|
به یاد یار سفر کرده
در یکی از شبهای پایانی سال پیش(همین دو سه شب پیش) کتابی خوندم که جالب بود و مباحث علمی و معرفتی مفیدی داشت.از اون جایی که من به هرچی فک کنم و فکرم مشغولش باشه میتونم خوابشو ببینم!!! همون شب خواب مباحث همون کتاب رو دیدم. (خواب میبینم به شرط نیت!خواستید بگید واسه شماها هم خواب ببینم ازنوع رنگی!با کیفیت بالا !صدای استریو! و...) دیدم توی یه تالار بزرگی هستم و برنامه ی ویژه ای قراره شروع بشه . جمعی از دانشمندان علوم جدید نشسته اند و حرفایی که توهمون کتاب که قبل خوابیدن خونده بودم رو برا هم تحویل میدن.سریع تو صف اول نشستم و خوب به حرفاشون گوش کردم ببینم چی میگن و اصلا صدای دانشمندان شهیر جهان چه جوریه! مجری برنامه که شبیه شوالیه های قرون وسطایی بود، بعد خوندن چند باب! از کتاب مقدسی گفتند که: جناب فرانسیس بیکن رو میشناسید؟ ایشون بنیانگذار علم جدید *هستند.ظاهرا ایشون قبل از این که آقای سهراب سپهری امر به شستشوی چشمان بدهند چشمانشان راشستند و جور دیگر به جهان نظاره کردند.ایشون به جای تماشای طبیعت دنبال راهی برای کنترل جهان و طبیعت بودند.بعد از فرانسیس بیکن و با استفاده از نظریات او در باره ی علوم جدید( مقابل علوم سنتی با دیدگاه یونانیان قدیم) چهار شخصیت مهم در تکوّن علم جدید سهم به سزایی را ایفا کردند، که آقایان کوپرنیک ، کپلر، گالیله و نیوتن باشن.* در این قسمت از برنامه ازآقایون نامبرده دعوت می کنیم بیان اینجا و نظرات علمیشونو بیان کنن.تا حضار استفاده نمایند و رمز پیشرفت غرب رو بدونند تا بلکه نسل های آینده هم بتونن از این علوم غریبه! استفاده کنن و دنیا رو آباد کنن. اول بسم الله داداش کوپرنیک اومدن روی سِن و نظریه ی بطلمیوسی رو رد کردن و گفتند: کسی به دور ما آدما نمی گرده! بلکه ما و زمینمون داریم دور خورشید می گردیم.به سن و سال و قد و هیکل هم نیگاه کنید معلوم میشه که کی باید قربون صدقه ی کی بره! زمین مرکز جهان نیست همین. بعد داداش کپلر سریع وارد معرکه شد و گفت : طبق مطالعات شخص من ، لو رفته که مدار سیارات بیضویه نه مستدیر. باور ندارید خودتون نیگاه بکنید و ببینید.(البته با چشم مسلح!) وقتی میشه از این چشمان باباقوری استفاده ی بهینه کرد چرا به توهمات بی اساس قرون وسطایی پایبند باشیم؟! هرچی که محسوس باشه؛ اون رای میاره و مقبول میافته حالا فرق نداره این احساس کردن با چشم باشه یا گوش یا شامّه و... .مابقی رو بی خیال .حتی حس ششم رو! دقایقی بعد داداش بزرگتر، گالیله وارد بحث علمی شد و گفت: قانون اول حرکت من خیلی حرفای ناب داره ها! اگه بگیره چی میشه! من میگم : برای حرکت دادن جسم ساکن، نیرو لازمه تا اونو به حرکت دربیاره و برای متوقف کردن جسم متحرک نیاز به عامل بازدارنده نداریم.مگه این که نیرویی اونو متوقف کنه(مثل اصطکاک) اون چیزی که این قانون در باره جسم متحرک بیان می کنه انقلاب عظیمی رو راه می اندازه. حتی از این قانون تو زمینه ی خداشناسی و نیاز به خداوند برای خلقت و ادامه ی جهان میشه استفاده کرد. .یکی از حضارگفت: آقای گالیله لطفا بیشتر توضیح بدید ما مشکل آی کیو داریم!(به عبارت دیگه آقای گالیله این که وگفتی یعنی چه!؟) گالیله گفت: مطابق قانون اول حرکت من ، برای خلقت نیاز به خدا هست.اما برای ادامه زندگی نیازی به خدا نیست .درست مثل همون ماشینی که تا استارت بزنی راه میافته و میره و اگه مانعی نباشه تا بی نهایت مسیرشو ادامه میده.حالا متوجه شدی پسرم! بعدش برادر نیوتن بحثو دنبال کرد و گفت: ببینید برادران من، ما از مسئله ی جاذبه نمیتونیم غافل بشیم.