تبليغاتX
به یاد یار سفر کرده
به یاد یار سفر کرده

 

تو شبهای غریبی مهتاب ماشمائی

همه عالم میدونن آقای ما شمائی

غریب الغربا یا مولا معین الضعفا یا مولا

دیدم همه جا بر در و دیوار حریمت

جایی ننوشتست که گنه کار نیاید

منم آن سائل درمانده که با دست تهی

در دل شب به امید کرمت گریه کنم

به صفای گنبد و صحن و سرایت سوگند

دوست دارم تا که شبی در حرمت گریه کنم

حیدریون میگن رضا فاطمیون میگن رضا زینبیون میگن رضا

رضا دوای درد ما  رضا معین الضعفا

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪ 

دلم بدجوری هوای مشهد کرده. چند سالیه پا بوس آقا میرفتیم.اما امسال هنوز آقا نطلبیده.

ان شالله بزودی قسمت همه مون بشه یه سر بریم زیارت. التماس دعا  

پنجشنبه هفتم آبان 1388 :: 12:45 بعد از ظهر ::  نويسنده : منتظر

 

یادمه بعد انتخابات دولت دهم، یه عزیزی تو صحبتاشون میگفتند " جریانی برای بد نام کردن و تخریب وجهه ی روحانیت، جناب آقای کروبی رو وارد معرکه کردند . چون برای همه تقریبا مسلم بود که ایشون رای نمیارن.ولی تو عرصه ی تخریب میشه به حد کمال ازشون استفاده کرد"

انصافا آقای کروبی هم خیلی خوب این نقش رو بازی کردن. تو مناظره ی تاریخیشون با آقای احمدی نژاد وقتی کم میاوردن ( که کلا کم آوردن) میگفتن من نمیدونم! کارشناسام گفتن! یا از اخبار روزنامه شون اظهار بی خبری میکردن!!!!!!! و یا تو قضیه ی 300 میلیون شهرام جزایری با شجاعت تمام!!!!!!!!!!!( شما بخونید بی شرمی تمام) جلوی 70 میلیون بیننده به جرمشون اعتراف کردند و این نوع دریافت مالی رو به همه عالمان دینی تعمیم داده بهش وجهه شرعی هم دادن!!!!!حتی از امام خمینی(ره) ( البته  با عنوان " پیرمرد" ) هم تو کارهای غلطشون مایه گذاشتن و .... (همچین که داد ملت دراومد که بابا مناظره عالی بود جای امام خالی بود!) آقای کروبی در همون حین و بعد انتخابات هم، تو همون نقش تخریبچی! موندند. واقعا هنر میخواد کسی که رایش از آرائ باطله هم کمتره ادعای تقلب بکنه و خودشو منتخب میلیونی ملت بدونه! آرای اتو شده! صندوق های جادویی! و چندجداره! و ...........فعلا هم که تو سناریوی نامه نگاری دارن هنرنمایی میکنن و این داستان همچنان ادامه دارد.......

این انتخابات معصومیت و قداست های دروغین بعضی افراد رو علنا شکست. ( هرچند برای شخص من انقدر سنگین بود که بعد اغتشاشات تو شوک مونده بودم و حس" کمی تا قسمتی سیاسی "نوشتنم به کل پریده بود!) مردم کشور ما تو طول تاریخ ( خصوصا بعد صفویه که تشیع ترویج شد) پیرو روحانیون بودند و خود علما هم به عنوان عالم ربانی نقش رهبری مردم  رو به خوبی ایفا میکردند.

یاد ماجرای مسیو نوز بلژیکی و عکس العمل مردم که میفتم و نسبتا عکس اون رفتار رو امروزه  میبینم  یه خورده گریم میگیره! اون موقع مردم چقدر قوی در برابر دشمن ایستادن و این حرکت رو محکوم کردن اما الان بعضی از این روحانیون!!! خودشون شدن ملعبه دست دشمنان و از این ملعبه گری! ابایی که ندارند هیچ بلکه بهش افتخار هم میکنن. حالا شما حساب ملتو برو!

جناب آقایان منتظری، صانعی، هاشمی، پرزیدنت! خاتمی، خوئینی ها و .........همگی ظاهرا ملبس به لباس روحانیت هستند اما روحانیت روحشون به علامت سوال های بسیار بزرگی برخورده!بازی با لباس مقدس روحانیت بازی سختیست که عذاب الهی  سخت تری هم در پیش داره.

امام خمینی بنیانگذار عزیز انقلاب تو کتاب منشور روحانیت فرموده اند:

"آن قدر که اسلام از این مقدسین روحانی نما ضربه خورده است، از هیچ قشر دیگر نخورده است و نمونه بارز آن مظلومیت و غربت امیرالمومنین علی علیه السلام که در تاریخ روشن است.بگذارم و بگذرم و ذائقه ها را بیش از این تلخ نکنم . ولی طلاب جوان باید بدانند که پرونده ی تفکر این گروه همچنان باز است و شیوه ی مقدس مآبی دین فروشی عوض شده است.شکست خوردگان دیروز ، سیاست بازان امروز شده اند.آن ها که به خود اجازه ی ورود در سیاست را نمیدادند ،  پشتیبان کسانی شده اند که تا براندازی نظام و کودتا جلو رفته بودند......."

حالا که بحث روحانیت شد، حیفه که از مصادیق العلماء ورثه الانبیا اسمی نیارم. علمایی که قلمشون افضل از خون شهداست. امام خمینی(ره)، علامه طباطبایی، شهید مدرس، شهید بهشتی و شهید مطهری و ......... علمایی بودند که اسلام رو احیا کردند. وجه مشترک همه ی این بزرگان اعتقاد قلبیشون به ولایت فقیه بود. امیدوارم ما هم بتونیم بسیجی واقعی برای مقتدامون حضرت سیدعلی خامنه ای باشم. ان شالله تعالی.

علت عنوان این پست :( معصومیت بادآورده!!!!!!)

1-  بعضی ها معصومیت رو دستشون باد کرده!( و عملا میونه ای با معصومیت ندارند) و به زودی باد آن را خواهد برد. چطور که مال بعضیا رو برد!

2-  به خاطر بند 1 بعضی مقدس نماها باد کرده اند و شکمشان فربه گردیده! و به اصطلاح باد آورده اند!

3- ابر و باد و مه و خورشیدو فلک در کارند           تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری!!!

4- به خاطر خدا یکی بیاد بادگیری کنه!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن.1:میدونید که من تو پست قبلی همه تونو تست زدم و همه از دم مردود شدید؟ بعله! همه ی همه تون. بگم چرا؟ مگه قرار نبود تو هر پست من یه کتاب معرفی کنم؟ هان؟من تو پست قبلی عمدا کتاب معرفی نکردم شما هم اصلا سراغشو نگرفتید! آخه چرا نامردا؟؟؟؟ تازه قرار بود شما تو کامنتاتون همیشه برام کتاب معرفی کنید اما بازم .........ظاهرا شماها این کار فرهنگی!!!! منو نپسندیدید! منم ناراحت شدم! و تا کسی کتاب معرفی نکنه نمیبخشمش! کاری نکنید کامنتای بدون معرفی کتاب رو تایید نکنما! وساطتت هم نمیپذیرم لطفا اصرار نفرمایید!

