ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ کتاب این پست: قران کریم. سوره ی حجرات( جزء 26 ص 516 عثمان طه! ) این دفعه خود مهربونم!زحمت کشیدم و اهم مباحث این سوره رو در آوردم .خدمتتون عرض میکنم تا استفاده ببرید! یکی بحث آیه ی نجوا هست( که در شان حضرت امیر المومنین هست.حتما تفسیرشو میدونید) بعد آیه ی عدم اعتماد به حرف آدم فاسق و لزوم تفحص از منبع خبرهست. بعد آیات اخلاقی هستن که از مسخره کردن، لقب بد دادن به همدیگر، سوء ظن ، تجسس و غیبت نهی کردن. و ملاک برتری نزد خدا ، تقوا دونسته شده( نه قومیت!) و بعد اشاره شده به فرق مسلمان بودن و مومن بودن و این که ایمان در مرتبه بالاتری از اسلام هست و ایمان با جهاد حاصل میشه. هم جهاد با مال و هم جهاد با جان. پ.ن.1: برای شروع این پست دیدید براتون قصه ننوشتم و صاف رفتم سر اصل مطلب!!!!!!! یعنی این که کفش جغجغه ای خریدم!!!! البته نگران نباشید عوضشو تو پی نوشت ها درآورم! یعنی: عمرا کوتاه بنویسم!!!!! تحمل کنید! پ.ن.2: قبلا هم گفته بودم من ترکم. نمیگم به ترک زبان بودن خودم افتخار میکنم چون :" ان اکرمکم عند الله اتقاکم" اما واقعا از ترک بودنم پشیمون!! نیستم. اتفاقا ترکی، هم زبانش خیلی شیرینه!هم الفاظش غنی تر از فارسیه. شاید بعضیا فکر کنن تعصبی این پست رو زدم! اما لطفا اینجوری فکر نکنید. چون اگه آدم متعصبی بودم عمرا این پست رو میزدم! درست نمیگم؟ تازه اصلا هم لهجه ندارم! باور ندارید!خواستید از دوست وبیم خانوم رقیه سادات بپرسید. چون هیچ وقت بهش روگیه!!! نمیگم. بلکه میگم رقیه! راس نمیگم روگیه!!!! پ.ن.3: یه حدیث : رسول اکرم(ص) میفرمایند: هرکس در دلش به اندازه ی دانه ی خردلی عصبیت باشد خداوند روز قیامت او را با اعراب جاهلیت محشور میکند. منبع: کتاب اصول کافی ج ۲. ص ۳۰۸. باب العصبیه. حدیث ۳ پ. ن.4: به نظرم همه میدونیم که بین طنز و مسخره خیلی تفاوت هست. من اصلا مخالف برنامه های طنز صدا سیما نیستم( نیست که مخالفت من خیلی مهمه!! و مسئولین منتظر افاضات منن!) بهترین گواه همین کمی تا قسمتی طنز نویسیه خودمه. اما تو صدا و سیمای ایران طنز واقعی خیلی کمه . بیشترش هجو و هزل و تمسخرهست. و شخصیت " شنبه" هیچ گونه طنازیی نداشت.شاید اگه به یه ترک تو تلویزیون توهین میشد انقدر ناراحت نمیشدم.( شاید چون چشمون گرفته! آخی چقدر ما ترکای مظلوم نازیم!) اما معتقدم ملت افغانستان واقعا مظلوم هستن. سالهاست تو اوج فلاکتن.جوون هاشون معتاد و عموما آینده ای برای خودشون نمیبینن. مطمئنم اگه من تو افغانستان بودم سالها قبل دق کرده و مرده بودم.حالا ما بجای همدلی با اون ملت مسلمان و بی پناه میایم ازشون به عنوان سوژه ای برای خنده استفاده میکنیم! واقعا که! پ.ن.5: یکی از دلایل ثقیل بودن تلفظ الفاظ ترکی اینه که معمولا کلماتش از ترکیب حروف به صورت ساکن! ساخته شدن( به عبارت دیگه : قاعده اعلال ندارن!) مثلا: قِرمِز، در ترکی به صورت تمام ساکن: قرمز ! تلفظ میشه! خودش هم باید " ق" رو " گ" گفت! یعنی " گرمز" ! خودتون تصور کنید که ترکی حرف زدن چه انرژیی از آدم میگیره! فکّ آدم خسته میشه! اما آی شیرینه! حالا یه تیکه ترکی میام که اوج فصاحت و بلاغت!!!! این زبان رو درک کنید. مثلا میتونید کله ی سحری برای بیدار کردن عزیرانتون! ( ترجیحا آینه دق هاتون!!!) آوار شید رو سرشون و از این الفاظ مسلسلی! استفاده کنید: دو ! ( پاشو) دو دا ! ( پاشو دیگه!) دو دیدی! ( دِ پاشو دیگه! ) دیدی دو دا! ( ای بابا ! پاشو دیگه!) دیدی دو دا دیدی!!!!( دِ جونت درآد پاشو دیگه!!!) حالا از نو تمرین کنید: دو ، دو دا، دو دیدی، دیدی دو دا ، دیدی دو دا دیدی!!!! خوب بید!!!!!! چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 :: 10:40 بعد از ظهر :: نويسنده : منتظر
سلام. وجدان کاری مانع از این شد که بروز نکنم! واسه همون با دست مجروح و مصدوم وخرابم! براتون پست زدم. یکی از بهترین بازی های بچگیمون بازی جبهه بود. داداش بزرگه همیشه ی خدا میشد ایرانی و باقی برادرا و من، مجبور بودیم جزو رژیم بعث عراق باشیم. بعد کلی درگیری و نبرد بین جبهه حق و باطل!!!!! برادر ایرانی ما رو به درک واصل میکرد !!! و بعد خودش به درجه ی رفیع شهادت نائل میشد! بازی گنج گنج! هم عالمی داشت. میرفتم روی یه کاغذ بزرگ کاهی، نقشه گنج میکشیدم و بعد گوشه های کاغذ رو با کبریت میسوزوندم و کلی علامت خطر مرگ! و جمجمه روش میکشیدم و خاک مالی میکردم تا کهنه بنمایاند!!!بعد پسرا رو صدا میکردم که بیاین بریم گنج پیدا کنیم. سریعا روسری های قشر اناث! منزل به صورت شنل رو دوشمون آویزون میشد و بعد بقچه مون رو ته چوبی عصاگونه! میزدیم و در وسط باد و بوران!!!!!! راهی جنگل و کوهستان میشدیم! سرما کشنده بود!!! و ما به کلبه ای در وسط کوهستان! پناه میبردیم! برادرای بزرگتر میرفتن شکار!!! من و کوچیکترا هم آتیش روشن میکردیم تا اگه گرگ ها بهمون حمله کردن بتونیم مثل مامان فلون!!!