اما طبق قانون من، در حرکات سیارات گاها بی نظمی هایی مشاهده میشه که با قانون جاذبه ی من درست درنمیاد و این بی نظمی ها در طول زمان انحرافات زیادی ایجاد می کنن، پس باید خدایی باشه تا گاها ماشین دنیا رو از چاله چوله های خیابونا در بیاره و بندازه به آسفالت جاده . بیاین به خدای رخنه پوشی قائل شیم تا همه ی معادلات ما اخوان برن سرجاشون. همین موقع پسِر همسایه آقای لاپاس* وارد تالار شد و گفت: نیوتن! گالیله! چرا بیخود پای خدا رو به وسط می کشید؟همین بی نظمی های حرکت سیارات که با قانون گرانش نمیتونید جمعش کنید، تصحیح کننده هست.یعنی در یک دوره ی نسبتا طولانی یکدیگر رو تعدیل میکنند. گالیله! شما که خدا رو برای اول خلقت لازم میدونی! و شما نیوتن! که خدا رو برای تصحیح و رفع نقایص میاری وسط! بی خیال خدا! با فرضیه ی سحابی مشکل همه تون حل میشه. در همین لحظه دیدم جلسه عوض شد ! من هنوز تو تالار بودم اما خبری از دانشمندان نبود! حضار و مجری و ...همه عوض شده بودن! و درعوض شخصیت های حقیقی و حقوقیه ایرانیی تو تالار بودن.تا بیام ببینم چه خبره و چی شد! دانشمندا کجا رفتن!؟ بالاخره جای خدا تو کجای عالم هست و ... دیدم یه نفری بلند شد و گفت: دوستان! من، آقا تامی *هستم.همه به حرفای من گوش بدید:من معتقد به پیشرفت هستم اما برای رسیدن به پیشرفت چرا باید از غرب تقلید کنیم؟هان!؟ اگه غربیها بی خیال خدا شدن، یعنی باید ماهم خداوند رو سانسور کنیم و بزاریم کنار؟! اونور آبی ها موفقیتای علمی زیادی داشتن که مربوط میشه به استفاده از عقل؛ نه تَرک خدا! ما نباید از غرب کورکورانه تقلید کنیم.ما باید علم رو از هرکس می تونیم یاد بگیریم حتی کافر! پس تو علم آموزی و جاهایی که لازمه باید از اونا کمک بگیریم اما تو اشتباهات که نباید پی اونا رو بگیریم! غربیها و اروپایی ها با حذف خدا دچار مشکلات اخلاقی و اجتماعی و ... شدند ما باید عبرت بگیریم* و از خدا، تو همه ی کارامون استفاده کنیم. خداوند متعال هم که حرفاش منطقی و معقوله.شعار من اینه: سمعاً و طاعتاً . یکی از دوستای آقا تام که تا اون موقع سکوت کرده بود وارد بحث شد و گفت: راست می گوید این آقای تام! من خودم مثل سروش غیبی هستم که حق و ناحق رو ازهم تشخیص میدم.علم که منحصر درعلوم تجربی نیست. چرا ما با محدود کردن علوم در حواس ( مثل داداش کپلر) خودمونو از نعمت علوم متافیزیکی محروم کنیم؟ هان! بله با حواس نمیشه از متافیزیک ، سردرآورد اما عقل که خیلی چیزارو میفهمه، هرچند با حواس درک نشن. ما با عقل می تونیم به خدا و فرستادگانش هم برسیم .هرجا هم که لَنگ زدیم از وحی استفاده می کنیم. خود عقل، وحی رو تایید می کنه. برای اثباتش من مدرک و دلیل دارم. تو این بین مردی که خود را نصفه شب ستری * معرفی می کرد قیام کرد و گفت: کاملا حق با این آقایونه.فرستاده ی خدا چون عصمت داره و از هرگناهی مبراست پس همه ی کاراش برای ما حجته. عقل، خداوند رو اثبات می کنه، هم برای آغاز خلقت و هم برای ادامه و بقای جهان . ارسال رسل هم از شئون خداوندیست که اون رو هم عقل اثبات می کنه و همین عقلی که ارسال رسل رو اثبات کرده، عصمت انبیا رو هم ثابت می کنه.دوستان! من حرف آقایون گالیله و نیوتن رو قبول ندارم.جهان هدفی داره و لازم هست خدایی اون رو هر لحظه کنترل بکنه.این خدا تو همه جا هست نه این که فقط تو چاله چوله ها کمکمون کنه. پیش خودم گفتم: واه ! اینا که تو جلسه ی دانشمندا نبودن از کجا میدونن کی چی گفته ؟ بعد گفتم خوب حتما از تاریخ درس گرفتن و اومدن درس پس بدهند دیگه! و از این که می دیدم افراد ایرانیِ عاقلی دارن تبادل نظر می کنن و از تاریخ درس عبرت می گیرن خیلی خوشحال بودم. ته دلم می گفتم کاش یکی هم از من نظر بخواد تا منم کمی افاضات کنم. همون لحظه شنیدم صدای نخراشیده و نتراشیده ای از پشت بلندگو من رو صدا می کنه و می گه: خانوم .... به اتاق عمل!!! همین جا بود که از هول صدا، ازخواب پریدم!