پ.ن.2: با خبر شدیم به علت سروده ی اخیر مدیر این وب، مقبره الشعرا ساعاتی چند رفته بود رو ویبره!!! و حضرت استاد شهریار! شاعر شهیر آذری زبان! از آذرییت!! پروانه بانو اظهار ندامت کرده!!! و مسئولیت این سروده ی پست مدرن! رو به گردن مرحوم نیما یوشیج انداخته!!! و فعلا تو اون دنیا اِختَلَفَ الشُّعَرا!!!! اما اصلا ازتون انتظار نداشتم انقدر ضد حال بزنید. اون چه کامنایی بود تو پست قبلی؟؟؟؟ خوبه گفتم اولین سروده ی بانویی هست که اصلا میونه ای با شعر و شاعری نداره! آخ که خودم موقع سرودنش چقدر به به ! چه چه ! ناز نفسم! اومده بودم ! اصلا حالا که اینجوری شد میزنم تو کار شاعری و به زودی دیوان اشعارم! رو به زیور چاپ می آرایم! شما ها هم مجبورید بیاید  بخونید. خوشتون اومد؟(البته از اون دسته از دوستان که تخریبم نکردن از همینجا تشکر مینمایم! اجرشون عند المطالبه عندی!!!) دیگه نیست که تو مجلس همه از دم شاعر شده بودن ماهم دیگه دیگه!!! عمرا کوتاه بیام!

پ.ن.3: کتاب این پست: منشور روحانیت حضرت امام خمینی رحمه الله علیه ( کی گفته که فقط طلبه ها باید اینو بخونن؟ آقا برید بخونید مسئولیتش با من!)

پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 :: 2:18 قبل از ظهر ::  نويسنده : منتظر

 

 سلام بر ماه رحمت مهربانترین مهربانان!

مهربانم! دلم گرفته! احساس سنگینی گناهانم قلبم را می آزارد! نمیدانم با چه رویی صدایت بزنم! میدانم که خطاهای بسیارم زنگاری بر قلبم زده اند که جز لطف تو چیزی آنها را منزه نمیگرداند! الهی از فیض ماه رجب و شعبان امسال محروم ماندم  و خود بهتر میدانم که علتش تنها دور بودن از تو و مهمان کردن غیر تو در قلبم بود. قلبی که عرش الله است عرش عبدالله ها شده ! خجالت میکشم و سرافکنده ام از این همه قصورات وتوبه های هزاران بار شکسته شده ! اما دعای سید الساجدین! زین العابدین! امام نازنینم به من جرات روی آوردن به در گاهت را میدهد! هرچند خود این مناجات نیز شرمم را بیشتر میکند که امامی چون زین العابدین خود را چنان عاجزدرگاهت میبیند اما من سراپا سیاهی.............

(فرازی از دعای دوازدهم صحیفه ی سجادیه)

" خدایا سه خصلت مرا از درخواست از تو باز میدار و یک خصلت مرا بر آن وامیدارد.مرا باز میدارد فرمانی که صادر کردی و در انجام آن درنگ کردم، نهیی که از آن بازداشتی و به انجام آن شتاب ورزیدم و نعمتی که به من ارزانی داشتی و در شکر آن کوتاهی کردم و مرا به سوی در خواست از تو سوق میدهد فضل و عنایتت به کسی که به سوی تو روی آورده و با گمان خوشش به درگاه تو آمده ، زیرا همه ی نیکی هایت فضل و بخشش است ( نه استحقاق ما) و همه ی نعمت هایت ابتدایی است ( نه حق لازم ما) پس اینک  منم –ای خدای من- که به درگاه عزتت چون فرمانبردار ذلیل ایستاده ام  و با شرمندگی به سان تنگدست عیالمند از تو درخواست کننده ام..........

خدای من! ای مونس تنهایی های من! ای که توابین را دوست داری ! ای که مرا با همه ی نقص ها و خطاهایم میپذیری ! باور کن که دیگر خودم هم تحمل خودم را ندارم! میخواهم از خودم فرار کنم! خسته ام! خسته ی خسته! تنها دل شکسته ای دارم که آن هم خریداری ندارد! مهربانی که دل شکسته را هم خریداری ! صدای مرا بشنو که دلم سخت شکسته!

مهربانم! ماه رمضان در پیش است و ان شالله  میهمان خوان لطف و محبت و رحمتت خواهم بود. الهی! مپسنند که این افضل الشهور را ارزان از دست بدهم . مپسند که در این ماه نیز چون ماه های گذشته عبد نفس خود باشم! خدای من مگر تونجوای عاجزانه و صادقانه ی بنده ات را نمیشنوی؟ مهربان من! اعتراف میکنم که گناهان و خطاهایم بسیارند و عبد فرمانبرداری نبوده ام، اما رحمت تو بسیار وسیع تر از گناهان من است.

الهی! میدانم که دیر به سراغت آمدم. اما تو خود بهتر میدانی که دیر آمدنم از سر جهل بود نه عناد و اینک با چشم گریان و روی سیاه اما دلی سرشار از امید سر بر آستان ربوبی تو نهاده ام. دستم را بگیر و رها مکن ای امید دل های محزون و شکسته!

رب من! کرم نما و با ربوبیت خود مرا تربیت نما! تربیت کن تا عبد صالحی باشم برای تو بهترین مربی. شاگردی باشم برای مکتب اهل بیت. شاگردی باشم برای مولا و مقتدایم حضرت ولی عصر روحی له الفداء. مهربانترینم ! میخواهم از امشب به استقبال ماه مبارک رمضان بروم.

دوباره مناجات زینت عبادت کنندگان را زمزمه میکنم تا دل نا آرامم آرام گردد.

فرازی از دعای چهل و چهارم حضرت سجاد علیه السلام هنگامی که ماه رمضان فرا میرسید:

سپاس و ستایش خدای را که ما را به سپاس و ستایش راه نمود، و ما را از اهل آن قرار داد تا ازسپاسگزاران احسانش باشیم و ما را بر این سپاس ، پاداش نیکوکاران عطا کند.سپاس و ستایش خدای را که دینش را به ما هدیه کرد، و ما را به آیین خویشش ویژه داشت؛ و در راه های احسانش به راه اناخت تا به منّ و بخشش او راه خشنودیش رابپوییم؛ سپاس و ستایشی که از ما بپذیرد ، و بدان سبب از ما خشنود گردد و سپاس و ستایش خدایی را که یکی از راه ها را ماه خود، ماه رمضان، ماه روزه، ماه اسلام، ماه طهارت ، ماه پاکسازی درونی و ماه شب زنده داری قرار داد........ خدایا ، برمحمد و آل او درود فرست ، و شناخت فضیلت و بزرگداشت حرمت این ماه و خودداری از آن چه را که در این ماه حرام فرمودی به ما الهام کن، و ما را با نگهداری اعضای خود از نافرمانی های تو، و به کار بردن آن ها در آن چه موجب خشنودی توست بر روزه داشتن آن یاری ده، تا با گوش های خود به هیچ لغوی گوش نسپاریم، و با دیدگان خویش به هیچ لهوی شتاب نورزیم.و تا دست های خود را به هیچ ممنوعی نگشاییم. و با قدم های خویش به سوی هیچ حرامی گام برنداریم، و تا شکم های ما جز آن چه حلال شمرده ای در خود جای ندهد، و زبان های ما جز به آن چه تو حکایت کرده ای گویا نشود، خود را چز در آن چه به  پاداش تو نزدیک میسازد به زحمت نیفکنیم، و جز به آن چه از کیفر تو نگاه میدارد نپردازیم؛ آن گاه همه ی آن ها را از خودنمایی ریاکاران و شهرت طلبی شهرت طلبان ، خالص ساز؛ به طوری که احدی را در آن اعمال شریک تو نسازیم و مرادی جز تو نجوییم...............