(تو کارتون خانواده دکتر ارنست) دفاع بکنیم و ..... نهایتا گنچ رو که همون مونجوق و ملیله های من بود! و خودم تو محل گنج قایمشون کرده بودم پیدا میکردیم و برمیگشتیم خونه! ( مثل کارتون پپرو که تو 60 قست خودشونو به الدرادو رسوندن و تو نصفه قسمت برگشتن به خونه شون!) یه بازی مورد علاقه مون هم کتابخونی بود! چرا میگم بازی؟ آخه آبجی بزرگه گاها مخمونو میزد و پول تو جیبی هامونو میگرفت و برامون کتاب قصه میخرید و چون تعدادمون کمی! زیاد بود، برامون کارت کتابخونه! صادر کرده بود ( تو بمیری مهر کتابخونه هم داشتیم. بعله!) چندتا از بچه های فامیل هم عضو کتابخونه ی عمومی!!! خونه مون بودن. وقتی میومدن خونه مون رسما بازار کتابخونی داغ میشد! و........ گاهی وقتا جلسات قرانیم داشتیم. برادرا و پسرای فامیل که مهمونمون بودن شروع میکردن با صوت قران میخوندن و ما هم الله الله ها رو میرسوندیم! بعدشم که نمازجماعت برگزار میشد! البته جماعت رو به صورت نماز وحدت میخوندیم. وحدت هم از این لحاظ که اقتدا نمیکردیم و هم از این جهت که صف محرم نامحرم وحدت داشت! استغفر الله(البته این خاطرات مال قبل سن تکلف و نهایتا 1 سال بعد سن تکلیفه. بعدا دیگه واقف به حریم ها شده بودیم! اخویا هم دیگه تو جمع پسرای فامیل رامون نمیدادن و ما هم یالقوز یالقوز! خاله بازی میکردیم! تنها!) اون روزی داشتم بازی بچه های الان و بچه های زمان خودمون رو بررسی!!! میکردم. خیلی دلم برای بچه های این نسل سوخت! طفلکیا یا خواهر ندارن! یا برادر! و مجبورن با غریبه ها بازی کنن. تازه بازیاشون هم که اصلا باحال و پرشور نیست! به نظر من بیشتر بازیای الان تصنعی شده. بچه خوب تخلیه نمیشه! یکی از مهمترین سرگرمی های بچه های الان شده تلویزیون و بازی های کامپیوتری. در مورد آثار منفی تلویزیون ( البته در حیطه ی کارتون) قبلا یه بحث تخصصی!!!!! خدمتتون ارائه داده بودم. در مورد بازی های کامپیوتری هم که میدونید مضراتشون به مراتب بیشتر از فوایدشون هست (چه جسمی، چه روانی! و چه اجتماعی!) به خصوص که اکثر بازی ها خشن هستن و خشونت رو به بچه القا میکنن. بچه هم تحت تاثیر بازی، شخصیت فرد خشن رو میپذیره و فرد خشنی میشه و یا شاید بترسه و بره تو قالب شخصیت خشونت پذیر! که این هم موجب افزایش ترس و وحشت تو ذات فرد میشه و همه ی این تاثیرات منفی تو تکامل شخصیتش تاثیر منفی میزاره. تنبل شدن ذهن هم یه مشکل اساسی هست. بچه که مدام یه بازی تکراری رو بازی میکنه و پویایی تو ذهنش به وجود نمیاد آروم آروم ذهنش به سوی پلمپ شدن میل میکنه!!! یه ضرر دیگه هم اینه که ممکنه فرد دنیای مجازی و حقیقی رو نتونه از هم تفکیک بده! مثلا تو بازی با پتک! میکوبه تو کله ی طرف اما طرف چیزیش نمیشه و تازه جون میگیره ! و دوباره میاد وسط بازی. حالا ذهن همچینی میتونه با چکش! بزنه تو سر همکلاسیش! و فکر عاقبت کارش نباشه! باور کنید راس میگم. محققین میگن علت این که تو کشورهای غربی بچه ها گاها با تفنگ به دوست یا معلمشون شلیک میکنن اینه که تحت تاثیر بازی های کامپیوتری خشن بودن و تصور نمیکردن طرف جنت مکان! خلد آشیان بشه! تازه پیامد های اجتماعی این بازی ها خیلی اسفناک تره! این که برخی ضد ارزش ها در قالب بازی ها وارد فرهنگ ما میشه خودش یه مصیبت عظماست. هویت زن تو این بازی ها کاملا مغایر با هویت زن مسلمان هست.تو این بازی ها، زن ها معمولا موجوداتی خشن! قسی القلب!(خدا به دور!) نیمه برهنه (اعوذ بالله!) و ... هستند. در حالی که تو فرهنگ اسلامی زن ریحانه هست نه قهرمان! برای زن حجاب ارزش هست نه برهنگی! زن قرار نیست قیم و نگهبان کسی باشه بلکه الرجال قوامون علی النساء و ... اما تو هیچ بازی رایانه ای این ارزش ها وجود ندارن و بدتر این که ضد ارزش جا افتادن! تلقین های سیاسی این بازی ها هم که غیر قابل اغماض هست. هیچ وقت آمریکایی های مهربان! آغازگر جنگ نیستند!!! اسرائیل سرزمین فلسطینیان نبوده!!!! مسلمانان با فریاد الله اکبر بی گناهان رو وحشیانه میکشن!!! و... هزاران انگ و تلقین منفی و دروغ! که به ریش اسلام میبندن. باور کنید بچه ای که با این افکار بزرگ بشه دیگه به عنوان یه بچه مسلمون نمیشه زیاد روش حساب کرد. حالا ما ها زمان جنگ بچه بودیم و چیزایی دیدیم و فهمیدیم چه خبره! اما بچه های این نسل چی؟ کی امروز مسئول کار فرهنگی تو کشورهست؟ چرا از اسلام اسم مونده؟ به خدا دلم خونه از این کم کاری های فرهنگی. چقدر باید بشینیم ببینیم از اسلام عزیز فقط اسم مونده؟ به قول یکی از دوستان وبی "ای بابا کلی فرهنگ سرا به اسم شهدا داریم!" و چه تلخ هست که اسلام در حد اسم مونده و تو مرحله عمل............ شکر خدا! درس امروز: جوانان ایران اسلامی به داد اسلام برسید. اسلام در خطر است! فرهنگ اسلامی را احیا کنید! %%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%% *من خواهر هم سن و سال نداشتم. واسه همون تمام خاطرات بچگیم و نوجوانیم با برادرام (که اختلاف سنیمون کمه) عجین شده. اگه تو وبم ذکری از برادرام میشه به همین علته پس لطفا با ما کنار بیاید! و البته چون ما میخوایم آقایونی که میان وبمون خیلی احساس غریبی نکن!!! *توضیحی در مورد علت افتادنم از پنجره(پست قبلی): قرار بود به مناسبت نیمه شعبان سالن رو تزیین کنیم واسه همون شب با دوستان تو خوابگاه موندیم تا وقت بیشتری واسه تزیین داشته باشیم. یکی از درها قفل بود و کلیدش مونده بود اون طرف در ، لازم شد یه نفر از پنجره بره تو خوابگاه ظلمات!! تا در رو وا کنه. ما هم هیکلمون آنتی هرکول! واسه همون قرعه ی فال به نام من پروانه زدند!!!! لبه ی آلومینیومی پنجره افتضاح تیز بود. گذاشتن دست روی چارچوب پنجره و پریدن همان و جر خوردن کف دست و غرق به خون شدن دستم همان! حالا دیگه هی نپرسید من بالای پنجره چی کار میکردم. البته ما به عشق مولامون، جونم میدیم. یه دست که اصلا استغفرالله!!! حرفشو نزنید ترو خدا ناراحت میشم!!! کتاب این پست: خانواده و رایانه.انتشارات: (کتاب دم دستم نیست. فردا توضیحات بیشترشو میزنم) تو نظر سنجی وبم شرکت نکنیدا !!!!! دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 :: 0:16 قبل از ظهر :: نويسنده : منتظر قرار بود برم اعتکاف اما جور نشد. ظاهرا دعاهای هیچ کدوم از دوستان در حق ما مستجاب نمیشه! البته نترسید مشکل شما نیستید. بنده کمی ناجنسم! ولی خواهش میکنم هرکی رفت و کمی حس پیدا کرد منو هم دعا کنه که شدیدا نیاز به مهمات معنوی دارم. بگذریم. تو این پست میخوام یه برنامه ی صندلی داغ راه بندازم با یه عالمه شرکت کننده! برنامه به این صورت هست که من 15 تا سوال براتون مینویسم ، شما میخونید بعد تو کامنتاتون به سوالا جواب میدید.نمیدونم تا چه حد خوشتون بیاد .حتی نمیدونم چند نفرتون حاضر میشید رو این صندلی بشینید، اما خوشحال میشم اگه همه رو این صندلی ( البته به نوبت!!!!) بشینید و یه پست کاملا متفاوتی داشته باشیم. اگه از این برنامه خوشتون اومد بهم بگید تا صندلی داغ 2 رو هم اجرا کنیم. البته با فاصله زمانی مناسب. و از اون جایی که میدونم همه تون دوس دارید خود منم تو این برنامه شرکت کنم ، باشه! اولین شرکت کننده خودمم.بدون حاشیه میرم سر اصل مطلب!!!!!!!!! (راستی پیشنهاد اجرای صندلی داغ، از طرف یکی از دوستان بود. سوالا رو هم خودشون طرح کردن . من تنها تو وبم میزنم و شرکت میکنم. مثل شما! شرکت کنیدا آبروم میره!)
یه بنده خدایی: سلام پروانه خانوم. حال شما خوبه؟ مایلید رو این صندلی بشینید و به سوالای ما جواب بدید؟ پروانه خانوم: علیک سلام.ممنون. بله! ما که ید طولایی تو مصاحبه داریم! با کمال میل شرکت میکنم. از دوستان عزیز هم میخوام بین رو این صندلی بشینن! به نظرم به نیشستنش میارزه! 1 یه بنده خدایی: اسم؟ شهرت؟ سن؟ تحصیلات؟ وزن؟ قد؟ عینک؟ زادگاه؟ محل سکونت؟ مدیر محترم وب!: پروانه. لیسانس. عینکی! بچه یکی از شهر های آذر شرقی. تا همین حد لو رفته بودم .دیگه بیشترشو نمیگم! لطفا اصرار نفرمایید!!!!!! اگه میخواستم بگم پروفایل مدیر وب رو فعال میکردم! 2یه بنده خدایی: از اینکه رو صندلی هستی حست چیه؟جنبه شوخی داری؟ یا جدی هستی؟ مدیر محترم وب! : ترجیح میدم حس شوخی داشته باشم (البته نه در تمام سوالاتون) چون شخصیت وبیم طنزه. 3 یه بنده خدایی: علم برتر است یا ثروت؟ مدیر محترم وب! : به نظر من روی سوالتون اشکال داره. چون این دو از یه سنخ نیستند که با هم مقایسه بشن. اما به برتری علم ایمان قلبی دارم. مدیر محترم وب! : وقتی که مطمئن باشی موردی که میخوای بهش امر کنی معروف هست و بالعکس. و احتمال بدی که امر یا نهیت تاثیر لازم رو خواهد داشت. جوانب خطری رو هم باید لحاظ کنی! البته مگر موارد استثنایی که شاید لازم باشه از جونت هم بگذری. مدیر محترم وب! : هیچ وقت دنبال مچ گیری نیستم. حالا یکی یه اشتباهی کرد چرا جار بزنم؟ نه جار میزنم و نه ضایعش میکنم. حرفم اینه: اتفاقیه که نباید میافتاد حالا که افتاد، بگذربم. اما نباید تکرار بشه. مدیر محترم وب! : لعنت کائنات بر ریا و ریا کار!!! برو سوال بعدی! مدیر محترم وب! : من از روییدن خار سر دیوار دانستم که ناکس کس نمیگردد بدین بالا نشینی ها. واقعا این بیت رو دوست دارم.و همچنین اون 2 بیت شعر گوشه ی وبم که تو قسمت درباره پایگاه نوشتم. مدیر محترم وب! : متاسفانه مدتیه فقط شخصی میفرستم و دریافت میکنم.اما آخرین دریافت غیر شخصیم مال لیلة الرغائب بود: امشب شب آرزوهاست.