عجب خوابی بود!!! با خودم گفتم نکنه این خواب رویای صادقه باشد؟ اما دیدم نه بابا ساعت 3 نصفه شبه .چون خیلی تیزم! فهمیدم این خواب از اضغاث احلام (خواب های پریشان و آشفته ) است. تو اون لحظات دیروقت شب احساس می کردم جناب آمن هوتپ سوم! هستم و باید دنبال تعبیر خوابم بگردم لذا جناب یوزارسیف نبی که درود خداوند بر او باد! به دلم انداخت: خواب خانوما برعکسه! اینم تاویل خواب شما بانوی من! بلی ! صبح که با حواس جمع خوابمو مرور کردم دیدم واقعا خواب خانما تعبیرش برعکسه ! آخه همه ی اشخاص حاضر در خوابم، تو دنیای بیداری 180 درجه برعکس رویای نیمه شبم نطق میکنن. (چون من یه خانم ایرانیم خوابم شامل افراد ایرانی خوابم میشه و برعکسشون می کنه و شامل غربیاش نمیشه !!!) ********************************* *علم قریب به 19 تا معنی داره و منظور از علم در این بحث:علوم تجربی هست لاغیر. *کوپرنیک:( 1543-1473) کپلر(1630-1571) گالیله (1642-1564) نیوتن(1727-1642) *لاپاس:(1827-1749) *آقا تام، دوست آقا جِریه . منظورهمون آقاجری لویسِِ دیگه!!! (ظاهرا ایشون با لفظ تقلید مشکل دارن) *منابع خبری در فرانسه اعلام کرده اند: بررسی ها نشان می دهد حدود 2 میلیون شهروند فرانسوی تا کنون حداقل یک بار با یکی از محارم خود رابطه ی نامشروع داشته اند.(قابل توجه بعضیا، این آمار مربوط به کشوریه که مهد آزادی و تمدن شمرده میشه.) توصیه می کنم کتاب: جستارهایی در باب دین و دنیای مدرن، تالیف آقای سید محمود نبویان رو بخونید. (بازم می گم استاد نبویان از اساتید مطرح کشوری هستند) جمعه سی ام اسفند 1387 :: 5:13 بعد از ظهر :: نويسنده : منتظر چون نصب هرگونه تصویر پیگرد قانونی دارد نمیزنم چرا؟ حالا! عزیزان تو این پست کوچکترین نکته ی اخلاقی رویت نخواهید کردمن تنها جهت دفاع از خودم این پست رو زدم و علت دیگه ای در کار نیست پس لطفا اگه دنبال نکات اخلاقی و علمی و ... هستید بی خیال این پست شید و وقتتونو هدر ندید؛اما اگه این پست رو خوندید باید نظر بدید! یاد اون روزهایی که موتور سواری می کردم بخیر. مواقعی که برادرام خونه نبودن سوار موتورشون می شدم و تو حیاط دور میزدم.البته برای هندل زدن خیلی جون می کندم و چون ششدانگ حواسم به هندل زدن بود از وضعیت دستهایم غافل میشدم و در این وضع موتور که روشن می شد یهو چنان گازی می رفت که بیا و ببین! و از اونجایی که سایز موتور خیلی گنده بود( شایدم من متناسب موتور نبودم) با هزارو یکتا بدبختی می تونستم تعادلمو حفظ کنم.خیلی دوس داشتم تک چرخم بزنم اما هیچ وقت جرات نکردم. کوه رفتن رو هم بی نهایت دوس داشتم و دارم، اما هیچ وقت داداشام منو با خودشون کوه نبردن.هرباری که کوله هاشونو بر می داشتن برن کوه منم می خواستم قاطی شون بشم و برم* اما دریغ از ذره ای عطوفت و رافت درحق من! تو بازی گل کوچیک به عنوان دروازه بان حق حضور داشتم. آخه اوایل یکی دو بار وسط بازی چنان ساق پاهاشونو مصدوم کرده بودم که اخراجم کردن، اما بعدا تنها به عنوان دروازه بان اجازه دادن وارد میدان شدم. چون نه تنها پاهاشون در امان بود بلکه می تونستن به طرف من بتوپن ومنو مصدوم کنن ( هرچند تک هاشون خوب بود اما پاتک های من بهتر بود. تو پنالتی و ضربه آزاد هم حریفم نبودن!مثلا دیگه!) مامانم که شاهد این روزهای زندگی من بود خیلی واسه روحیه ی نالطیفم ام تاسف می خورد. یه روز منو صدا کرد و گفت: دخترم! گفتم: بله مادرجون! اجازه بده دستتو ببوسم ! گفت: بچه جون نرو تو حس فیلما! ببین عزیزم ! تو دیگه بزرگ شدی و باید آروم آروم آشپزی، خیاطی، گلدوزی و... که لازمه ی یه کد بانوهست رو یاد بگیری. من که جا خورده بودم، اولش از پذیرش این آموزشها اکیدا خو داری کردم ولی بعدا به احترام مادر بودنشون حرفشونو شهید نکردم و وارد میدان شدم. اول فرستادنم کلاس خیاطی! وااییییییییی!! مربی مربوطه قریب به یه ماه دامن یاد دادن! انواع دامن های مدل نظام قدیم و نظام جدید و نظام های التقاطی و ناشناخته و... همه شونو تو سایز باربی می دوختیم.