 **********************************************

دوستان عزیزیادمون باشه تو این ماه پربرکت برای سلامتی و ظهور آقامون خیلی دعا کنیم.خیلی. امید که هرچه زود تر ندای انا بقیه الله مولا رو کنار دیوار کعبه بشنویم و قابلیت یاری مولا رو داشته باشیم. ان شالله تعالی.

بازم خواهش میکنم برای سلامتی دوست عزیز وبیمون مدیر محترم  به نام حی سبحان خیلی دعا کنید.

شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 :: 0:20 قبل از ظهر ::  نويسنده : منتظر

یه روز وارد یکی از اتاقای خونه شدم، دیدم همه اخویا سبیل به سبیل! نشستن و دارن تلویزیون تماشا میکنن. چشمم به یکی از برادرام افتاد که تفنگ بادیمون کنار دستش بود. سریع رفتم پیشش نشستم . یه قطعه ای تو دستش بود که به نظرم اومد مال تفنگه و داره رفع گیرسلاح میکنه! با تصور این که تفنگ خراب هست و ایشون دارن تعمیرش میکنن، تفنگ رو برداشتم وکمی از اخوی مربوطه! فاصله گرفتم و بعد گوش محترم ایشون رو نشانه رفتم! میخواستم با صدای هوایی که از لوله تفنگ در میره کمی بترسونمش! چون ایشون همیشه منو میترسونن و کلی تفریح میکنن. همینطور که نشانه گرفته بودم و میخواستم ماشه رو بچکونم! یاد یه جمله ی مشهور افتادم: " هیچ وقت با تفنگ شوخی نکنید. حتی اگه مطمئن باشید که خالیه بازم باهاش به طرف کسی شلیک نکنید" بعدش گفتم : بابا اون که مال تفنگای راستکیه! نه بادی! سیستم بادی جوری نیست که گولوله توش قایم بشه! و دوباره گوش اخوی رو هدف قرار دادم. ولی بازم همون جمله منو ترسوند!  واسه همون کمی رفتم بالا تر . هدف: موی سر برادر مقابل!!!!!! به سوی موی سیاه کله ! شلیک!!!!!!!!! و صدای بنگگگگگگگگگگگ!!!!!!!! و تیری که رفت خورد به در اتاق روبرویی!!!!!!!

چند ثانیه سکوت همه! حتی تلویزیون! و بعد نگاه هایی متعجب و بعضا خشن! به طرفم حواله شد! داداش سیبل شده! با بهت منو نگاه کرد و گفت: اون چیزی که احساس کردم از لای موهام رد شد همون گولوله ای بود که خورد به در!!!!!!!! من که بیشتر از همه ترسیده بودم! با ترس گفتم: آره! و بعد برای درست کردن خراب کاریم گفتم: برو خداتو شکر کن ! چون اولش گوشتو نشانه رفته بودم! و بعدش زوم کردم رو موهات! بعد گفتن حرفم فهمیدم که خراب تر کردم . نگاه ها خشمناکانه تر شده بود! دیگه دیدم  اوضاع وخیم و خطری شده واسه همون ناخود آگاه!!!!!!!! و به صورت اتوماتیک  مسلح به سلاح اشک شدم!!!!!! تا همه رو خلع سلاح کنم! شروع کردم به گریه و صادر کردن دفاعیه و این حرفا که: بابا جون من چه میدونستم این سالمه! کی تو این گلوله قایم کرده بود! مگه من مرض دارم که بخوام بکشمت! اون چی بود تو دستت؟ مگه تو اینو تعمیر نمیکردی ! بگید که این خراب بود! یکی به من بگه که این خراب بود!!!!!!!!!  و  ........دیگه هیش کی چیزی نمیگفت و از تنبه ناخود آگاهم نسبتا راضی شده بودن و منم آروم آروم هق هق گریه ام به سکسکه های کوتاه  و سطحی! تبدیل شدند و .....

کاش احساسی که تو لحظات ارتکاب خطا به انسان دست میده تو لحظات گناه و ترک فرمان خدا هم به انسان دست بده. یعنی خط قرمز و هشدارهای دین رو هم به اندازه ه ی هشدارهای انسانی جدی بگیریم. اصلا کاش ما آدما موقعی که گناه میکنیم کمی به صدای وجدانمونم گوش کنیم. این هشدار بزرگ یادمون نره که : عالم محضر خداست، در محضر خدا گناه نکنید. تو روایات اومده که: "هرگناهی یه جور تو روح انسان اثر میزاره و قلبشو تیره میکنه" وقتی تیرگی زیاد شد دیگه قلب تبدیل به قلب سیاه و مریضی میشه که هیچ حرف حقی رو قبول نمیکنه . حتی تحمل شنیدن صدای حق رو نداره. چه برسه به عمل کردن به حق. و شاید این قلب ناپاک صدای هل من ناصر ینصرنی مولای موعود  رو نشنوه و....

نمیخوام در مورد گناهان و آثارشون بنویسم چون همه مون مطالعه کردیم و با این مسائل آشناییم اما مشکل تو عمل کردن هست. به قول یکی از بزرگان :" راه تهذیب نفس این است که به دانسته هایت عمل کنی".  الان وقتشه که با تهذیب نفس خودمونو آماد کنیم برای مولامون. میدونید که حضرت سرباز ندارن که نمیان. رو  من و امثال من که نمیشه حساب کرد. پس باید به خودمون بیایم. باور کنیم : ما غایب و او منتظر آمدن ماست.

قصدم از نوشتن خاطره ی بالایی تنها این بود که تو قالب یه مثال توجه بدم تا بیشتر به رفتارامون دقت کنیم. تو خاطره ی بالایی  همه چیز مشهود و مادی بود . تیر! گوش برادر! من! صدایی که بارها از دهان خیلی ها شنیده بودم ! و ..... اما موقع گناه  نه تیر شیطان رو میبینم، نه صورت باطنی و واقعی گناه رو ، نه صدای برحذر دارنده رو، و نه....... اما اون اثر قطعا هست. گناه اثر خودشو میزاره و امان از این دل غافل که اون اثر رو نمیبینه تا گریه کنه و عذر بخواد. اثری که ممکنه آخرت و حتی دنیای آدم رو از بین ببره اما بازم ازش غفلت میشه. وای از اون روزی که پرده ها برافتد و.... 

