تبليغاتX
به یاد یار سفر کرده
به یاد یار سفر کرده

 

شب ساعت 2 بود و همه ی ساکنین منزل در خواب بودند. بنده چون اون روز فعالیتی مازاد بر توان داشتم، درادامه روز به جای (و جعلنا النهار معاشا ) زده بودم به استراحت و به جای (و جعلنا الیلل لباسا) زده بودم به وب و ... اتاق تاریک ، منم تنها، نصف شب، سکوت مطلق و وب!

غرق یکی از وب ها بودم. اما تا رایانه رو خاموش کردم  حسم ته کشید (آخه من متاسفانه از اونایی هستم که همه چیز از دلم برود گر از دیده ام برود!)با خودم گفتم کاش الان، نصفه شبی یه اتفاقی بیفته تا  کمی بترسم و تفریح !! کنم. مخصوصا که تو حدیث اومده خوبه خانوما بترسن*! داشتم پیش خودم به صحنه های ترسناک بعضی فیلمها که دیده بودم فک می کردم اما ترسم نمیومد! خیلی سعی کردم خودمو تو موقعیت های وحشتناکی قرار بدم تا بترسم مثلا؛ نصف شب وسط قبرستون و اموات متحرک و کاسپر! زامبی! جنگیر! وآمپیر! .... اما نه! نه که نه! دریغ از تکون خوردن قطره ای آب تو دلم!راضی بودم تو اون نصفه شبی سوسکی بیاد تا از ترس!(شما بخونید تفریح!)کل خونه رو رو سرم بزارم و همه ی اهل منزل  رونصف شبی زابرا کنم. اما دریغ از یه جوجه سوسک! در همین لحظات ناگهان گوشیم با صدای ویبره اش نصف هیجانم رو تخلیه کرد.لامصب عجیب ترسوندم(.یکی ازدوستا محض ابراز لطف بهمون تک زده بودن اونم ساعت 2 نصفه شب. بعله!)

دیدم که نمی ترسم گفتم بی خیال برم پی زندگیم. تو همین فکر بودم که یه دستی رو شونم نشست! به شدّت جاخوردم تا خواستم جیغ بزنم دست دیگه ای اومد جلوی دهنمو گرفت. اول فک کردم داداشمه چون بهترین تفریح ایشون ترسوندن منه! اما دیدم نه  بابا! اونا دست اخوی ما نیست یعنی اصلا دست بنی بشر نیست! تازه اهل خونه همه خوابن! این دیگه کیه! ته دلم گفتم خدایا! بی خیال! به  جون خودت! ترسیدم و به حد کافی هیجان کردم جون من! این جونورو از توهماتم  بردار! اما ییهو همون جونوره با یه کف گرگی منو زمین زد. فی الفور بیهوش شدم.

همین که به هوش اومدم دیدم تو یه باغ وحشم! سگ و گربه ، گاو و گوسفند، مار و عقرب، مورچه و سوسک وهرنوع تنابنده ای! که تصور کنید اونجا بود.موندم که کی منو آورده اینجا! چرا اینجا انقدر کثیف و بد بو و تاریک و ترسناکه! احساس خیلی بدی داشتم اصلا دوست نداشتم تو اون باغ وحش باشم،اما اونجا بودم تنهای تنها تازه با  یه گله جونور. زود دنبال درب خروج گشتم تا از باغ وحش بیام بیرون اما دیدم درب خروج بسته است و نمیشه بیرون رفت و یه نگهبانی کنار در وایساده گفتم: لطفا در رو بازکنید من رد شم. نگهبان گفت: توچ! هرکی بیاد اینجا موندنی میشه آبجی! گفتم: ظاهرا اشتباه شده من خودمم نمیدونم چرا اینجام!یعنی من اصلا متوجه نشدم کی منو آورده اینجا! گفت: گفتم که توچ! گفتم: لطفا سریع درو باز کنید و بیخود وقتمو نگیرید من اصلا با جونورا میونه ای ندارم که بخوام حالا اینجا ازشون دیدن به عمل بیارم زود درو  وا کنید، لطــــــ   ـفاً. نگهبان گفت: مامورم و معذور شما موندنی هستی آبجی!گفتم: ببینم شما به چه حقی منو نصفه شبی آوردید تو اینجا و بعدم میگید مامورید و معذور! الان تو خونه همه نگران منن!(درسته نصف شبی همه تو خونه خواب بودن اما وقتی بیدار میشدن و میدیدن من نیستم خوب نگران میشدن دیگه) اگه خونوادم بدونن سرخود منو آوردین اینجا بدجور باهاتون رفتار میکنن و اساسی حالتونو میگیرن! اصلا چه معنی داره که من! الان تنها  ...مامور پرید وسط حرفم و گفت: آبجی ما کاره ای نیستیم قانون میگه شما باید همین جا بمونید. انقدر هم سر و صدا نکن ما تو این محل آبرو داریم! برو کنار بزار باد بیاد!