روحیه من هم که با ظریف کاری و قرطی بازی اصلا سازگار نبود این روزها رو به سختی تحمل می کرد، مخصوصا که بعضی خانوما برای تعریف خود اقدام به تخریب شخصیت دیگر خانمها می کردن و من ازاین نوع گناهان کبیره خیلی ناراحت می شدم و دنبال راه فرار بودم. خدای باریتعالی به من لطف کرد و مهرماه رو رسوند تا من فرار کنم. بالاخره مهر بود و فصل آغاز تحصیلات! در همین مهر ماه بود که مربی مربوطه آموزش دوختن بلوز رو شروع کردن. من دوست داشتم واسه خودم یه بلوز یقه مردانه بدوزم* اما دیگه باید می رفتم و به تحصیلات عالیه ام می رسیدم، لذا ترک آموزش خیاطی کردم. مامانم از این که من ازاین میدان ناموفق بیرون اومدم ناراحت بود اما جهت حفظ روحیه ی من، شکستمو تو خیاطی به روم نیاورد و من نیز اصلا به روی خودم نیاوردم. (البته به نظر خودم اصلا شکست نخورده بودم که!) همزمان با تحصیل، مامانم پیشنهاد داد آشپزی هم بکنم تا بعضی بدیهیات آشپزی رو یاد بگیرم تا بعدا برم تو بیرون آموزش آشپزی رو دوره ببینم!*منم اطاعت اوامر ملوکانه ی مادر کردم. طی یک برنامه ی باشکوهی مادرجان مرا با قسمت های مختلف آشپز خانه آشنا کردند* و بعد با انواع سبزیهای خوردنی وپختنی آشنا شدم *بله! من دیگه باید مثل بانو سو یانگوم* طباخی می کردم . تو این بین یکی از برادرام مسئولیت نواختن موسیقی متن آشپزی سریال یانگوم رو به صورت زنده عهده دار شد. بعد از طبخ غذا، کل خانواده سمت عالی جناب رو داشتن. منم مثل بانو سو به گوشه ای می خزیدم تا ببینم هر کس چند تا درجه میده ! چند روزی به انتظار درجه نشستم اما نه تنها درجه نگرفتم بلکه با اجماع عالی جنابان از سِمَتِ بانوی اول آشپز خانه بودن عزل شدم.چه شباهت عجیبی به بانو سویانگوم داشتم! خونواده خیلی نگران آینده ی من بودن. داداشام مونده بودن با این سن و سال منو زنده به گور کنن و یا این که یک عمرننگ بودن منو تحمل کنن ولی به خاطر جدی تر شدن بحث کنوانسیون رفع تبعیض علیه زنان- تو اون برهه ی زمانی- منو نکشتن.*اما با کمال تعجب می دیدن منی که تو امورات منزل مایه ی ننگم در زمینه های علمی – تحصیلی خیلی موفقم ، حتی به عنوان یکی از نفرات برتر استان طی یک همایش ویژه ازم تقدیر شد و بهم سکه دادن! (به خدا اینش دیگه حقیقته محضه) چندی بعد خواهرمان، مامان شد. داداشام می خواستن طی یک عملیات گاز انبری سریع خواهر زادمو زنده بگور کنن تا در آینده اون دختر بچه تهدیدی بر علیه بشریت نشه، ولی خوب بحث کنوانسیون هنوزم داغ بود. یه روزی خواهرم بچه شو به من سپرد و شیشه شیرشو بهم داد و گفت اگه گریه کرد شیرشو بده تا بخوابه، منم قبول کردم و با خودم گفتم انصافا بچه داری خیلی راحت تر از آشپزی و خیاطی و ... هست. همین که بچه جیک زد شیشه شیرشو گذاشتم تو دهنش و یادم رفت که هراز چندی به بچه اجازه ی تنفس بدم و بچه ی زبان بسته لاینقطع شیر خورد تا شیشه شیر نیم لیتریش خالی شد. همین موقع مادرجان تشریف آوردن اتاق ، تا رنگ بچه رو دید فهمید باز خراب کاری کردم و با یک کف گرگی منو از صحنه خارج کرد.طفلی بچه هرچی خورده بود پس داد و ... خانواده با تشکیل یک جلسه 3 فوریتی منو به دادگاه خانواده احضار کردن.