امیدوارم خدا به همه مون کمک کنه تا یادمون نره که عالم محضر خداست. اگه کمی تو رفتارامون دقت کنیم و خدا رو مد نظر قرار بدیم حتما خدا بهمون بیشتر توجه میکنه. خدا گفته:" هرکس یک قدم در راه من برداره من ده قدم به طرفش میام. " چه خوب میشه که ما استارت بزنیم و یقین بدونیم خدا برامون کم نمیزاره و منتظر شروع ماهاست. شاید با این شروع های ما خدا کمکمون کنه تا  لیاقت درک مولا مون رو هم داشته باشیم.

درس اخلاقی: گناه را جدی بگیرید!!!! (البته من کی باشم که بخوام درس اخلاق بدم!من فقط نوشتم!!!!)

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

*پیشاپیش میلاد باسعادت منجی بشریت حضرت بقیه الله الاعظم رو خدمت شما خوبان تبریک میگم

*از همه ی عزیزان خواهش میکنم حتما برای مدیر محترم حی سبحان دعا کنید تا زودتر حالشون خوب بشه

*اگه تو نظر سنجی وبم از نو شرکت کنید ممنونتون میشم. چون بنا به دلایلی از نو زدمش.قبوله!

* اگه اخویای شما هم تو دستتون ترقه میترکوندند حتما شما هم به محض دیدن تفنگ اولین فکری که به ذهنتون میرسید این بود که با تفنگ بهشون شلیک کنید. بعله!

* کتاب معرفی شده ی این پست: قران کریم. خداوند تو قران فرموده اند: خُذِ الکِتابَ بِقُوه . پس سعی کنیم بیشتر از این کتاب هدایت بهره مند بشیم. هرشب حداقل 50 آیه رو با معنی بخونیم.نشد،10 آیه اما با معنی.

دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 :: 5:0 بعد از ظهر ::  نويسنده : منتظر

به نظر من سخت ترین کارهای دنیا سه تا کارن! اول: پاک کردن سفره! دوم: پاک کردن سفره! سوم: نوشتن پایان نامه.چرا؟ خوب  مورد اول  و دوم که بدیهین! و اما مورد سوم: چون سر نوشتن پایان نامه ام حدود  دو سال بدبختی کشیدم وکشوندم! جونم دراومد و جون درآوردم! غصه ها خوردم و خوروندم و.....

موضوع پایان نامه ام " صهیونیسم و فرهنگ سازی با رسانه " بود. برای شروع افتادم تو کار مطالعه ی تاریخ و عملکرد یهود تا این که برسم به یهود از نوع صهیونیسم! وای که  این قوم ( البته فریق منکم بل اکثرهم) چقدر نامرد بودن و خون آشام!  تو ادامه ی کار لازم شد در مورد مسیحیت هم مطالعه بکنم. آخه یه گروه از صهیونیستها مسیحی هستند. قسمت مسیحیت برام خیلی جالب بود.آخه قبلا مسیحیت رو در حد مارتین لوتر و انجیل بارنابا میشناختم ( شرمنده ی حضرت عیسی !) اما بعد مطالعات بیشتر فهمیدم خیلی شوت بودم. موضوع مسیحیت برام شیرین تر از یهودیت شد، همچین که کم مونده بود موضوع پایان نامه رو هم عوض کنم و برم تو نخ مسیحیت! اما از ترس خون های تو شیشه شده !!!! و عمری که تَمُرُّ مَرَّ السَحاب ! بی خیال تغییر موضوع شدم و برگشتم به موضوع خودم.( به قول خودمون سر عقل اومدم!) نهایتا رسیدم به خود صهیونیست ها که واقعا ایمان و اعتقاد قلبی دارم که مصداق آیه ی : اولئک کالانعام بل هم اضل" هستند.صهیونیست ها تو زمینه ی فرهنگ سازی واقعا غوغا کرده اند. این افراد طماع و خود بزرگ بین، انقدر برای عقاید پوچ خودشون هزینه صرف کردن و مایه گزاشتن که حد و حصر نداره.

یکی از موضوعاتی که عمیقا مورد توجه صهیونیست ها بوده و هست و روش مانور میدن بحث "منجی و آخر الزمان" هست که تو این زمینه کارتون و فیلم و بازی های رایانه ای زیادی رو تهیه و در حد بین المللی عرضه کردن. راستش خیلی برام سنگین بود که ببینم این موجودات انسان نما که واقعا از آدمیت استعفا داده اند ، برای ترویج عقاید ناجورشون دارن به بهترین نحو هزینه میکنن اما ما مسلمونا هنوز اندر خم راهروی خونه مون موندیم! چه برسه به خم یه کوچه!

چقدر مسئله ی مهدویت بین ماها غریب مونده ؟ و اصلا چقدر خشن و نا زیبا جلوه داده شده؟ یه حدیثی هست از امام رضا علیه السلام که میفرمایند: رحمت کند خداوند کسی را که امر ما را احیا کند . راوی پرسید: چگونه احیا کنیم؟ امام فرمودند: اگر مردم محاسن کلام ما را بدانند از ما تبعیت میکنند. "( دقت کنید امام فرمودند محاسن کلام ما را ؛ نه کلام ما را) و حالا کاری که نشده و یا کمتر بهش پرداخته شده همین احیای محاسن کلام اهل بیت هست.زیبایی های دین کمتر برای مردم بیان شده. برای نمونه همین بحث مهدویت، چند درصد  از مردم شناخت کافی تو زمینه ی مهدویت دارند؟ مردم چه ذهنیتی از زمان ظهور دارن؟ حضرت رو در لباس یک منجی بشریت میبینن یا اشتباها در حد یک قاتلی که فقط گردن میزنه؟ واقعا بعضی از مردم  ذهنیت های عجیب غریبی از حضرت دارن که اصلا معلوم نیست از کجا به ذهنشون وارد شده! و رو حساب اون ذهنیت اصلا تمایلی به ظهور مولا ندارن!

داشته باشید، این از فرهنگ سازی ما شیعیان برای امام رحمت و اون هم از فرهنگ سازی دشمنان اسلام برای مقابله با حضرت و عقاید شیعیان.دشمنان خیلی هنرمندانه چهره ی منجی آخر الزمان رو در قالب یک فرد غربی!!!!!!! ، مهربان ، حامی فقرا و مظلومان، دوست داشتنی و مقتدر معرفی کردن. و دشمن این منجی غربی رو فردی شرقی! بی فرهنگ! خوخوار و ... ترسیم کرده اند.

به قول آقای دانشمند: "حضرت بقیه الله از همه ی معصومین علیهم السلام  مظلوم تر هستند. چون مجموع  دوران مظلومیت 13 تا معصوم 225 سال بود. اما حضرت بقیه الله قرن هاست که غایب موندن و یار و یاوری ندارن." من ایمان پیدا کردم که علت ظهور نکردن مولا فقط و فقط آماده نبودن ما شیعیان هست. هنوز 313 سرباز خودساخته و وارسته نیست که دست بیعت به مولا بده. هنوز امام برامون ناشناس مونده. هنوز حضرت رو خوب نشناختیم تا بدونیم باید چی کار کنیم.