اعصابم شدیدا داغون شد. وقتی دیدم این نگهبان رو با حرف زدن نمیتونم قانع کنم ( البته ما  به مدد زبان سرخمان  میتوانیم سرهای سبز زیادی را در مسیر اهداف مقدسمان! بپیچانیم اما اونجا نتونستیم) خواستم پررو بازی در بیارم و با زور از در رد بشم اما اون منو هُل داد تو باغ وحش.بیشتر عصبانی شدم خیلی ازش بدم اومد، رفتارش اصلا مناسب حال یه بانو نبود! رفتم تو باغ  تا ببینم دیواری چیزی پیدا میشه که از اونجا بپرم بیرون اما دیدم نه خیر! دیوارا همه تو مایه های دیوار های زندان باستیل*تشریف دارن.

خیلی کلافه بودم.میخواستم برم خونه، از این جونورا و صداهاشون داشتم دیوونه میشدم.صداشون اصلا برام خوشایند نبود*. همه جا تاریک بود.یه بوی گندی هم میومد که مجاری تنفسیم کم مونده بود بسوزن و پودر بشن! آخه چرا من باید نصف شبی وسط یه باغ وحش باشم! چرا کسی از خونه نمیاد دنبالم! مگه نمیدونن من اینجا تنهام! اصلا نمیگن من کجام! اصلا یعنی چی؟موبایلم کو؟ حداقل زنگ بزنم  بیان دنبالم.من خونمونو میخوام.ماما ! مامانی!!!!!!!!!!!!!

صدای حیوونا دیگه داشت گوشامو کر میکرد، مخصوصا صدای مورچه! آخه میگن صدای مورچه  انقدر بلنده که گوش انسان توانایی شنیدنش رو نداره ولی من توی اون باغ وحش حتی صدای مورچه ها رو میشنیدم.حیوونا احساس میکردن باید بیان پیش من و به من ابراز لطف کنن.من ازشون میترسیدم.از بعضیا چندشم میشد.حتی نمیتونستم بهشون نیگا کنم.اما اونا زبون آدمیزاد نمیفهمیدن و مدام میومدن طرف من و میخواستن پیش من باشن.یه دفعه دیدم آقا گاوه داره به طرفم حمله میکنم،زود از فکرم استفاده کردم و روسری مو باز کردم و شدم یه ماتادور! و گاوَرو هی رد کردم اما دیدم بابا این گاوه خیلی...تشریف داره و ول کن نیست بعد کلی مکافات خودمو از مزاحمتهای ایشون! خلاص کردم.همون موقع دیدم یه عقرب داره به طرفم میاد شروع کردم به فرار. دنبال جای دنجی بودم  تا کمی گریه کنم و فک کنم ببینم این اتفاقا یعنی چی! این جا کجاست! اینجا چه خبره! چرا هیشکی کمکم نمیکنه؟ همین موقع  نگهبان باغ وحش اومد پیشم نشست.ازش خیلی بدم میومد.همونی بود که نمیزاشت برم خونمون اَه! اما اون  بدون این که نظر منو بپرسه شروع کرد به حرف زدن با من! و گفت: آبجی سعی کن با این حیوونا کنار بیایی آخه اونا تو دنیا همیشه باهات بودن و به تو عادت دارن نه با گریه! نه با فرار! و نه با جیغ و داد و نه با هیچ چیز دیگه نمیتونی از دستشون خلاص بشی گفتم : بیشین بینیم بَبَم! من از شعاع 10 متری جونورا رد نمیشم، حالا شما میگید اینا همیشه با من بودن؟ یه چی میگیا! به جای حرف زدن با من پاشو برو سر پستت. یه وخ حیوونا در نرن! آقای مامور و معذور!

با آرامش و خیال راحتی گفت: آره همه اولش همین حرفا رو میزنن. درکت میکنم اوضاعت خیلی وخیمه که اینجوری قاط زدی. ولی ببین سعی کن باورکنی  که تو دیگه مُردی و راه برگشتی نداری. با این ادا اطوارا چیزی درست نمیشه! این جونورا هم هرکدوم تجسم اعمال تو هستن. تو برهه های مختلف زمانی با اینا بودی. تو الان وارد حیات ابدیت شدی اما حیف که خیلی دست خالی هستی.فقط با خودت حیوون آوردی.تو دنیا خیلی توشه ها بود که میتونستی برداری اما خودت نخواستی . آروم آروم  آماده باش که عذابات میخوان شروع بشن. تو فرصت زندگیتو باختی.متاسفم! گفتم: مادرت به عزات بشینه! چرا چرت و پرت میگی ؟ من هنوز جوونم، هزار و شیش تا آرزو دارم. زبونتو گاز بگیر! خودت مُردی! فهمیدی! همین موقع دیدم یه چیزی تو مایه های نره غول با یه گونی متحرک اومدم پیشم هنوز با قیافه ی مخوف اون نره غول! کنار نیومده بودم که سر کیسه رو باز کرد و گفت: دستتو بکن این تو!(صداش انگار از تو لوله پولیکا میومد بیرون) توی کیسه رو نگاه کردم، واااااااااای یه کیسه پر از سوسک! یارو بهم گفت دستمو تو اون گونی پر سوسک بکنم!حتما این غول مشاعرش رو از دست داده که اینجوری با من حرف  میزنه!شایدم داره باهام شوخی میکنه!آره شوخیه!بهش لبخند زدم که بی خیال! من! نه!نه! اما دیدم نه بابا ! طرف کاملا جدیه.وقتی مقاومت منو دید خودش در آنی دستمو گرفت برد تو گونی پر از سوسک.من فقط تونستم بگم: نعععععععععععععع!