برادران مسئولیت امنیت جلسه رو عهده دار شده بودن و کوچکترین حرکات منو زیر نظر داشتن تا نکنه یه وقت فکر فرار به سرم بزنه! و بشم دختر فراری! طی چند ساعت تفتیش عقاید مشخص شد من مقصر نبودم و تنها یک جاهل قاصر بودم ، لذا قرار شد منو به زندان زابیرا منتقل کنن. خیلی سعی کردم حرف نزنم چون شنیده بودم اگه حرف بزنم ممکنه بعدا برعلیه خودم استفاده بشه لذا اول با گریه و زاری درخواست تخفیف مجازات کردم، وقتی دیدم این شیوه جواب نمیده با کسب اجازه از رئیس جلسه شروع به نطق بعد از دستور نمودم و از اونجایی که بدون حضور وکیلم حرف میزدم موفق شدم .* حتی تذکر دادم که این رفتارشون مغایر با اصول کنوانسیون ژنوهست. دقایقی بعد مادر محترم کودک شکایتشو پس گرفت. ولی دادگاه منو به یک ماه پاک کردن سفره با اعمال شاقه محکوم کرد.( بزرگترین شکنجه برای من بحث سوسک وسفره پاک کردنه) چند روز بعد دوستی بهم زنگ زد و گفت: دارن نیرو میبرن جبهه هستی*؟ گفتم: نیکی و پرسش؟ منو تو صدر نیروهای اعزامی بنویس که اومدم.بعد اومدم از 7 خوان رستم* عبورکنم. خونواده اصلا اجازه نمی دادن و معتقد بودن اگه برم ، وضع روحیه ی نا لطیفم بدترازاینی که هست میشه ولی من با تبحرویژه ی خودم همه شونو قانع کردم و راهی پادگان .... برای یک دوره زندگی در شرایط سخت شدم.اون یه ماه بهترین روزهای عمرم هست.ولی حیف که بنا به مسائل امنیتی نمیتونم خاطرات اونجا رو براتون بنویسم! تو اون یه ماه با یکی از هم خدمتی ها (همونجا با هم آشنا شدیم و عجیب با هم جفت و جورشدیم.) پدر پادگان رو درآوردیم. روز آخری که قرار بود مرخص شیم از مسئولا خواستیم ( فقط من و دوستم ) به ما اضافه خدمت بزنن اما نه تنها قبول نکردن بلکه با دادن هدایای ویژه به من و دوستم ما رو زود از سرشون وا کردن.*(انصافا بنده خدا ها تو اون یه ماه از دست ما دو تا اعجوبه های پادگان آرامش نداشتن) بلی! ما با چشم گریان و دلی که افتاده بود وسط میدان تیر پادگان، اونجا رو ترک کردیم. خونواده می خواستن شتری، گاوی، گوسپندی، مرغی، جوجو ای بالاخره جانداری واسمون هدر کنن اما موندن که به در و همسایه چی بگن؟ بگن دخترمون از خدمت اومده و داریم چهار پا ، یا دو پا و شاید بی سرو پایی رو قربونی می کنیم؟!!!!از خیرش گذشتن و منم از کم لطفیشون گذشتم. حالا من دیگه آدم دیگه ای شده بودم. خیلی موقرتر!منضبط تر!! حرف گوش کن تر!!! و... !!!! بعد برگشتم، دیگه داداشام پیش من جرات نمی کردن از خاطرات سربازیشون بگن آخه منم شده بودم رقیبشون و اون بندگان خوب خدا از این وضعیت خیلی معذب بودن. یه روز که از یه ماه خدمتم نطق می کردم اخوی بزرگتر اعتراض کرد و گفت : خدا شاهده فلانی یه بار دیگه بگی رفتم خدمت من میدونم و تو! پسرها 2 ماه میرن آموزش های سخت می بینن ( اونم کجا؟ تو صفر سه ی عجب شیر و جلدیان و...) انقدر پز نمیدن اونوقت تو هی یه ماه دورتو به رخ ما میکشی؟ منم گفتم: چیه مگه! تو ارث که آقایون 2 برابرخانمها سهم می برن خانما اعتراض ندارن* حالا نوبت ما که رسید آسمان تپید! تو خدمت هم باید 1ماه آموزش من با 2 ماه آموزش شما مساوی باشه.بله! داداشم بزرگواری کردند و بحث رو ادامه ندادند و من هم با طمئنینه ادامه ی خاطره ی خفنمو برای مستمعین سراپا ناراضی تعریف کردم. بله از اون تاریخ به بعد من شدم آینه ی دق اخوان خامسمون. حالا وقتی مجلات جنگ افزار می خرن دیگه منم مطالعه می کنم و اطلاعاتم با اونا رشد میکنه. بنده خدا ها دیگه بی خیال هدایت من شدن. منم خیلی سعی می کنم رعایتشون بکنم ولی خوب دیگه این منم و ذات لایتغیرم! دوست ندارم از وجود من رنج بکشن ولی ظاهرا می کشن و تنها دم بر نمیارن، چون راه های زیادی رو طی کردن تا من تغییر کنم اما! وا اسفا ! و ااسفا! حالا فهمیدین چرا من اینجوری شدم؟ بله! من اشتباهی بودم! ****************************************************** * بلورز یقه مردانه رو دوس دارم چون محجب تر و سنگین تره و با قالب وبم همخوانی بیشتر داره و این علاقه قطعا علت دیگه ای نداره. *البته این اصرار مختص زمانهایی بود که داداشام تنها خودشون میرفتن و خبری از دوستاشون نبود.