این جوک رو شنیدید: سازمان سیا تمام اطلاعات امام زمان( عج) رو تو پرونده حضرت ثبت کرده و تنها عکس آقا  رو نداره تا بهش الصاق کنه! چرا شناختی که دشمنان از حضرت دارن( اونم شناختی که مبتنی بر مقابله و سنگ اندازی هست) بیشتر از ما بچه شیعه ها باشه؟ کاش تو این ایام  و اعیاد شعبانیه مسئولین به جای کشمکش سیاسی  کمی به فکر فرهنگ سازی برای مهدویت باشن و ما ها هم کمی خودسازی کنیم و ملت رو آگاه کنیم.به خدا آقا خیلی تنهاست. خیلی خیلی خیلی.

آقای قرائتی میگفتن: "دونه باید خاک بر سر بشه! تا بعدا درخت بزرگی بشه و بتونه میوه و ثمر داشته باشه و به اصطلاح به بار بشینه." شاید لازم باشه  ما ها هم کمی سختی تحمل کنیم ولی دست از تلاش برنداریم. برای احیای  دین و عقایدمون از جون مایه بزاریم. گاها تحقیرها رو هم بپذیریم و به خاطر خدا کوتاه نیایم تا بلکه بتونیم مفید بشیم. حاضرید از همین الان یه یا علی بگیم و خودسازی رو  شروع کنیم ؟ پس یا علی.........

%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%

*حتما دوستان مستحضر هستند که صهیونیسم جدا از یهودیت هست. در واقع بعضی از یهودی ها صهیونیست هستند نه همه شون و بعضی از مسیحی ها هم صهیونیست هستند. در واقع هر فرد با هر عقیده و مرامی میتونه صهیونیست بشه. حتی مسلمون! چطور که صهیونیست  مسلمان هم داریم. حله دیگه؟

*اسم بلوتوث گوشیم " کتاب" هست. دوستام علتشو پرسیدن. گفتم : محض اشاعه ی فرهنگ کتاب و کتابخوانی این اسم رو انتخاب کردم.بعضیاشون خندیدن! واقعا هم  شاید برای بعضیا خنده دار باشه. اما احساس میکنم به عنوان یه تلنگر خوبه از این کارا بشه! واسه همون  از امروز تصمیم گرفتم تو آخر هر پست یه کتاب به دوستان معرفی کنم. از شما عزیزان هم خواهش میکنم آخر نظرات خوبتون برام کتاب معرفی کنید.( البته بنده علاقه ای به مطالعه ی کتب ضاله و عشقی ندارم. این دو رقم رو بی خیال شید لطفا!)

*کتاب ویژه ی این پست: عملکرد صهیونیسم نسبت به جهان اسلام . تالیف آقای علی جدید بناب.

انتشارات موسسه ی آموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره)

*والله نمیدونستم رایانه هم رگ غیرت داره! از وقتی پست قبلی رو زدم این سیستمه عین ساعت داره کار میکنه! اولش چند روز تحویلش نگرفتم و به انتظارسیستم جدید بودم. اما دیدم انگاری ایشون واقعا  هدایت شدن!!! و حاضرن بازم باهام همکاری بکنن. ما هم دیدیم سال اصلاح الگوی مصرف هست تصمیم گرفتیم با همین درب و داغون روزگار بگذرونیم تا روزی که رسما جلوی چشام بترکه و دود شه بره هوا! اونوخ مجهزبه سیستم نو بشیم. شرمنده که تبریکات بعضی از دوستان رو هوا موند!

پنجشنبه هشتم مرداد 1388 :: 6:40 قبل از ظهر ::  نويسنده : منتظر

 

زبان حال حضرت زهرا سلام الله علیها

خطاب به حضرت علی علیه السلام

علی جانم! می دانم، میخِ در آسوده ات نخواهد گذاشت و هر موقع از کنار در نیم سوخته عبور کنی و نگاهت به آن دیوار جفا بیافتد ، به یاد ناله های غریبانه ام در پشت دیوار و در، آه خواهی کشید و در دل خواهی پیچید و هنگامی که یتیمانم ، به خواب روند، سر در چاه فرو خواهی کرد، و هر گاه آتش و دودی را از دور بینی به یاد زبانه کشیدن آتش از آستانه ی در خواهی افتاد و ماجراهای غم انگیز بعدی ، یکی پس از دیگری ، جانت را بر لب خواهد آورد.

خدا صبرت دهد حیدر که من رفتم خداحافظ

در این غوغای وانفسا، خدا صبرت دهد حیدر

میان فتنه ی اعدا، خدا صبرت دهد حیدر

نباشد آتش محشر از این سوزنده تر هرگز

چو سوزد چهره زهرا، خدا صبرت دهد حیدر

تو دیدی حال مادر را ندیدی طفل کوثر را

بگوید فضه با آوا، خدا صبرت دهد حیدر

به هنگامی که کوته شد ز دامان تو دست یار

شدی تنها تر از تنها، خدا صبرت دهد حیدر

به هنگامی که گیسوئی پریشان بهر تو می شد

کنار تربت طاها، خدا صبرت دهد حیدر

عزیزان تو می دیدند چشمانت خجل می شد

شدی شرمنده یا مولا، خدا صبرت دهد حیدر

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 یا فاطمه یا فاطمه قبرون دولاندوم تاپمادوم

چوخ غملی ساماندور بقیع آثار ویراندور بقیع

هم بیت الاحزان دور بقیع قبرون دولاندوم تاپمادوم

ترجمه ی شعر آذری 

یا فاطمه  یا فاطمه هرچه به دنبال مزار تو گشتم ، نتوانستم بیابمش

بقیع سرای غمباریست ، بقیع آثار ویرانیست

و بقیع بیت الاحزان است، به دنبال مزار تو گشتم اما نتوانستم بیابمش

پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 :: 8:26 بعد از ظهر ::  نويسنده : منتظر

 

شب ساعت 2 بود و همه ی ساکنین منزل در خواب بودند. بنده چون اون روز فعالیتی مازاد بر توان داشتم، درادامه روز به جای (و جعلنا النهار معاشا ) زده بودم به استراحت و به جای (و جعلنا الیلل لباسا) زده بودم به وب و ... اتاق تاریک ، منم تنها، نصف شب، سکوت مطلق و وب!

غرق یکی از وب ها بودم. اما تا رایانه رو خاموش کردم  حسم ته کشید (آخه من متاسفانه از اونایی هستم که همه چیز از دلم برود گر از دیده ام برود!)با خودم گفتم کاش الان، نصفه شبی یه اتفاقی بیفته تا  کمی بترسم و تفریح !! کنم. مخصوصا که تو حدیث اومده خوبه خانوما بترسن*! داشتم پیش خودم به صحنه های ترسناک بعضی فیلمها که دیده بودم فک می کردم اما ترسم نمیومد! خیلی سعی کردم خودمو تو موقعیت های وحشتناکی قرار بدم تا بترسم مثلا؛ نصف شب وسط قبرستون و اموات متحرک و کاسپر! زامبی! جنگیر! وآمپیر! .... اما نه! نه که نه! دریغ از تکون خوردن قطره ای آب تو دلم!راضی بودم تو اون نصفه شبی سوسکی بیاد تا از ترس!(شما بخونید تفریح!)کل خونه رو رو سرم بزارم و همه ی اهل منزل  رونصف شبی زابرا کنم. اما دریغ از یه جوجه سوسک! در همین لحظات ناگهان گوشیم با صدای ویبره اش نصف هیجانم رو تخلیه کرد.لامصب عجیب ترسوندم(.یکی ازدوستا محض ابراز لطف بهمون تک زده بودن اونم ساعت 2 نصفه شب. بعله!)