همین موقع با فریاد خودم از خواب پریدم و تو جام نشستم.همه اش خواب بود! چه کابوس وحشتناکی! زود دستامو نیگا کردم.خوبه چیزی بهشون نچسبیده بود!آخیش!چقدر خوبه که همش خواب بود!یعنی من نمردم!من هنوز زنده ام. هنوز دارم نفس میکشم.هنوزتو خونمونم و اتاقم مثل همیشه خوشبوه .تاریکی اتاقم اصلا ترسناک نیست.هیچ صدایی هم نمیاد الّا صدای حرف زدن یکی از داداشام از اتاق بغلی که طبق سنت دیرینش تو خواب صحبت میکنه!آخ مادر جان! دیگه افتادم!الحق خواب برادر مرگ  است( النوم اخ الموت ).خوبه قبل مرگ هر شب برادر مرگ به همه سر میزنه و آمادگی میده.نه! اما من چقدر خوابم سنگینه .چقدر خوبه که هنوز فرصت دارم برای آدم شدن. خدایا میخوام بازم برگردم پیش تو. خداجون به خدا دلم برای اون موقع هایی که خیلی دوست داشتم تنگ شده.دستمو بگیر.بازم منو میپذیری؟

بازآ  بازآ  هرآنچه هستی بازآ...    صد بار اگر توبه شکستی بازآ بازآ...

جالبه، اسفند ماه  قرار بود جلسه دفاع پایان نامم تو تبریز برگزار بشه. صبح ساعت 5 از شهرمون راه افتادم، از شهر خارج نشده دیدم که دست خالی دارم میرم یعنی پایان نامم رو  تو خونه جا گذاشته بودم.عجیبه نه! معلوم نبود دست خالی واسه چی میرفتم! زنگ زدم داداشم و زحمتش دادم. الحمد لله مشکلی پیش نیومد.

نمیدونم چرا گاها برای کارای کوچیک خیلی برنامه تنظیم میکنم اما برای کارای اصلی و مهم بی برنامه ام.اِنَّ الانسانَ لَفی خُسر.دارم دست خالی میرم اون دنیا.اما هنوزم....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*امام علی (ع) فرموده اند: سه خصلت برای زنان نیکوست که همان سه خصلت برای مردان بد است.1- متکبربودن 2- ترسو بودن 3- خسیس بودن.البته ترس مد نظر مولا یه ترس دیگه هست نه ترسی که من بیان کردم.خودتون که عاقلید و بزرگ! دیگه من توضیح نمیدم.

*باستیل : زندانی بود با دیوار های بسیار مرتفع ، که " دانتس " قهرمان کتاب کنت مونت کریستو تو اون زندانی بود.این کتاب رو تو دوران نوجوانی خونده بودم .آخه کتابای الکساندر دوما خیلی برام جالب بودن.

*من به شنیدن صدا خیلی علاقه دارم.مثلا خیلی دوس دارم بدونم صدای هابیل(اولین مقتول تاریخ) چه جور بوده یا صدای یوکابد ،خواهر حضرت موسی(ع) یا صدای نیوتن و ...

جدیدا از سیاست زدیم به مباحث اعتقادی چون میبینیم که خیلی ایرادا تو وجود مبارکمون لونه کرده و اگه اصلاحشون نکنیم شاید فردا ما هم مثل بعضی اصلاح طلبا  که صدای کلنگ قبرشون داره میاد!به فکر اصلاح مردم بیفتیم و از خودمون غافل بشیم و بشیم دوم خردادی! اصلاح و تزکیه نفس مقدم بر اصلاح غیر است.ان شالله در آینده  همزمان با تزکیه، پست های  سیاسی هم خواهم زد نگران نباشید!

این قبرهای  نکنده   با التهابی  مکنده                                         خود چشم های زمینند مانده به راه من و تو!

پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 :: 0:16 قبل از ظهر ::  نويسنده : منتظر

سعی کنید مرا ببینید! 