وگرنه من اصلا فکر رفتن هم نمی کردم به خدا! * مامانم معتقد بود تو آشپزی وضعم افتضاح وخیمه، واسه ی همین مستقیم نفرستادم تو بیرون کلاس ببینم بلکه آشپزی تو خونه پیش نیازه کلاسای بیرونی بود تا آبروی خانواده تامین بشه. *مسیر تردد من در آشپزخانه منحصر بود به بزرگراه درمطبخ تا ظرف شویی و ظرف شویی به یخچال.مسیر های دیگه تو مرامم ورود ممنوع بود(خصوصا مسیر اجاق گاز به مواد غذایی ) *چند روز بعد از آشنایی با انواع سبزیجات، باز اشتباهی کلی علف هرز باغچه رو چیدم بردم اردو تا با دوستان میل کنیم و ... (پیش رفقام هم حیثیتم به کل زیر سوال رفت) * اصلا از فیلم یانگوم خوشم نمیومد و وقتمو تلفش نمی کردم.اما اضطرارا چند قسمت از دکتر شدنش وبعد بازم اشپز شدنشو دیدم. * من از مخالفین جدی کنوانسیون رفع تبعیض علیه زنان بودم( اما دیدم واقعا؛ عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد ) و از این که شورای نگهبان اجازه ی تصویبشو ندادن بسی مشعوف شدم. * یعنی من وکیل تر از خیلی وکلا هستم و می تونید منو به عنوان وکیل الرعایا بپذیرید! *منظور دوره ی ویژه ی مربی گری آموزش نظامی هست که من بهش میگم: دوران خدمتم. * پدرم و مادرم و 5 برادرام میشن 7 خان رستم من. * البته این هدایا به پاس تهیه ی بروشورخوندنی ما بود (که خود مسئولا هم برای خوندنش سر و دست و حتی پا میشکوندن ) و البته خال سیاه سیبل ها ی پادگان هم با تیر های ما آشنایی کامل پیدا کرده بودن. یعنی کلا پادگان از جهت فرهنگی و نظامی و ... زیر دست و بال من و رفیقام بود! والله ! * اصلا اگه خداوند می گفتند: خانوما ارث نبرن و همه اموال میّت بره تو جیب آقایون بازم من حرف خدامو قبول می کردم و اعتراضی به حکم خدام نمی کردم. پارازیت این قسمت هم استفاده ی ابزاری از احکام بود!!!! همین و لا غیر. * تقدم و تاخر مسائل روز لحاظ نشده. مثلا خاطره ی خواهرزادم مال 5 سال پیشه اما زابیرا مال امساله! خوب دیگه! حالا خداییش شما جای من بودید این دوره رو پاس نمی کردید؟ تو خونه ای که باید راهنما بزنی و وارد مسیر بشی، امنیت هست؟هرآن احتمال میدی مذکری مشتشو نثارت کنه!یا شاید پایی سد معبر بشه و مجبور به پرش ازمانع بشی ! حتی ممکنه ترقه ای رو تو دستت منهدم کنن! و شایدم سیبلی باشی برای تیراندازیشون و ... این پست رو میتونید به عنوان هدیه ی عید ازم بپذیرید! همون خوشحالی و شاد شدنتون با خوندن این پست هدیه ای بود از طرف من برای شما. خوب مگه موقع خوندنش لبخند نزدید؟ نیش خند چی؟ حداقل زهرخند؟ خوب مهم همون" خند " بود، حالا با هر چاشنی که دوست دارید صرف کنید. بالا برید پایین بیاید، به چپ و راست بپیچید، جهات فرعی رو هم طی کنید هرچی نوشتم راست راست بود اما شاید تنها 5 درصدش. و مابقی آب بستن به حوادث بود تا تلخی حقایق رو بگیره و بشه طنز! جان کلامم: من انقدرا هم که این جا نوشتم وضعم وخیم نیست.همین دعاگوی همیشگی شما : من سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 :: 12:46 بعد از ظهر :: نويسنده : منتظر تو شهر ما چهارشنبه سوری عالمی داره. به جای یه روز، دهه ی! چهارشنبه سوری داریم . در این ایام، تردد در سطح شهر برای همه، مخصوصا خانمها کمی! مشکله. آخه اوضاع بحران زا میشه! دیروز برای یه کارخیر داشتم می رفتم یه جایی. هوای زیبای بهاری مانع شد که با ماشین برم واسه همین پیاده راه افتادم .ساعت 1:30 بعد از ظهربود. همین طور که داشتم قدم زنان می رفتم و از هوای پاک شهر و سکوت و آرامش خیابون لذت میبردم، عکس شهید حمید باکری رو دیدم که روی بنر بزرگی زده شده بود و از عموم مردم شهر برای شرکت در ویژه برنامه ی شهدا دعوت کرده بودن. یاد جنوب افتادم و این که دوستام قراره سوم عید راهی مناطق عملیاتی جنوب بشن و من مجبورم تو خونه باشم و از مهمانهایی که برای عید دیدنی! تشریف میارن منزل پذیراییی کنم!