امیدوارم به همه ی آرزوهات برسی. ما رو فراموش نکن. التماس دعا (خیر سرم چقدر هم غیر شخصی بود!!) مدیر محترم وب! : بعله! تو دوران بچگی 2 تا از اخویا درگیر شدن. ما هم مهربوووووون!!!!!!!! نتونستیم صحنه رو تحمل کنیم پریدیم وسط و ........ نترسید طوریم نشد! مدیر محترم وب! : زهرا، فاطمه،مریم. علی، محمد، امیر علی (سه قلو شدن!!!!) خوب دوس دارم این اسما رو دیگه! 13یه بنده خدایی: این کلمات تو رو یاد چی میندازند؟ مرگ, انسان, عدل, سیاه بختی, زندگی, زندان, معشوق, ائمه, مادر, دل, فلسفه. مدیر محترم وب! : مرگ: تاریکی قبر. انسان: نمیدونم چرا کتاب انسان کامل شهید مطهری میاد جلوی چشمم! عدل: امام علی (ع). سیاه بختی: انسان گناهکار زندگی: روزمرگی. زندان : تاریکی، دیوارهای خط خورده، ساواک، معشوق: بهترین معشوقِ انسانِ عاشق خداست. کاش من هم عاشق خدا بشم و خدا معشوقم. ائمه : محبت و لطافت. مادر: مهربان ترین و دوست داشتنی ترینم. دل: کمتر کسی میتونه دلشو عرش الله بکنه. فلسفه: اگه بفهمی خیلی شیرینه.( یعنی من فلسفه رو فهمیدم!!!) مدیر محترم وب! : متاسفانه بله پیش اومده! (البته اصولا خیلی دیر از کسی بدم میاد) سعی کردم زود خودمو از شّرش واکنم. چون میدونم اگه زیاد بهم گیر بدن قاطی میکنم اساسی و بعد پشیمونی و بعد وجدان درد! و...... واسه همون اول کاری خودمو ازش دور میکنم. 15یه بنده خدایی: یه جوونی که نه میتونه زن بگیره، نه میتونه ازدواج موقت بکنه (به لحاظ اینکه شرایطش فراهم نیست،بعدش غالبا وبال هستن و ...)و با این اوضاع فعلی جامعه که تو خیابونا ماشاءالله پرهست از این دخترای بد حجاب ،حالا هزاری هم که رعایت کنه بالاخره چشش به دوتاشون که میوفته،خوب برا اینکه به گناه نیوفته بايد چیکار کنه،بالاخره تا یه حدی میتونه خودشو نگه داره و تحمل کنه دیگه توجه داشته باشین که تقیه هم خیلی جواب نمیده، مثلا این جوون آيتالله بهجت نیست که بیخیالی طی کنه. بالاخره جوونه غریزه داره شهوت داره و .... باید چیکار کنه؟؟ چطور یه جوون مملو از احساسات که از طرفی اون صبر آیت الله بهجت رو نداره و از طرفی نمیخواد دست به کاری بزنه که موجب گناه بشه و خودش رو سرزنش کنه . میتونه به اون راهی بیاد که نه خودش از بین بره نه اونقدر موجب گناه بشه که عذاب وجدان بگیره و فکر کنه آب از سرش گذشته و نه عقده ای بشه ؟ ازدو بعد دینی و علمی برامون راه حل هایی بزار که مفید واقع بشند. مدیر محترم وب! : به قول آقای ازغدی: "پلیس های شهر امام زمان بیشتر از مردم شهر نخواهند بود." یعنی در دوران حضرت مهدی(عج) ،خود مردم به معرفتی خواهند رسید که گناه نمیکنن نه این که عوامل بیرونی مانع گناه شوند. به نظرمن مهمترین قسمت خود شخص هست. هرچقدر تقواش بیشتر باشه گناهش کمتر میشه. اگه لحظات انسش با خدا رو بیشتر کنه و از فاز معنویت خودشو کنترل کنه خیلی بهتره. والا هیچ چیز نمیتونه جلودار هواخواهی انسان باشه. پس اون جوونی که مشکل ازدواج داره سعی کنه واقعا از خدا کمک بگیره. قران هم وظیفه ی همچین افراد رو عفت پیشگی بیان کرده. (ولیستعفف الذین لا یجدون نکاحا حتی یغنیهم الله من فضله و.....) آیه 33 سوره مبارکه نور. دیگه این که سعی کنه وقت خودشو با برنامه های مناسب پر بکنه تا فرصت گناه نداشته باشه! منظور این که کلاسای مختلفِ مفیدِ غیر مختلط!!! بره .کمی هم کمتر به ازدواج فکر کنه. خوب وقتی شرایطش جور نیست چه کاریه که خودشو درگیر میکنه! در ضمن با رعایت تقوا کسی عقده ای نمیشه! یه بنده خدایی: ممنون که تو این مصاحبه شرکت کردید. و جواب سوالامونو دادید. مدیر محترم وب! : خواهش میکنم. اتفاقا خودمم از اینجا نیشستنم خوشم اومد! دوستان عزیز بنده به جهت طولانی نشدن این پست از جواب های مفصل گذشتم. مفصلش با شما یکشنبه چهاردهم تیر 1388 :: 5:35 بعد از ظهر :: نويسنده : منتظر
یادش بخیر بچه که بودیم روزای جمعه برای دیدن کارتون ها همه اهل منزل سیبیل به سیبیل! می نشستیم و ازکارتون ها درس یاد می گرفتیم! کارتون پسر شجاع که با آهنگش ما رو می کشت! همیشه با داداشام سر این که کدوممون پسر شجاعیم دعوامون می شد اما من همیشه محکوم به شخصیت خانوم کوچولو بودم! کارتون نیک و نیکو هم که فوق العاده بود. برای دیدن صحنات ریز شخصیت های ریز کارتون مزبور، بسیار دقیق می شدیم تا مبادا حرکتی از حرکات دستان چاردست از آمار بیفتد! شخصیت گالونی تو کارتون بچه های مدرسه ی والت برامون نماد مردونگی بود و فرانچی رو به عنوان فحش!!! استفاده می کردیم.بامزی هم که یادتونه؟ خرس کوچولوی مهربون و زبل و بسیار دوس داشتنی که همیشه عسل می خوردو قوی ترین خرس دنیا بود! گربه ی بازرس هم عقده های پلیسیمونو خالی می کرد. پروفسور بالتازار ما رو یاد درس علوم مینداخت ومی فهمیدیم شغل آینده مون دانشمند شدنه! پسر مبتکر هم نقش همکار پروفسور بالتازار رو داشت و الگوی خوبی برای ما اطفال بود.