دیدم که نمی ترسم گفتم بی خیال برم پی زندگیم. تو همین فکر بودم که یه دستی رو شونم نشست! به شدّت جاخوردم تا خواستم جیغ بزنم دست دیگه ای اومد جلوی دهنمو گرفت. اول فک کردم داداشمه چون بهترین تفریح ایشون ترسوندن منه! اما دیدم نه  بابا! اونا دست اخوی ما نیست یعنی اصلا دست بنی بشر نیست! تازه اهل خونه همه خوابن! این دیگه کیه! ته دلم گفتم خدایا! بی خیال! به  جون خودت! ترسیدم و به حد کافی هیجان کردم جون من! این جونورو از توهماتم  بردار! اما ییهو همون جونوره با یه کف گرگی منو زمین زد. فی الفور بیهوش شدم.

همین که به هوش اومدم دیدم تو یه باغ وحشم! سگ و گربه ، گاو و گوسفند، مار و عقرب، مورچه و سوسک وهرنوع تنابنده ای! که تصور کنید اونجا بود.موندم که کی منو آورده اینجا! چرا اینجا انقدر کثیف و بد بو و تاریک و ترسناکه! احساس خیلی بدی داشتم اصلا دوست نداشتم تو اون باغ وحش باشم،اما اونجا بودم تنهای تنها تازه با  یه گله جونور. زود دنبال درب خروج گشتم تا از باغ وحش بیام بیرون اما دیدم درب خروج بسته است و نمیشه بیرون رفت و یه نگهبانی کنار در وایساده گفتم: لطفا در رو بازکنید من رد شم. نگهبان گفت: توچ! هرکی بیاد اینجا موندنی میشه آبجی! گفتم: ظاهرا اشتباه شده من خودمم نمیدونم چرا اینجام!یعنی من اصلا متوجه نشدم کی منو آورده اینجا! گفت: گفتم که توچ! گفتم: لطفا سریع درو باز کنید و بیخود وقتمو نگیرید من اصلا با جونورا میونه ای ندارم که بخوام حالا اینجا ازشون دیدن به عمل بیارم زود درو  وا کنید، لطــــــ   ـفاً. نگهبان گفت: مامورم و معذور شما موندنی هستی آبجی!گفتم: ببینم شما به چه حقی منو نصفه شبی آوردید تو اینجا و بعدم میگید مامورید و معذور! الان تو خونه همه نگران منن!(درسته نصف شبی همه تو خونه خواب بودن اما وقتی بیدار میشدن و میدیدن من نیستم خوب نگران میشدن دیگه) اگه خونوادم بدونن سرخود منو آوردین اینجا بدجور باهاتون رفتار میکنن و اساسی حالتونو میگیرن! اصلا چه معنی داره که من! الان تنها  ...مامور پرید وسط حرفم و گفت: آبجی ما کاره ای نیستیم قانون میگه شما باید همین جا بمونید. انقدر هم سر و صدا نکن ما تو این محل آبرو داریم! برو کنار بزار باد بیاد!

اعصابم شدیدا داغون شد. وقتی دیدم این نگهبان رو با حرف زدن نمیتونم قانع کنم ( البته ما  به مدد زبان سرخمان  میتوانیم سرهای سبز زیادی را در مسیر اهداف مقدسمان! بپیچانیم اما اونجا نتونستیم) خواستم پررو بازی در بیارم و با زور از در رد بشم اما اون منو هُل داد تو باغ وحش.بیشتر عصبانی شدم خیلی ازش بدم اومد، رفتارش اصلا مناسب حال یه بانو نبود! رفتم تو باغ  تا ببینم دیواری چیزی پیدا میشه که از اونجا بپرم بیرون اما دیدم نه خیر! دیوارا همه تو مایه های دیوار های زندان باستیل*تشریف دارن.

خیلی کلافه بودم.میخواستم برم خونه، از این جونورا و صداهاشون داشتم دیوونه میشدم.صداشون اصلا برام خوشایند نبود*. همه جا تاریک بود.یه بوی گندی هم میومد که مجاری تنفسیم کم مونده بود بسوزن و پودر بشن! آخه چرا من باید نصف شبی وسط یه باغ وحش باشم! چرا کسی از خونه نمیاد دنبالم! مگه نمیدونن من اینجا تنهام! اصلا نمیگن من کجام! اصلا یعنی چی؟موبایلم کو؟ حداقل زنگ بزنم  بیان دنبالم.من خونمونو میخوام.ماما ! مامانی!!!!!!!!!!!!!

صدای حیوونا دیگه داشت گوشامو کر میکرد، مخصوصا صدای مورچه! آخه میگن صدای مورچه  انقدر بلنده که گوش انسان توانایی شنیدنش رو نداره ولی من توی اون باغ وحش حتی صدای مورچه ها رو میشنیدم.حیوونا احساس میکردن باید بیان پیش من و به من ابراز لطف کنن.من ازشون میترسیدم.از بعضیا چندشم میشد.حتی نمیتونستم بهشون نیگا کنم.اما اونا زبون آدمیزاد نمیفهمیدن و مدام میومدن طرف من و میخواستن پیش من باشن.یه دفعه دیدم آقا گاوه داره به طرفم حمله میکنم،زود از فکرم استفاده کردم و روسری مو باز کردم و شدم یه ماتادور! و گاوَرو هی رد کردم اما دیدم بابا این گاوه خیلی...تشریف داره و ول کن نیست بعد کلی مکافات خودمو از مزاحمتهای ایشون! خلاص کردم.همون موقع دیدم یه عقرب داره به طرفم میاد شروع کردم به فرار. دنبال جای دنجی بودم  تا کمی گریه کنم و فک کنم ببینم این اتفاقا یعنی چی! این جا کجاست! اینجا چه خبره! چرا هیشکی کمکم نمیکنه؟ همین موقع  نگهبان باغ وحش اومد پیشم نشست.ازش خیلی بدم میومد.همونی بود که نمیزاشت برم خونمون اَه! اما اون  بدون این که نظر منو بپرسه شروع کرد به حرف زدن با من! و گفت: آبجی سعی کن با این حیوونا کنار بیایی آخه اونا تو دنیا همیشه باهات بودن و به تو عادت دارن نه با گریه! نه با فرار! و نه با جیغ و داد و نه با هیچ چیز دیگه نمیتونی از دستشون خلاص بشی گفتم : بیشین بینیم بَبَم! من از شعاع 10 متری جونورا رد نمیشم، حالا شما میگید اینا همیشه با من بودن؟ یه چی میگیا! به جای حرف زدن با من پاشو برو سر پستت. یه وخ حیوونا در نرن! آقای مامور و معذور!