در ایام عید امسال که ما را جنوب نبردند و ما ملول بودیم کنج عزلت گزیدیم و خانه نشین شدیم.اقوام محترم پدری و مادری از اقصا نقاط ایران عزیز به خطه ی دیدنی ما سرازیر شدند و ما مشغول مهمانداری شدیم. طیف های مختلف اقوام  در وضعیت های گونه گون! و در زمان های گونه گون تر به منزلمان مشرف میشدند و ایام خوشی را با هم سپری مینمودیم.

یک نصفه روز که  منزل از احباء الله خالی بود و ما از این مسئله  اندکی دپرس بودیم مصمم شدیم بدون این که  مادر محترم اجبارا ما را دعوت به کار کنند، خود وارد عملیات رُفت و روب و نظافت منزل شویم و نیک می دانستیم که بهترین تفریح کار است! بعله! مشغول تفریح بودیم که ندایی غیبی ما را به نقطه ی کور اتاق فراخواند. با چشمان هیپنوتیزم شده و دستهایی که ناخودآگاه به جای این که در وضعیت طبیعی و عمود برزمین باشند! افقی شده بودند! به سمت نقطه ی کور اتاق حرکت کردیم.بعد از رسیدن به کورترین جای اتاق گنگ مانده بودیم که همان ندای غیبی با دست غیبیش به سرمان زد و گفتزیر پایت را بنگر ای عــــــــبدالله! (بنده ی خدا)

ناگاه دیدیم تکه ای از یک شیرینی عید بر زمین پهن شده و مورچگانی چند مشغول استفاده و شاید سوءاستفاده از آن مائده شیرین هستند. با آن که من میانه ی ناسازگاری با حشرات دارم، طی مقابله و دست به یقه شدن با نَفس، اندکی کوتاه آمدیم و تصمیم گرفتیم شخصا این موجودات را از منزل به باغچه منزل رهنمون شوم و به اخوان زحمت این کار را ندهیم.با بستن چشم و برگرداندن صورت رو به دیوار! و به کمک دست غیبی زاغه ی شیرینی را پیدا کردیم و دوان دوان به سمت درب خروج اضطراری حرکت نمودیم.ناگاه  دیدیم یکی از این مورچگان سیاه کوچک از روی شیرینی قل خورد و سقوط کرد.

احساس کردیم چیزی به وزن یک مورچه ی سیاه کوچک بر روی پای مبارکمان سنگینی کرد* و دانستیم آن مورچه ی نگون بخت به روی پای ما سقوط نموده! ترسیدیم مبادا این سیاه کوچک اسباب مزاحمتمان شود لذا شروع به تفحص نمودیم.از بد روزگار عینکمان* در قید حیات نبودند تا عملیات جستجو بهتر پیش برود و مزید بر آن از بدشانسی لباسمان هم در مایه های مشکی بود* و چیزی با چشم غیر مسلح مشهود نبود.

آن گاه که از یافتن مورچه ناامید شده بودیم و مورچگان دیگر را در حیاط مستقر کرده بودیم ، همان ندای غیبی به من گفت: ای عبـــــــــــــدالله! تو چرا عبرت نمیگیری؟ گفتم: ندا جان! از چه عبرت بگیرم! گفت: از موری دیگه بابا جون! گفتم:از حال مورچه ی گمشده! اجازه بده افکار کنم! آهان! شاید بهتر بود ایشان دستانشان را ول نمیکردند تا نیفتند .شاید هم نباید دهان مبارکشان را از شیرینی میکندند!  آخر از قدیم گفته اند: نفرین بردهانی که بی موقع باز شود! ولی نداجان! مرا با مورچه چکار! قحطی سوژه هست که از یه مورچه هم باس درس بگیرم!!!! به من چه که افتاد؟ مگه من گفتم؟خوب زور جاذبه بیشتر بود که جذبش کرد.من اگه خیلی زور داشتم پشت درهای بانک ها زورآزمایی نمیکردم!*چی از جونم میخوایی اصلا ! چی میگی! یقه رو ول کن!!!!!

ندای غیبی گفت: ما رو باش رو دیوار کی دنبال عبرت نوشتن بودیم! و به طرفه العینی صدا قطع شد! با خود گفتم:استغفر الله بازم قاط زدم. خدا جون! من که در تیزی شُهره ی آفاق و انفسم، چرا نمیگیرم این نداهه! چی میخواست بگه! دقایقی با ولتاژ زیاد به مغز مبارک فشار آوردیم به طوری که کم مانده بود فیوزش بسوزد و فنرش دربرود! در اثر فشار مربوطه چراغ ذهنمان روشن شد و جیک ثانیه فهمیدیم از این مورچه چه عبرتی باید می گرفتیم:

در حدیث آمده: وارد شدن شرک در قلب مومن از راه یافتن مورچه سیاه بر روی سنگ سیاه در دل شب تاریک هم نامحسوس تر است.*و در سوره ی اسراء آیات 22 و 23 رعایت حق والدین، همردیف با عدم شرک به خداوند متعال عنوان شده.