خانواده ی دکتر ارنست هم آدمو هوایی می کرد که پاشه بره جزیره برمودا ! تا به دور از هیاهوی شهر و دود ماشین! و با نارگیل خوردن و چیدن تمشک وحشی! زندگی مستقلی از سر بگیره! در کل دنیای کارتون ها عوالماتی داشت بس شیرین و جالبناک. چقدر درس یاد می گرفتیم و حال مینمودیم ! تو دوران نوجوانی هم قصه های مجید می دیدیم و پند! می گرفتیم و.... چند وقت پیش همراه خواهر زادم*نشستم کارتون ببینم، بالاخره به عنوان خاله ی کودک حق داشتم بدونم چی به خورد مغزش میره! بی تعارف از کارتون ها چیزی سر در نیاوردم! اول کارتون یانگوم پخش شد!*کمی بعد یه کارتونی دیدم که راستش اصلا نفهمیدم چی به چیه! چند انسان نوجوان( این که کدوم دختر بود و کدوم پسر معلوم نبود.چون همه مو بلند و لطیف و ...)چند تیکه آهن آلات پرت می کردن هوا بعد اون قطعات مثل جن! دم به دقیقه تغییر شکل می دادن بعد با هم جنگ می کردن!عجیب تر این که صاحابای آهن پاره ها عجیب ارتباط تله پاتی داشتن و مُخ هم رو می خوندن!(مثل کارتون 1,000,576,893,921,195 قسمتی فوتبالیست ها!) هی متلک بار هم می کردن و تو مرحله ی آخرآهن آلات آدم خوبه! با یک ضربه فنی! آهن آلا ت آدم بده! رو بایکوت! می کرد، اونم به طریق سوپر معجزه آسا!!! اسپایدرمن* هم که شده نماد قدرت و مردونگی بچه ها. ماسک های اسپایدرمن، لباس ها و دیگر متعلقات شخصیتیش تو هر مغازه ای پیدامیشه. چارلاک پشت هم که مثلا خیلی شجاعند! از شیرین کاریای خاله شادونه و بقیه هم می گذرم. نمیدونم چه خبره! بچه که بودیم با دیدن "علی کوچولو این مرد کوچک" می فهمیدیم خیلی بچه ها باباهاشون رفتن جبهه و براشون دعا می کردیم. از هر کارتونی حرفی یاد می گرفتیم. اما بی چاره بچه های الان که باید بشینن این برنامه ها رو ببینن که متاسفانه بار پند آموزیشون اگه منفی نباشه باید بگم خیلی پایینه و در شان یک کشور اسلامی نیست.نمی خوام با دید منفی همه ی برنامه ها رو زیر سوال ببرم( فعلا برنامه ی کودکان منظورمه. تو برنامه های بزرگسالان نقد های بسیار بیشترو جدی تری وارده) اما به نظرم مسئولا باید کمی بیشتر به برنامه های فرهنگی توجه کنن. مثلا تو روایات داریم دختر بچه رو از کودکی به پوشیدگی عادت بدید تا حداقل براش عادت بشه و بعد آروم آروم علت و فلسفه حجاب رو هم بهش یاد بدید.خوب این دختر بچه وقتی تو کارتون پوشش مناسب یه دختر رو نمی بینه از چی الگو بگیره؟ تو خونه که لازم نیست محجب باشه. برای بیرون الگو لازمه اما دریغ ازیه الگوی مناسب. تو کارتون ها روابط دختر و پسر خیلی طبیعی و لازم شمرده میشه!* خیلی چیزهایی که میشه راحت به بچه یاد داد کنار رفته اما همش با برنامه های آبکی و ..... بچه رو با بحران مواجه می کنن. نمیگن بچه ای که با بحران بزرگ میشه فردا اگه رئیس جمهور بشه میگه من هر نُه روز یه بار با بحران مواجه بودم!!!!!!!!!!!! ( یاد نباد ازآن دوران شوم اصلاحات ) می دونید که تاثیری که یه تصویر تو ذهن میزاره از هزار کلمه بیشتره. قیاس کنید کارتون را و زوایای آشکار و پنهان تاثیر گزاریش را !!!! و اهمیت حرفهای من را! انصافا برنامه ی فیتیله نکات تقریبا ارزشی رو با ظرافت و شیوه ی جذاب آموزش میده. اما این برنامه هم با آهنگ های بسیار بسیار ریتمیکش بچه ها رو به رقص سما! وامیداره. مثلا تو خونه ی ما آثاری از این سبک بازیا( رقص) نیست اما خواهر زادم تا آهنگای فیتیله رو می شنوه ناخودآگاه حرکات موزونی رو اجرا میکنه که ما شک می کنیم این بچه تو این خونه بزرگ شده!! آخه آدم به این بچه چی بگه؟ هرچند سعی می کنیم موقع پخش آهنگ های خفن! شبکه رو به بهانه ای عوض کنیم و بچه رو مشغول کنیم اما اینم شدراه حل؟ کشوری که اسلامیه و این همه شهید داده تا اسلام احیا بشه چرا باید وضعیت فرهنگش همچین باشه؟ جواب تکراری دفع افسد به فاسد هم( به نظر من) قانع کننده نیست.الان شده دفع افسد به حرام. والله تا جایی که من یادمه شهدا حرفاشون خیلی قشنگ بود.آدمو یاد امام و پیغمبر{صلوات الله علیهم اجمعین} مینداخت اما الان .... البته میدونم نسبت به خیلی کشورهای دنیا وضع فرهنگیمون عالیه.اما اگه این روند همینطوری ادامه پیدا کنه( اونم تو دهه ی چهارم انقلاب) و مراکز فرهنگی به فکر فرهنگ سازی اسلامی نباشند شاید .... بی خیال ادامه موضوع میشم. چون هر برنامه ای هزاران حرف و نکته داره که دلم رو می سوزونه. امیدوارم این پست من به چشم یکی از مسئولان عزیز فرهنگی بخوره و دردی رو دوا بکنه! (واه! چه حرفا!) سلام دوباره. بنا به توصیه ی یکی از دوستان قول داده بودم راهکار پیشنهاد بدم. چند تا مثلا راهکار به عقل ناقص بنده خطور فرموده.