( بله! مهمونم که حبیب خداجونه دیگه!) دیدن عکس شهید باکری و یاد اردوی راهیان جنوب دوستام منو برد به عالم جنگ و شهدا و کمی هم غزه*...در واقع به طور کل از این عالَم بُریدم و سری به عالم جبهه و یاد باد آن روزگاران یاد باد زدم و.... داشتم به این فکر می کردم که؛ اگه منم میتونستم برم جبهه خیلی کارا میتونستم بکنم.مخصوصا اگه بهم یه قناسه میدادن، باهاش بوسه گاه فرشتگان عذاب خدا رو(وسط پیشونی دشمن) نشونه می گرفتم، تا کمی دلم خنک بشه ، اصلا شایدم میرفتم و از بچه های تخریب میشدم.آخه من تو خونه اصولا خراب کاری می کنم و تو این زمینه به حد کافی تجربه دارم .خوب همیشه از افراد با تجربه باید استفاده کرد دیگه! نمونه اش من! آره تخریب چی بودن بیشتر بهم میاد.شایدم از بچه های اطلاعات میشدم مثل شهید امینی، اما ، نه من همیشه خبرای سوخته و در واقع جزغاله دستم میرسه .همون خراب کاری با روحیم سازگارتره! ولی خداییش قناسه رو عشق است . شایدم من فرمانده می شدم آخه تو مدیریت توانایی مثال زدنی دارم.... در این افکار بودم که ناگهان موج انفجار مهیبی منو به ویبره انداخت و آهی از نهادمان برآمد!ولی بلافاصله با یک خیز 5 ثانیه خودمو به جان پناه! مطمئنی رساندم و سریع کنترل اوضاع رو به دست گرفتم. سرمو که بالا آوردم دیدم خیلی ضایع بازار راه انداختم. از او نجایی که زود اوضاع رو به کنترل خودم در آورده بودم فهمیدم موج انفجار! مربوط به انفجار یک دانه! ترقه! بوده که توسط چند پسر بچه( وابسته به مقطع ابتدایی) شلیک شده بود.(شما هم اگه جای من بودید و تو عوالمات جنگ و قناسه سیر می کردید از صدای ترقه خیلی جا می خوردید. بله!) از پشت شیشه های 2 ایکس لارج و رنگی عینکمون * نگاه کردیم ببینیم که از عناصر ذکور وابسته با مقاطع تحصیلی بالاتر، کسی ما رو دیده یا نه ؟ که به حمد الله دیدیم جون سالم بدر بردیم و تو رادار آقایون نیفتادیم.(البته شاید بعضیاشون استیلت * بودن و تو رادار ما رد یابی نشدن!) خواستم برم و با پنج انگشت دعا گو به معیت مچ و کف و ما یتعلقٌ به ، صورت اون پسرها رو گُل بندازم! اما یاد کظم غیظ افتادم وگذشت کردم ! حالا که فهمیده بودم پرستیژو وقارمون خدشه دار نشده با وقارو متانتی صد چندان و مانند زدنی!(جهت جبران مافات) به راهمون ادامه دادیم.* اما خداییش از خودم خیلی خجالت کشیدم .از شهدا بیشتر و از شهید حمید آقا که داشت از تو بنر این صحنه ها رو میدید بیشترتر. یاد شجاعت شهدا افتادم .نحوه ی شهادت شهید حمید باکری(جانشین لشکر 31 عاشورا) همیشه منو متاثر میکنه. شهید احمد کاظمی نقل کرده اند که :« .... فاصله مان با حمید زیاد نبود.پیاده رفتم .آتش انقدر وحشی بود که هیچ نیرویی نمی توانست خودش را سالم به خط برساند .تا مرا دید خندید .گفتم: نه خبر؟( به زبان آذری یعنی: چه خبر؟) آتش شدید تر شده بود .نمی خواست من آن جا باشم .تلاش کرد تا ببردم جایی توی هور پنهانم کند.فاصله با عراقی ها کم بود.با آر.پی.جی و نارنجک تفنگی و هلی کوپتر و هر سلاحی که فکرش را بکنید می زدند.گفتم: لازم نیست، حمید جان. آمده ام پیشتان باشم ، نه این که بروم تو سوراخ موش قایم شوم! عراقی ها انقدر زیاد بودند که اگر سنگ می زدی حتما می رفت می خورد به سر یکی شان. با نفر زیاد و آتش قوی آمده بودند پشت کانال را پاکسازی کنند.