خدا میداند با گفتن اُف و بالاتر از آن چقدر نافرمانی کرده ام. هم در حق خدایم و هم در  حق والدینم.

خدا میداند چقدر مورچه و شاید جانوران دیگر در وجودم رخنه کرده اند و از وجودم استفاده میکنند اما من نه تنها نمیبینمشان بلکه اصلا نمیدانم چند نوع از این جک و جونورها را در خودم ناخودآگاه و شاید خودآگاه پرورش میدهم.

از یک مورچه نیم میلی چنان میترسم که دقایقی صرف گشتنش میکنم تا مبادا زمانی ایشان سهوا نیش یا گازی ازم بگیرد، اما دیگر جانوران مخوف تر که آثار ضربه شان مهلک تر است را رها کرده ام.

خدایا کمکم کن تا خودم را از لوث درندگان نامحسوس وجودم پاک کنم.

 التماس دعا از نوع اورژانسی 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*اشاره ای است به داستان ذکاوت ابوعلی سینا که حتماشنیده اید،و شباهت ایشان به بنده.بعله!

*امسال به یمن برنامه های عید فهمیدیم "خیر الامور اوسطها" .یعنی نه افراط ، نه تفریط.یا همان نه اسمول نه لارج، بلکه مدیوم گزینه بهتره. در روزهای پایانی سال عینک دو ایکس لارج و رنگیمون از وسط به دو قسمت مساوی تقسیم شد و ما مجبور به تهیه ی عینک جدید شدیم.الحمد لله فهمیدیم مدیوم مناسب تر و کارساز تراست.لذا عینک مبارک و جدیدیمان مدیوم است.در ضمن دیگر امواج  مضر رایانه را نمیبینم چون عینک محترم جلوی اون امواج رو میگیره و نمیبینمشون!

*داغدار نرفتن به جنوب بودیم و یه روز تیریپ مشکی زدیم که ظاهر و باطنمون یکی باشه.

*یکی از مشکلات عمده ی بنده، باز کردن در بانکه.آخه زور مضاعفی میخواد تا باز بشه.خوبه هربانک یه سرباز داره که تو این مواقع به داد بانوان برسه! و خوبتر این که من تو بانک کار نمیکنم.

*در هیچ کتاب زیست شناسی، گونه شناسی و ... اثری از این نوع موچه سیاه نمیتوان یافت. سعی کنید آن مورچه سیاه را بر روی تصویر بالا ببینید.(چون شمایید ارفاقا تو روز هم میتونید دنبالش بگردید از قسمت تاریکی شب میگذرم)

*منبع حدیث: کتاب میزان الحکمه.جلد ۵. صفحه ۵۲۵ 

سه شنبه هجدهم فروردین 1388 :: 4:16 بعد از ظهر ::  نويسنده : منتظر

 بی ربط یا با ربط؟ مسئله این است!

نمیدونم ارتباط شما با شعر و شاعری چه جوریه! شاید پیش خودتون بگید ببخشیدا اما به شما چه ما چه رابطه ای با شعر و شاعری داریم. اما من خیلی راحت بهتون میگم که: من هیچ ارتباطی با شعر و شاعری ندارم. بازم شاید پیش خودتون بگید به ما چه شما ارتباطتتون  با شعر و شاعری  چیه آبجی؟*من جواب همین سوالتونو میخوام بدم.

ببینید درسته که من  گفتم اهل شعر و... نیستم اما یک بیت شعر عجیب از من دل ربوده و منو شیفته ی خودش کرده. یعنی این بیت شعر از نظربنده برابری میکنه با تمام اشعار موجود در دنیا، از اشعار جناب حافظ حفظه الله! گرفته تا گوته آلمانی!حتما مشتاق شدید ببینید این کدوم بیت شعره که منو این چنین مسحور و دیوانه کرده که زمینگیرش شدم! الان عرض میکنم خدمتتون.

شاعر میفرماد!

گنه کرد در بلخ آهنگری               به شوشتر زدن گردن مسگری

بله همین یه بیت غوغایی در دلم به پا  کرده  که هنوزم که هنوزه دارم بهش فکر میکنم! قبل توضیحات بیشتر، بد نیست علت  علاقه حقیر به این شعر رو عارض شم خدمتتون. از اونجایی که بنده اصولا اهل عمل هستم و از ایده های کاربردی و عملی به شدت استقبال میکنم، این بیت رو پسند کردم. سوء تفاهم نشه یه وقت فکر نفرمایید من پراگماتیسمم ها* نه!

ببینید این شعر رو در جاهای مختلف برای افراد مختلف و برای کارهای ایضاً میتوان استفاده کرد. و البته چون گناه امر نسبی!!!!!!!!! هست، پس گناهکار و بی گناه و به تبع اماکن و مشاغل هم نسبی از آب درمیان. بد میگم شما بگید.