با آرامش و خیال راحتی گفت: آره همه اولش همین حرفا رو میزنن. درکت میکنم اوضاعت خیلی وخیمه که اینجوری قاط زدی. ولی ببین سعی کن باورکنی  که تو دیگه مُردی و راه برگشتی نداری. با این ادا اطوارا چیزی درست نمیشه! این جونورا هم هرکدوم تجسم اعمال تو هستن. تو برهه های مختلف زمانی با اینا بودی. تو الان وارد حیات ابدیت شدی اما حیف که خیلی دست خالی هستی.فقط با خودت حیوون آوردی.تو دنیا خیلی توشه ها بود که میتونستی برداری اما خودت نخواستی . آروم آروم  آماده باش که عذابات میخوان شروع بشن. تو فرصت زندگیتو باختی.متاسفم! گفتم: مادرت به عزات بشینه! چرا چرت و پرت میگی ؟ من هنوز جوونم، هزار و شیش تا آرزو دارم. زبونتو گاز بگیر! خودت مُردی! فهمیدی! همین موقع دیدم یه چیزی تو مایه های نره غول با یه گونی متحرک اومدم پیشم هنوز با قیافه ی مخوف اون نره غول! کنار نیومده بودم که سر کیسه رو باز کرد و گفت: دستتو بکن این تو!(صداش انگار از تو لوله پولیکا میومد بیرون) توی کیسه رو نگاه کردم، واااااااااای یه کیسه پر از سوسک! یارو بهم گفت دستمو تو اون گونی پر سوسک بکنم!حتما این غول مشاعرش رو از دست داده که اینجوری با من حرف  میزنه!شایدم داره باهام شوخی میکنه!آره شوخیه!بهش لبخند زدم که بی خیال! من! نه!نه! اما دیدم نه بابا ! طرف کاملا جدیه.وقتی مقاومت منو دید خودش در آنی دستمو گرفت برد تو گونی پر از سوسک.من فقط تونستم بگم: نعععععععععععععع!

همین موقع با فریاد خودم از خواب پریدم و تو جام نشستم.همه اش خواب بود! چه کابوس وحشتناکی! زود دستامو نیگا کردم.خوبه چیزی بهشون نچسبیده بود!آخیش!چقدر خوبه که همش خواب بود!یعنی من نمردم!من هنوز زنده ام. هنوز دارم نفس میکشم.هنوزتو خونمونم و اتاقم مثل همیشه خوشبوه .تاریکی اتاقم اصلا ترسناک نیست.هیچ صدایی هم نمیاد الّا صدای حرف زدن یکی از داداشام از اتاق بغلی که طبق سنت دیرینش تو خواب صحبت میکنه!آخ مادر جان! دیگه افتادم!الحق خواب برادر مرگ  است( النوم اخ الموت ).خوبه قبل مرگ هر شب برادر مرگ به همه سر میزنه و آمادگی میده.نه! اما من چقدر خوابم سنگینه .چقدر خوبه که هنوز فرصت دارم برای آدم شدن. خدایا میخوام بازم برگردم پیش تو. خداجون به خدا دلم برای اون موقع هایی که خیلی دوست داشتم تنگ شده.دستمو بگیر.بازم منو میپذیری؟

بازآ  بازآ  هرآنچه هستی بازآ...    صد بار اگر توبه شکستی بازآ بازآ...

جالبه، اسفند ماه  قرار بود جلسه دفاع پایان نامم تو تبریز برگزار بشه. صبح ساعت 5 از شهرمون راه افتادم، از شهر خارج نشده دیدم که دست خالی دارم میرم یعنی پایان نامم رو  تو خونه جا گذاشته بودم.عجیبه نه! معلوم نبود دست خالی واسه چی میرفتم! زنگ زدم داداشم و زحمتش دادم. الحمد لله مشکلی پیش نیومد.

نمیدونم چرا گاها برای کارای کوچیک خیلی برنامه تنظیم میکنم اما برای کارای اصلی و مهم بی برنامه ام.اِنَّ الانسانَ لَفی خُسر.دارم دست خالی میرم اون دنیا.اما هنوزم....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*امام علی (ع) فرموده اند: سه خصلت برای زنان نیکوست که همان سه خصلت برای مردان بد است.1- متکبربودن 2- ترسو بودن 3- خسیس بودن.البته ترس مد نظر مولا یه ترس دیگه هست نه ترسی که من بیان کردم.خودتون که عاقلید و بزرگ! دیگه من توضیح نمیدم.

*باستیل : زندانی بود با دیوار های بسیار مرتفع ، که " دانتس " قهرمان کتاب کنت مونت کریستو تو اون زندانی بود.این کتاب رو تو دوران نوجوانی خونده بودم .آخه کتابای الکساندر دوما خیلی برام جالب بودن.

*من به شنیدن صدا خیلی علاقه دارم.مثلا خیلی دوس دارم بدونم صدای هابیل(اولین مقتول تاریخ) چه جور بوده یا صدای یوکابد ،خواهر حضرت موسی(ع) یا صدای نیوتن و ...

جدیدا از سیاست زدیم به مباحث اعتقادی چون میبینیم که خیلی ایرادا تو وجود مبارکمون لونه کرده و اگه اصلاحشون نکنیم شاید فردا ما هم مثل بعضی اصلاح طلبا  که صدای کلنگ قبرشون داره میاد!به فکر اصلاح مردم بیفتیم و از خودمون غافل بشیم و بشیم دوم خردادی! اصلاح و تزکیه نفس مقدم بر اصلاح غیر است.ان شالله در آینده  همزمان با تزکیه، پست های  سیاسی هم خواهم زد نگران نباشید!

این قبرهای  نکنده   با التهابی  مکنده                                         خود چشم های زمینند مانده به راه من و تو!

پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 :: 0:16 قبل از ظهر ::  نويسنده : منتظر

سعی کنید مرا ببینید! 

در ایام عید امسال که ما را جنوب نبردند و ما ملول بودیم کنج عزلت گزیدیم و خانه نشین شدیم.اقوام محترم پدری و مادری از اقصا نقاط ایران عزیز به خطه ی دیدنی ما سرازیر شدند و ما مشغول مهمانداری شدیم. طیف های مختلف اقوام  در وضعیت های گونه گون! و در زمان های گونه گون تر به منزلمان مشرف میشدند و ایام خوشی را با هم سپری مینمودیم.

یک نصفه روز که  منزل از احباء الله خالی بود و ما از این مسئله  اندکی دپرس بودیم مصمم شدیم بدون این که  مادر محترم اجبارا ما را دعوت به کار کنند، خود وارد عملیات رُفت و روب و نظافت منزل شویم و نیک می دانستیم که بهترین تفریح کار است! بعله! مشغول تفریح بودیم که ندایی غیبی ما را به نقطه ی کور اتاق فراخواند. با چشمان هیپنوتیزم شده و دستهایی که ناخودآگاه به جای این که در وضعیت طبیعی و عمود برزمین باشند! افقی شده بودند! به سمت نقطه ی کور اتاق حرکت کردیم.بعد از رسیدن به کورترین جای اتاق گنگ مانده بودیم که همان ندای غیبی با دست غیبیش به سرمان زد و گفتزیر پایت را بنگر ای عــــــــبدالله! (بنده ی خدا)

ناگاه دیدیم تکه ای از یک شیرینی عید بر زمین پهن شده و مورچگانی چند مشغول استفاده و شاید سوءاستفاده از آن مائده شیرین هستند. با آن که من میانه ی ناسازگاری با حشرات دارم، طی مقابله و دست به یقه شدن با نَفس، اندکی کوتاه آمدیم و تصمیم گرفتیم شخصا این موجودات را از منزل به باغچه منزل رهنمون شوم و به اخوان زحمت این کار را ندهیم.با بستن چشم و برگرداندن صورت رو به دیوار! و به کمک دست غیبی زاغه ی شیرینی را پیدا کردیم و دوان دوان به سمت درب خروج اضطراری حرکت نمودیم.ناگاه  دیدیم یکی از این مورچگان سیاه کوچک از روی شیرینی قل خورد و سقوط کرد.