شما هم می تونید اینا رو نقد کنید و اصلاحشون کنید ببینیم به کجا میرسیم: 1- برنامه و انیمیشن های مناسب با تکیه بر فرهنگ غنی اسلامی ایرانیمون ساخته بشه. ازداستانهای قرانی و زندگی معصومین و الگو دهیشون تو زندگی روزمره گرفته تا دفاع مقدس و دوران انقلاب و بعد پوریای ولی و دیگر پهلوانان ( نه قهرمانان) کشور عزیزمون ایران . البته من تو صدا سیما هیچ فعالیتی نداشتم! واسه همون پیشنهادام خیلی غیر کارشناسانه هست و کمی ضیق وقت مانع از تفکر بهتر شد. خودتون ایراداشو بگید و نظر بدید. ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪ *زهرا خانوم خواهر زاده ی 6 سالمه.همونیه که قرار بود در عنفوان شیرخوارگی توسط من خفه بشه!( رک: پست من اشتباهی بودم) این خواهرزاده ی ما از وقتی برنامه " شوک" رو دیده مدام منو نصیحت میکنه و میگه: خاله جون وبلاگتو تعطیل کن! میان می گیرن میبرنت تو تلویزیون شطرنجی نشونت میدنا !!!!!!!! چند باربهش گفتم بچه دُرُس صُبَت کن ما از اونا نیستیم! اما ...... *نیست که فیلم یانگوم خیلی مفید بود حالا کارتونش هم خوراک فکری بچه ها شده.فردا پس فردا کارتون سوسانو هم پخش میشه. شنیدید تو یاسوج یه آقا پسری از عشق بانو سوسانو خودکشی کرده! (تو رجا نیوز هست می تونید خبرشو بخونید) البته قبول دارم این فیلم های کره ای از بعضی جهات از خیلی فیلم های ایرانی بهترن. فیلمهای ایرانی که تو خونه آدم نمیتونه پیش اخویاش هم راحت تماشاشون کنه. اما پسماند ذهنی که فیلمها تو ذهن مخاطب میزارن و فرهنگشو متزلزل میکنن تو چه بازه ای تعریف میشه؟ *غرب در واقعیت و عالم خارج هیچ گاه شخصیت قهرمان و منجی نداشته. ولی همیشه قهرمانان از غرب بپا خواسته و جهت نجات شرقیان فلک زده( البته از دید غربی ها) قیام کرده اند. اسپایدرمن هم یکی از اون شخصیت هاست. البته شخصیت های زیادی براین مبنا ساخته شده اند. مثل زورو، گالیور، گری هاپسن و ... ( بحث منجی تو فیلم ها و کارتون ها خیلی حرفا داره و بسیار جالبه، اگه فرصت کنم حتما در موردش یه پستی می زنم. شما چی میگید بزنم؟) *چند وقت پیش توی یکی از تبلیغات تلویزیون ( فک کنم مربوط به حساب های پس انداز بانک... بود) دو تا نوزاد که مثلا دخترعمو پسرعمو بودن، داشتن قول و قرار ازدواج آیندشونو میزاشتن! خوب به نظر شما این تو کجای فرهنگ اسلامیه؟ چه نیازی هست ازاین طریق اهمیت پس انداز رو به ملت بفهمونن؟ به خدا مهمه که دارم میگم. چرا ..........ولش کن. به قول یکی از داداشام: ما قدیمیا!( منظوربچه های دهه 60) تا 4 سالگی بلد بودیم تنها مژه بزنیم! که البته این کارهم ارادی نبود! بلکه با دستور مستقیم بصل النخاع به مغزمحترم! صورت می گرفت.یعنی کودک کوچکترین نقشی رو تو حیاتش ایفا نمی کرد راستی اولین کامنت این پست رو هم خودم زدم ( از طرفی یکی از دوستان) لطفا! حتما! بخونیدش.ممنونم. تو طرح نظر سنجی وبم هم شرکت کنید لطفا. سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 :: 0:21 قبل از ظهر :: نويسنده : منتظر
بارون نم نم می بارید. خیلی دلم میخواست برم بیرون و قدم بزنم. ازاین سر شهرتا اون سرش! واقعا دلم میخواست برم، اما نمیشد آخه فردا کلاس داشتم و باید آماده میشدم. اگه می رفتم قدم زنی قطعا چند ساعتی طولش می دادم و بعد خسته و کوفته! و کلاس فردا تعطیل! نه! خودمو قانع کردم بمونم خونه و درس بخونم. اما امان از این دل صاب مرده! سعی کردم رو کتاب مربوطه زوم کنم و کمی تمرین تمرکز کنم و بعد بسم الله بگم! اما ! نشد. با نَفسم دست به یقه شدم اما باختم! شیطون (همون نفس) از فازخیالات وارد شد و گفت: حالا که نمیشه بری بیرون کمی حس! بگیر و تو خیالاتت برو بگرد بعد بیا خونه! خسته هم که نمیشی! سریع اسب خیال مثل اسب زورو حاضر شد. زود کلاه حصیری (ازمدل کابویی ) گذاشتم رو سرم! تا نوک بینی مبارک کلاه رو جلو کشیدم همچین که برای دیدن مقابلم باید زاویه ی بین گردن و چانه حداقل166 درجه میشد تا بلکه روبروم رو ریز میدیدم! چکمه های ستاره دار اصیل!* پوشیدم. اسب هم که زین داشت، خوب همه چیزآمادست؟ اسبه با شیهه اش گفت: اُکی! (یعنی: بزن بریم!) پریدم رو اسبه و ازخونه زدم بیرون. می خواستم با حس و حال برم توهوای بارونی کلی صفا کنم. سر کوچه نرسیده بودم صدای عجیبی شنیدم! به طرف صدا برگشتم دیدم یه مرد میان سالی داره صدا میزنه: پلاستیک کهنه! آلومینیوم! و.... می خریم. لباساش تو تنش نامناسب بود. بارون خیسش کرده بود.چتر نداشت به جاش یه پلاستیک سیاه کشیده بود رو سرش. صداش یه جوری بود.بعضیا که تو کوچه بودن(و چترهم داشتن) به صداش می خندیدن و می گفتن معلوم نیست چی میگه! اما من خندم نیومد. مطمئنم بچه های اون آقا هم بهش نمی خندن، حتما بچه هاش دوسش دارن.از دیدن وضعیتش ناراحت شدم.