 مثالهای تو بورس!

*بعضی افراد جاه طلب و ...طلب، میخوان به قدرت برسن، فضای سیاسی کشور رو متشنج میکنن و مدام انگ میزنن! در عوض مردمِ طفلی! گرفتار کش و قوس سیاسی میشن که نه براشون آب میشه نه نون نه بنزین!

*ماهواره ی امید رفت فضا اونوقت مسئولین دانشگاه فرانسه، دانشجویان ایرانی مرتبط با رشته های هوا فضا رو اخراج کردن.

*یه بنده خدایی با حضرت عزرائیل تو زندان قرارداد همکاری دوجانبه میبنده بعد دولت میره زیر سوال!

*بعضیا میخوان اصلاح کنن میزنن چش و چال غیر اصلاح طلبان رو درمیارن.

*بعضی دولت های سابق کم آمار میدادن، حالا دولت نهم که معمولا  برنامه هاش روی قانونه و مدام آمار میده، میره زیر سوال!

*مسعود شص!چی، خودشو بیژن مورینیو جا زد، بیژن شکیبا رو بازداشت کردن! آخ مادرِ جان

مثال های تاریخ گذشته!

(محض عبرت از تاریخ مینویسم ، بالاخره بدانیم و عبرت بگیریم و بمیریم بهتر است تا ندانیم و نعبرتیم و نمیریم!)

*جورج بوش منفک شده از ریاست جمهوری تو عراق جنایت کرد اما منتظر الزیدی بازداشت شد!

*بنده خدایی تو خارج کشور با خانوما دست میده اونوقت عزت و اسلامیت یه مملکت درعرصه بین المللی  مخدوش میشه!

*هیتلر تو جنگ جهانی دوم کشت و کشتار راه انداخت (که از بد روزگار تعدادیشون هم یهودی بودن) بعد مردم فلسطین باید تاوان کشته شدگان رو بدن!( افسانه هولوکاست هم از اون زمان تو دهنا افتاد)

*تو آمریکا برج های قدیمیشونو جهت بازسازی خرا ب میکنن (با صحنات اکشن و تروریست وارانه!) مردم عراق و افغانستان خانه به دوش میشن و بعدهم ...

مثال های شخصی (میگم شخصیه نخون)

*مثلا جنگ 22 روزه ی غزه سخت ترین دوران زندگی مردم غزه بود و صهیونیستا وحشی گری رو به اوج رسوندن اونوخ من مدام محکوم به بی لیاقتی برای شهادت میشدم(رجوع به پست شهادت وپست حالا عزیزای من فهمیدین چرا منو نبردن غزه! و نظرات مربوطه)

*توخونه مون همه از وسایل ارتباط جمعی (اعمم از تیلیفون و نت و..) استفاده میکنن، قبض تلفن منزل که میاد و فشارهای ساکنین منزل به نوسان  فجیعی میافته ،به من میگن معتاد اینترنتی!!!!!!  تازه قبوض موبایلجات و قبض تلفن منزل هر کدوم.......جُدا ! (حرکت دست رو خودتون بیاین بی زحمت)

 حال شما خود قضاوت کنید چگونه من شعری که انقدر کاربردیست را رد کنم بانوی من؟!

***********************************************

*بالاخره عصر عصر ارتباطاته و باید از روابط سر درآورد که یه وخ کم نیاریم و سوتی ندیم!

*پراگماتیسم: خیلی سادَش میشه عمل گرایی. من موافق پراگماتیسم نیستم. بگم چرا؟ چون ممکنه افراد اعمالشون یکی باشه اما تفاوت  ارزش عمل هاشون زمین تا آسمون باشه. به قول حجه الاسلام قرائتی : " تصور کنید به سه نفر آب تعارف کنید و هیچکدوم میل نفرمایند.این  سه، در عمل ازخوردن آب امتناع کردن، اما نیت و منظورشون از نخوردن ممکنه فرق داشته باشه. یکی آب نمی خوره چون تشنه اش نیست. یکی آب نمیخوره چون از دستت عصبانیه و نمیخواد ریختتو ببینه حالا انتظار داری آبی که تعارف زدی رو بخوره؟! زهی خیال باطل! و یکی آب نمیخوره چون میخواد به فرد دیگه ای که از خودش تشنه تره آب رو بده!"  دیدید اینه که میگن الاعمال بالنیات.انصافا نیت خیلی مهمه.منم نیت کردم برم جنوب اما نبردنم ولی به فیضش ایشالله رسیدم.(محض عدم نوسان فشارمون خودمونو تحویل میگیریم )  

*نمیدونم اینایی که میگن اصلاح طلبن، بالاخره میخوان چی رو اصلاح کنن؟تو این همه سال یه بار موضعشونو مشخص نکردن تا خیال ملت راحت بشه. یه دفعه بگن آقا ما میخوایم مثلا قانون اساسی رو تغییر بدیم یا نه نمیخوایم تغییر بدیم. در کل به نظر من ایشون ملتو گیج نزارن بهتره. بعله!