احساس کردیم چیزی به وزن یک مورچه ی سیاه کوچک بر روی پای مبارکمان سنگینی کرد* و دانستیم آن مورچه ی نگون بخت به روی پای ما سقوط نموده! ترسیدیم مبادا این سیاه کوچک اسباب مزاحمتمان شود لذا شروع به تفحص نمودیم.از بد روزگار عینکمان* در قید حیات نبودند تا عملیات جستجو بهتر پیش برود و مزید بر آن از بدشانسی لباسمان هم در مایه های مشکی بود* و چیزی با چشم غیر مسلح مشهود نبود.

آن گاه که از یافتن مورچه ناامید شده بودیم و مورچگان دیگر را در حیاط مستقر کرده بودیم ، همان ندای غیبی به من گفت: ای عبـــــــــــــدالله! تو چرا عبرت نمیگیری؟ گفتم: ندا جان! از چه عبرت بگیرم! گفت: از موری دیگه بابا جون! گفتم:از حال مورچه ی گمشده! اجازه بده افکار کنم! آهان! شاید بهتر بود ایشان دستانشان را ول نمیکردند تا نیفتند .شاید هم نباید دهان مبارکشان را از شیرینی میکندند!  آخر از قدیم گفته اند: نفرین بردهانی که بی موقع باز شود! ولی نداجان! مرا با مورچه چکار! قحطی سوژه هست که از یه مورچه هم باس درس بگیرم!!!! به من چه که افتاد؟ مگه من گفتم؟خوب زور جاذبه بیشتر بود که جذبش کرد.من اگه خیلی زور داشتم پشت درهای بانک ها زورآزمایی نمیکردم!*چی از جونم میخوایی اصلا ! چی میگی! یقه رو ول کن!!!!!

ندای غیبی گفت: ما رو باش رو دیوار کی دنبال عبرت نوشتن بودیم! و به طرفه العینی صدا قطع شد! با خود گفتم:استغفر الله بازم قاط زدم. خدا جون! من که در تیزی شُهره ی آفاق و انفسم، چرا نمیگیرم این نداهه! چی میخواست بگه! دقایقی با ولتاژ زیاد به مغز مبارک فشار آوردیم به طوری که کم مانده بود فیوزش بسوزد و فنرش دربرود! در اثر فشار مربوطه چراغ ذهنمان روشن شد و جیک ثانیه فهمیدیم از این مورچه چه عبرتی باید می گرفتیم:

در حدیث آمده: وارد شدن شرک در قلب مومن از راه یافتن مورچه سیاه بر روی سنگ سیاه در دل شب تاریک هم نامحسوس تر است.*و در سوره ی اسراء آیات 22 و 23 رعایت حق والدین، همردیف با عدم شرک به خداوند متعال عنوان شده.

خدا میداند با گفتن اُف و بالاتر از آن چقدر نافرمانی کرده ام. هم در حق خدایم و هم در  حق والدینم.

خدا میداند چقدر مورچه و شاید جانوران دیگر در وجودم رخنه کرده اند و از وجودم استفاده میکنند اما من نه تنها نمیبینمشان بلکه اصلا نمیدانم چند نوع از این جک و جونورها را در خودم ناخودآگاه و شاید خودآگاه پرورش میدهم.

از یک مورچه نیم میلی چنان میترسم که دقایقی صرف گشتنش میکنم تا مبادا زمانی ایشان سهوا نیش یا گازی ازم بگیرد، اما دیگر جانوران مخوف تر که آثار ضربه شان مهلک تر است را رها کرده ام.

خدایا کمکم کن تا خودم را از لوث درندگان نامحسوس وجودم پاک کنم.

 التماس دعا از نوع اورژانسی 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*اشاره ای است به داستان ذکاوت ابوعلی سینا که حتماشنیده اید،و شباهت ایشان به بنده.بعله!

*امسال به یمن برنامه های عید فهمیدیم "خیر الامور اوسطها" .یعنی نه افراط ، نه تفریط.یا همان نه اسمول نه لارج، بلکه مدیوم گزینه بهتره. در روزهای پایانی سال عینک دو ایکس لارج و رنگیمون از وسط به دو قسمت مساوی تقسیم شد و ما مجبور به تهیه ی عینک جدید شدیم.الحمد لله فهمیدیم مدیوم مناسب تر و کارساز تراست.لذا عینک مبارک و جدیدیمان مدیوم است.در ضمن دیگر امواج  مضر رایانه را نمیبینم چون عینک محترم جلوی اون امواج رو میگیره و نمیبینمشون!

*داغدار نرفتن به جنوب بودیم و یه روز تیریپ مشکی زدیم که ظاهر و باطنمون یکی باشه.

*یکی از مشکلات عمده ی بنده، باز کردن در بانکه.آخه زور مضاعفی میخواد تا باز بشه.خوبه هربانک یه سرباز داره که تو این مواقع به داد بانوان برسه! و خوبتر این که من تو بانک کار نمیکنم.

*در هیچ کتاب زیست شناسی، گونه شناسی و ... اثری از این نوع موچه سیاه نمیتوان یافت. سعی کنید آن مورچه سیاه را بر روی تصویر بالا ببینید.(چون شمایید ارفاقا تو روز هم میتونید دنبالش بگردید از قسمت تاریکی شب میگذرم)

*منبع حدیث: کتاب میزان الحکمه.جلد ۵. صفحه ۵۲۵ 

سه شنبه هجدهم فروردین 1388 :: 4:16 بعد از ظهر ::  نويسنده : منتظر
درباره وبلاگ

بسم رب المهدی(عج)

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هرکجا هست خدایا به سلامت دارش
مولایم هرگاه نام زیبای ترا از ته دل صدا می زنم قلبم آرام می گیرد.
هرگاه یاد غربت تو می افتم سنگینی گناهانم بیشتر عذابم می دهد.
هر گاه علت ندیدنت را جویا می شوم به حجاب های معنوی خودساخته ام بر می خورم و به عقب رانده می شوم.اما ....
اما تو چه مهربانی که من سراپا سیاهی را می بینی و مورد لطف قرار می دهی...

ای دل بشارت می دهم خوش روزگاری می رسد
یا درد و غم طی می شود یا شهریاری می رسد
ای منتظر غمگین مشو قدری تحمل بیشتر
گردی به پا شد در افق گویی سواری می رسد

دوست شما: مدعی انتظار

JavaScript Codes

http://ostazona.blogfa.com/