اما اسبم راهشو ادامه داد و منم برده شدم! رسیدم به ایستگاه تاکسی چند تا مسافرکش اونجا بود. یکیش یه مرد جوونی بود. صاحب یه پیکان مدل 48 خوابیده!!! یه راننده دیگه هم تازه سمند خریده بود(از همونایی که تا 60 سال باید قسط بدن!) داشتن از سختیای زندگیشون برای هم می گفتن. راننده پیکان مدل 48 می گفت ماشینش انقدر فرسوده هست که دیگه طرح جمع آوری ماشینای فرسوده شامل ماشینش نمیشه! یه خنده ی تلخی رو لباشون نقش بست. تو همین حین یه ماشین 206 آلبالویی رنگ، پر بچه مایه دار با صدای گوشخراش موسیقی (از نوع متالیکا! که خوراک مجالس شیطان پرستیه!) از خیابون رد شد. تفاوت این دو گروه راننده زمین تا آسمون بود. اسب خیال جلوتر رفت جلوی یکی از پاساژهای زیبای شهر رسیده بودم. پر بود از مانکن های زیبا با لباسهای فاخر*که به علت کمبود پارچه! بدن محترمشون یه کوچولو بی لباس مونده بود! یه خانومی کنار خیابون وایساده بود با شوهرش. صورت خانومه رنگانگ بود فک کنم بچه اش اشتباها به جای نقاشی روی صفحه ی کاغذ ؛صورت مامانشو نقاشی کرده بود. شایدم جعبه مدادرنگی یا آبرنگ چپه شده بود رو صورت خانومه! مانتوهم که رنگ سال و سایز بدن! این زوج کیپ دست همو گرفته بودن تا گم و گورنشن! بعضیا میگن اون نوع زوج ها خیلی همدیگرو دوست دارن و از شدت علاقه! نمیتونن دوری همو تحمل کنن! اینه که دست همو می گیرن. اما من فک می کنم اونا بهم اطمینان ندارن واسه همون تو مجامع عمومی دست همدیگررو می گیرن تا فکر فرار به سر هیچ کدومشون نزنه( نه زنه به شوهرش اعتماد داره و نه بالعکس.شایدم علت دیگه ای داره!چه میدونم!) همینطور که داشتم ازشون دور می شدم یه نگاه دیگه به خانومه کردم (استغفرالله! یادم رفته بود فقط نگاه اول حلاله!) اما دیدم خانومه کمرنگ تر شده! بارون آثار جرم صورتش رو پاک کرده بود(البته نه همشو!) اسب محترم بازم حرکت کرد. جلوتر ستاد انتخاباتی .... بود. کل خیابون پر بود از پوستر های تبلیغاتی با دیدن این همه پوستر یاد حرف یه بنده خدایی افتادم و خندم گرفت* اما بعد به خودم گفتم: چرا به حرف اون بنده خدا بخندم؟ باید به حال بعضیا بخندم که یادشون رفته که اِنَّما الحَیاهُ الدُّنیا لَهوُ وَ لَعِب یعنی این دنیا بازیچه هست. بعضیا دارن به خاطر همچین دنیایی از مال و دنیا و آخرتشون میگذرن. به نظر من اگه کار خدایی باشه خیلی هم تبلیغات مبلیغات نیاز نیست.نمونه اش همین آقای دکتر احمدی نژاد که تو دور قبل بدون هزینه های بی خود رای آوردن و ما رو بسی زنده نمودند! خدا حفظشون کنه چقدر من به این مرد ارادت دارم! و چقدر از بعضیا زَهلََم میره!!!!!! رسیده بودم دم در خونه ی( خونه که چه عرض کنم یه پا قصره! عمرا اگه بتونید لنگه شو تو ولیعصر تبریز پیدا کنید. ولیعصر تهران هم محاله!) آقای... خیلی خیلی مایه داره. از نظر من عقاید سیاسی - اعتقادیش خفن خرابه! واسه همون از ... بیرونش کردن.جدیدا یه کارخونه زده تو خارج شهر. دخترش تو دانشگاه داداشم ایناس. داداشم میگه همیشه با یه ماشین های کلاس! میاد دانشگاه.پسرای دانشگاه عجیب هواشودارن.خوب معلومه تک دختر خونواده ی مایه دار خیلی سوگلی میشه دیگه!(البته اخوی ما هوادار هیچ کس نیست!) از گشت زدنم خسته شده بودم .اصلا رمانتیک نبود! نه تنها دلم وا نشد اتفاقا خیلی هم دلم گرفت. از دیدن بعضی صحنات نازیبای زندگی آدما خیلی متاثر شده بودم و بدتر این که برای هیچ کدوم هیچ کاری از دستم برنمیومد! همین موقع زنگ مدارس زده شد.دخترای دبیرستانی؛ سطح شهر رواشغال کردن! (الله اکبر!سید! شهراز دست رفت، حاجی....!) با خودم گفتم بزارببینم چندتاشون حجاب کامل اسلامی دارن؟ یک............همون یک...... بازم یک. بی خیال حتما نیروهای مسلح! به حجاب هنوزپشت دروازه های مدرسه سنگر گرفتن که من نمیبینم! به به! اینا هم پسرای دبیرستان. چه خوش تیپن!(جای داداشام!) بزار ببینم چنتاشون تو مایه های شهدان؟ تا با این فکر خواستم رو پسرا زوم کنم بازم ندای غیبی* با دست غیبش زد تو سرم و گفت: بی حیا! دختر و چشم چرونی؟؟؟؟؟ گفتم: ندا جون بازم پیدات شد؟ خوب چیه مگه؟الان آخر الزمانه دیگه ! گفت : که چی؟ چه ربطی داره! یه لحظه فکر کردم و گفتم: راست میگیا چه ربطی داره! بعدش گفتم : آقا شرمنده منو یه لحظه جو گرفت.ببخشید!واقعا شرمنده! اما خوب من که منظور بدی نداشتم تو هم چپ و راست به ما گیر میدی و دست رو ما بلند میکنی! بهت یاد ندادن دست رو ضعیفه جماعت بلند نمیکنن!!! از خودم بدم اومد.خیلی خسته شده بودم.برگشتم بیام خونه.تو مسیر به جایی رسیدم که اسمش پاتوق عشاق!*هست، همیشه پسرهای جوون میان اینجا و به دیوار و یا تیر برق و در حالت بهتر به درختی تکیه می زنن و عاشق میشن! از اون مسیر اصلا خوشم نمیاد. اما امروز اسب خیال منو تا اونجاهم برد ولی این دفعه موقع رد شدن از اونجا یه چیز تازه فهمیدم! اون جوون ها هیچ کدوم عاشق نیستن! اونها فقط جوانان بی کار جویای کار هستن، خوب اگه شاغل بودن الان تو محل کارشون بودن دیگه! نه اینجا! تازه با حقوق سر برج هم میتونستن برن زن بگیرن و مشکل ازدواج هم حل بشه! چقدر دلم براشون سوخت. خوبه من ......... توهمین حین دیدم داداشم داره از دورمیاد! یــــــــــــــــــا ابلفضل!!! حالا اگه منو با این ریخت و قیافه ببینه ( سواراسب! وسط خیابون! با کلاه ! تو پاتوق عشاق!!!!!!) چی میگه؟ دوباره کلاه روتا نوک بینی بسیاربسیار مبارک! کشیدم و سرمو انداختم پایین و سعی کردم با آرامش زود از کنارش رد بشم برم خونه! تا از کنارم رد شد گفت: سلام جُو!!! برای این که از صدام منو نشناسه جواب سلامشو(چون واجبه) با یه حرکت دست کابویی اومدم!!!( خودتون حرکت رو بیاین لطفا) داشتم می رسیدم به در خونه که دیدم داداشم داره منو صدا میکنه.فلانی! فلانی! عمو! نمیخواستم برگردم تا منو نشناسه! اما یه لحظه دیدم دستشو زد رو شونم و گفت: نمیشنوی!!!!!!! تا به طرفش برگشتم، دیدم تو اتاقم! نه اسبی! نه کلاهی! نه پاتوق عشاقی!آخیش!گفتم : چته بابا! چی میگی؟ ترسیدم! گفت: دارم رایانه رو خاموش میکنم، تو کاری نداری؟ گفتم : نه ! نه! یعنی چرا آره! دارم؛ کار دارم! وبعد پا شدم اومدم این پست رو زدم! درس و مقشم! بی خی خی!!!* فک میکنم اگه جناب سعدی (که نور به قبرش بباره!) الان زنده بودن نمی سرودند: بنی آدم اعضای یکدیگرند. شاید حرف هابز رو قبول می کردن و می گفتن: انسانها گرگ یکدیگرند! چون الان دیگه کمتر کسی از احوال اطرافیانش خبر داره، هرکس تو دنیای خودشه. شرط مسلمونی دیگه ازیاد خیلی ها رفته. تو حدیث اومده: کسی که شب سیر بخوابه و همسایه اش گرسنه باشه از مسلمانان نیست. کاش آدما کمی به فکر همدیگه بودن و دنیا رو زیبا می کردن. از خودم بدم میاد که فقط متشکل از خودم هستم. نه از کودک آواره ی غزه خبر دارم. نه ازمردم رنج کشیده و واقعا مظلوم افغانستان که یه روز با روسها درگیر بودن یه روز با طالبان و ... نه از مردم بی پناه عراق و نه از گرسنگان اتیوپی و نه از هیچ کس دیگر.تو ایرانمون هم که همدیگر رو فراموش کرده ایم. به امید ظهور مولامون که دردهای بشریت تنها با اومدنشون درمان میشه.به امید آن روز که ان شالله نزدیک است. اِنَّهُم یَرونَه بَعیدا و نَراه قَریبا بِرَحمَتِک یَا اَرحَمَ الّراحِمین ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ برای از نو تر شدن یه شبه بارونی بسه! * قصدم اشاره به این هست که: فقط به فکر خودم بودم و علایق خودم و برنامه های خودم و خودم و خودم و .... * من مخالف استفاده از مانکن برای نشون دادن مدل لباس نیستم.اما به نظرم خیلی اخلاقی تر هست که مانکن های زنانه رو تو داخل مغازه ها بزارن تا خریدارهای خانوم (نهایتا با آقاشون اونم ارفاقا!) برن تو مغازه و دیدن کنن!نه این که پشت ویترین و تو وسط پیاده رو این مانکن هارو که ماشالله کم از آدم ندارن! بزارن و.... * شهر ما تو منطقه ی صفر مرزی! هستش. گاها از کشورهای همجواربه شهرمون توریست و مهمون میاد. چند سال پیش همزمان با انتخابات شورای شهر و روستا یکی از این خارجی! ها اومده بودشهرما و بعد دیدن پوستر های زیاد کاندیداها گفته بود: این همه آدم توی یه روز مردن!(بنده خدا فک کرده بود همه ی پوسترها اعلامیه ی ترحیم هستن! این که اون بنده خدا مال کدوم کشور بود رو خواهشا بیخیال! چون غیبت میشه!) *جهت آشنایی با شخصیت ندای غیبی به پست " مورچه سیاه"رجوع شود. * قطعا متوجه هستید که من منظورم توجیه این رفتار بعضی جوونای بی فرهنگ جامعه نیست.همونایی که فکر میکنن هر سرکوچه ای زیر گذر اسمیت! هست و اینا موظفند! مزاحم مردم بشن. قصدم اینه که بگم خیلی رفتارهای نا صحیح افراد، معلولِ سیاست گذاری های نادرست و فرهنگ اشتباه( خانواده و جامعه) هست و اگر صورت مسئله درست بشه نتایج هم خوب میشه!اونوقت پسرای ملمکت! تو خیابونا ول نمیمونن. *عبارت" کلاس فردا هم بی خی خی!!!" رو عشقی زدم .چون من عمرا کلاسمو تعطیل کنم. این پاورقی رو هم زدم تا عبارت مذکور مصداق اشاعه ی منکرات نشه!
راستی به نظرتون عکس چی میگه؟ حرف کیاس؟ پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 :: 9:42 بعد از ظهر :: نويسنده : منتظر درباره وبلاگ ![]() بسم رب المهدی(عج) آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست هرکجا هست خدایا به سلامت دارش مولایم هرگاه نام زیبای ترا از ته دل صدا می زنم قلبم آرام می گیرد. هرگاه یاد غربت تو می افتم سنگینی گناهانم بیشتر عذابم می دهد. هر گاه علت ندیدنت را جویا می شوم به حجاب های معنوی خودساخته ام بر می خورم و به عقب رانده می شوم.اما .... اما تو چه مهربانی که من سراپا سیاهی را می بینی و مورد لطف قرار می دهی... ای دل بشارت می دهم خوش روزگاری می رسد یا درد و غم طی می شود یا شهریاری می رسد ای منتظر غمگین مشو قدری تحمل بیشتر گردی به پا شد در افق گویی سواری می رسد دوست شما: مدعی انتظار موضوعات پیوندهای روزانه پيوندها |
|