*اگه شما هم تو قضایا مسگر واقع میشید بهم اطلاع بدید تا آهنگر و بلخ و شوش ببخشید شوشتر و پرتقال فروش! قضیه تونو مشخص کنم.

 در ضمن هرکس شاعر این بیت شعرِ گهر بار و دُرر بار و کیمیاوَش! رو برام معرفی کنه ازم هدیه میگیره. هدیه ای هم  که میدم توپه توپه!

(جهت دریافت هدیه به همراه داشتن اصل یوزر و پسورد وب ضروریست)

شنبه پانزدهم فروردین 1388 :: 0:46 قبل از ظهر ::  نويسنده : منتظر

یک زنی  گفت: حسين زمانه! براي احياي دين جدت قيام كن و براي احياي انقلابي كه پدرت روح الله خميني رهبري كرد. تو نشستن را مپسند ما هم زينب وار پشتيبانيت مي كنيم و آمده ايم، براي بيعت ، براي تجديد پيمان و محكم كردن ميثاق ها.

حسین زمانه گفت : به به!  به به! ایشون که میفرمایید منم؟ خیلی ممنون .بعله !دوستان در جریان باشید یا من میآم یا میر حسین و به دلايل مختلف ترجيح مي‌دادم و مي‌دهم آقاي مهندس موسوي بيايند.

و بعد گفت: میر حسین اعلام نکرد که می آید یا نه.پس من اومدم .یکی منو بگیره!

بازحسین زمانه گفت: باور بفرمایید هرکس بياد فداکاري کرده. منم کم از پترس ندارما! یعنی ایشونم من بودم!بعله!

بعد گفت: مهمترین اولویتهای امروز رسیدگی به وضعیت اقتصادی کشوراست.(بنا به مصالحی در دوران 8 ساله ی  اصلاحات اولویت دولت سیاست در حیطه ی امور بین المللی و گفتگوی تمدن ها بود.الان شده اقتصاد!ظاهرا ایشون آمار برنامه های اقتصادی دولت نهم رو نمیخوان ببینن)

میرحسین گفت: من هم آمدم و آمدنم به آمدن یا رفتن کسی گره نخورد بود (بی خود کسی به من گره نخوره!) حسین زمانه گفت: حالا که شما تشریف آوردید ما رفع زحمت می نماییم.( دغدغه رأی پایین با توجه به استقبال ضعیف در سفر تبلیغاتی‌اش، به‌ویژه در شیراز یکی  از عوامل اصلی در قبل از پس کشیدن ایشان بود!)

کروبی ثابت قدم و قرص و محکم گفت:  با عبور از اولتیماتوم 20 آذر بارها تأکید کرده ام که اهل کنار کشیدن در دقیقه 90 نیستم و حتی روز گذشته در گفتگو با وطن امروز قسم جلاله خورد که "والله کنار نمی‌روم...

یار شفیق و دیرین حسین زمانه گفت: میر حسین مثل هندوانه ی در بسته است.

حسین زمانه یِ  کنار کشیده، جهت تخریب دولت نهم گفت: در سال آینده با آن روش‌ها و برنامه‌ها و با وضعیت فعلی باید انتظار تورمی بیش از امسال را داشته باشیم که یک شبه قابل حل نیست.

اونها  هنوزم که هنوزه به گفتوگوهای خود ادامه میدهند.هرکس به طریقی دل کسی را میشکند بیگانه جدا دوست هم همونجوری میشکند!! معلوم نیست کی به کیه.اما حسین زمان واقعا چه کسی بوده و یارانش چه اوصافی داشته اند؟

به این فراز از سخنرانی شهید مهدی باکری توجه بفرمایید لطفا:

« برادران ! من می دانم که پی در یی در عملیات شرکت کرده اید،بعضی از دوستانتان شهید و مجروح شده اند و شاید دیگر روحیه ای برای جنگیدن و عملیات نداشته باشید.شما در این مدت به تکلیف خود خوب عمل کرده اید ، وفاداری خود را به امام و انقلاب نشان  دادید... ولی برای حفظ اسلام و انقلاب لازم هست دوباره امشب به دشمنان خدا یورش ببریم اگر ما به سوی آن ها هجوم نکنیم آن ها به ما حمله خواهند کرد.من به هیچ کس تکلیف نمیکنم و هیچ کس را هم مجبورنمی کنم.هر کس داوطلب هست و می خواهد امشب در عملیات شرکت کند با ما بیاید و هرکس نمی تواند یا استراحت کند و یا برگردد... فردا روز عاشوراست و نباید حسین زمان را تنها گذاشت باید فردا نشان دهیم که ما اهل عاشوراییم...»

به نظر شما این تعبیر مقام معظم رهبری در شناساندن

مدعیان حسین زمان گویا و جامع نیست؟

«اگر روزي در ميان مسئولان کشور مسئولان بي جرئت و ضعيفي همچون شاه سلطان حسين پيدا شوند، حتي اگر در ميان مردم نيز شجاعت و آمادگي وجود داشته باشد، کار مملکت و جمهوري اسلامي تمام است چرا که مسئولان ترسو و مقهور، ملتهاي شجاع را نيز به ملتهاي ضعيف تبديل مي کنند»

میان ماه من تا ماه گردون   تفاوت از زمین تا زیر زمین است

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ماه من (از قول اصلاح طلبان):. شاه سلطان حسین هست.

ماه گردونشون (از قول اصلاح طلبان): حسین زمانه ی دست ساز خودشون هست.

دیدید فرقشون فقط یه طبقه هست!

دوشنبه دهم فروردین 1388 :: 11:20 قبل از ظهر ::  نويسنده : منتظر

شهدای گمنام ببرید از ما نام

تا بنوشیم جرعه تا رسیم برآن کام

به باغبان بگوببد دیگه لاله نکاره

که گوشه گوشه ی این سرزمین لاله زاره

بعضیاشون غریبن مثل امن یجیبن

خوش به حال دلاشون خوش به حال صفاشون

بعد از اون اهل تقوا ماشدیم خیلی تنها...

شهیدان زنده اند الله اکبر

امسال اکثر قریب به اتفاق دوستام رفتن جنوب، بعضیاشون قبل عید و بعضیا بعد عید. اما من ....

تنها یک بار اونم تو سال 83 قسمت شد رفتم جنوب.بعد اون هیچ وقت دعوتم نکردن.امروز خیلی خیلی دلم گرفته بود به هوای جنوب پاشدم رفتم مزار 5 شهید گمنام شهرمون، مثل همیشه غریب بودن و تنها.یادم نمی یاد تو این چند سالی که مهمون شهرمون شدن (غیر از روزهایی که برنامه ای هست) دورو برشون شلوغ باشه.جدیدا هم که دورشون حصاری کشیدن که نمیشه بهشون نزدیک شد.خیلی دلم میخواست مزارشونو با گلاب بشورم  و کنارشون زانو بزنم  و زار زار گریه کنم.اما مجبور بودم از شعاع چند متری بایستم و تنها نگاشون کنم.هرچند اونا مثل همیشه گوش می دادن اما دوریشون خیلی برام سخت بود.کاش می شد مثل قبلاها  از نزدیک باهاشون حرف زد.این که آدم سرشو بزاره روی قبر شهید و باهاش حرف بزنه خیلی آرومش میکنه ، نه؟

ولی حیف که نتونستم آروم بشم.هنوزم دلم پُره.پرم از اشک هایی که دنبال مزارین تا روش نقش ببندن.کاش می شد امسال برم جنوب.  کاش! کاش! کاش!

راستی نزدیک شهر ما دو تا خرابه هست (کلیسا خرابه،همون کلیسای تاریخی سنت استپانوس و آسیاب خرابه) به یمن! وجود این دو خرابه شهرمون تو ایام عید پذیرای توریست های رنگی هستش.حیف که  دیگه از سرخی خون شهدا رنگی نمونده . امسال هم رنگ آبی کاربُنی چشامونو نوازش  میده. هرچند آبی هم رنگ خوبیه.چه فرقی میکنه قرمز یا آبی؟

دلم گرفته شهیدان مرا مرا ببرید

مرا ز غربت این خاک تا خدا ببرید

مرا که خسته ترینم کسی نمی خواهد

کرم نموده دلم را مگر شما ببرید...

شادی روح امام (ره) و شهدای عزیزمون فاتحه ای قرائت کنیم.

  برام دعا کنید. لطفا. 

چهارشنبه پنجم فروردین 1388 :: 7:52 بعد از ظهر ::  نويسنده : منتظر
درباره وبلاگ

بسم رب المهدی(عج)

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هرکجا هست خدایا به سلامت دارش
مولایم هرگاه نام زیبای ترا از ته دل صدا می زنم قلبم آرام می گیرد.
هرگاه یاد غربت تو می افتم سنگینی گناهانم بیشتر عذابم می دهد.
هر گاه علت ندیدنت را جویا می شوم به حجاب های معنوی خودساخته ام بر می خورم و به عقب رانده می شوم.اما ....
اما تو چه مهربانی که من سراپا سیاهی را می بینی و مورد لطف قرار می دهی...

ای دل بشارت می دهم خوش روزگاری می رسد
یا درد و غم طی می شود یا شهریاری می رسد
ای منتظر غمگین مشو قدری تحمل بیشتر
گردی به پا شد در افق گویی سواری می رسد

دوست شما: مدعی انتظار

JavaScript Codes

http://ostazona.blogfa.com/