یک گوشه ی پل هنوز دستشان بود، وسط پل در وسط رودخانه ؛ که از همان جا نمی گذاشتند کسی عبور کند. دیدم خط را نمی شود نگه داشت و ماندن خیلی سخت تر از رفتن است و رفتن هم یعنی از دست دادن کل جزیره و این کار هم امکان پذیر نبود یعنی در ذهنم نمی گنجید. حمید آمد روی خاک ریز پهلوی من نشست. حرف می زدیم و گاهی هم نگاهی به پشت سر می کردیم و عراقی ها را می دیدیم و آتش را و یا بچه های خودمان را ، شهید و زخمی ، که مهماتشان ته کشیده بود. داشتند با چنگ و دندان خط شان را نگه می داشتند. تیرها فقط وقتی شلیک می شد که مطمئن می شدند به هدف می خورد. یک وانت تویوتا ، پر از نیرو، داشت می آمد طرف ما .همه شان داشتند به ما نگاه می کردند و دست تکان می دادند.جلوی چشم ما خمپاره آمد خورد به وانت و منفجرش کرد و آتشش زد و خون مثل آبشار سرخ از همه جاش جوشید و شُره کرد ریخت زمین.آن ها نیروهایی بودند که داشتند می آمدند کمک حمید؛ حمید لبش را دندان گرفت .خیره شد به خون .آمد حرف بزند که گفتم: خدا...خودش همه چیز را... سرم را انداختم زیر و گفتم: حتما خیری... در کار است.» بعد از چند روز مقاومت و تحمل سختی های زیاد جزایر حفظ شدند اما حمید آقا دیگه شهید شده بود. شهادتش دل خیلی ها رو شکست .بخصوص آقا مهدی را (برادرشان مهدی باکری فرمانده لشکر 31 عاشورا بودند) و بخصوص وقتی یادش می افتاد حمید مهمات دستش نرسیده و تنها توی آن محاصره مانده.
شهدا خیلی شجاع بودن. خیلی خیلی خیلی شجاع . اگه شجاع نبودن هیچ وقت نمی تونستن تو همچین میادینی بمونند. شهدا هم خودشون ماندند و هم به ما ماندن و شجاعت را آموختند. دوست دارم مثل شهدا باشم.اما نمیدونم از کجا باید شروع کنم.* کاش خودشون دستمو بگیرن. ***************************************** * جهت درک بهتر این قسمت، پُستِ (شهادت) وب خودمو بخونید، بد نمیشه! * استیلت: هواپیمای رادار گریز. جهت اطلاعات بیشتر و علمی تر و مفید تر، رجوع کنید به مجلات جنگ افزار.(خواستید، می تونید ازم بپرسید تا بیشتر بگم!) * غرض اشاره به این نکته است که: عینک که بزرگ باشه و چشمها پشتش قایم بشه وشیشه های عینک رنگی باشه! مانع از این میشه که ناظرین، سمتِ نگاهِ منِ عینکی رو تشخیص بدهند و این خیلی خوب و مهمه!(البته عینکم طبّیه) * این باید درس عبرتی باشه برای من تا در دهه ی چهارشنبه سوری آن هم در مجامع عمومی، بدون بادی گارد(عناصر ذکور منزل) تردد نکنم. * روحیه ی جنگی داشتن رو که دارم ! با تفنگ و نارنجک کار کردنم که بلدم! چفیه و پوتین و پیشانی بند هم که دارم! لباس چریکی هم که ان شاالله قراره بخرم! اما میدون جنگ ندارم و دیگه این که کمالات و فضایل اخلاقی شهدا رو ندارم و تو این زمینه نیازمند مساعدت شدید می باشم.حالا هرکس میتونه کمکم کنه، بسم الله. راستی پلاک هم ندارم. ** از همین جا اعلام می کنم : من هیچ ادعایی در مورد شهادت و شهدا ندارم. پس تو نظرات خوبتون لطفا شرمنده بازار راه نندازید**
چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 :: 9:1 بعد از ظهر :: نويسنده : منتظر
راسیتش چند روز پیش رفیقی ما رو دید و گفت : عزیزم تو وبت چه خبر بود افتاده بودی به جون بعضیا؟!!! گفتم :چطور مگه؟ گفت: تو پست ( کی عاقله ؟ ) خیلی دعواکردی و حقوق انسانی افراد رو زیر پا گذاشتی ! گفتم : من!!! چی شد که در مورد من انقدر بد فکر کردی عزیزم!!!؟ گفت: مثلا بنده خدایی اومد و گفت اسلام رو قبول نداره، شما چرا حرفشو رد کردی؟ یا یکی اومد و امام زمان (عج) رو رد کرد، تو چرا طرف رو، رّدش کردی؟؟؟ باز اومدن گفتن ولایت فقیه مشکل زاست و تو بازم توپیدی! گفتم : ختم کلامت چیه نتیجه رو بگیر(البته ته دلم گفتم : خداییش خیلی سیریش بودن هرچی بارشون میکردم باز از رو نمیرفتن و میومدن!!!) گفت: ببین فرزندم! همه حقند و ما باید به همه احترام بزاریم و حرفشونو تایید کنیم. گفتم: ذهن خلاق شما از کجا به این امر خطیر!!! دست یازید؟ گفت: یه اصلی میگه: همه چیز تو دنیا نسبیه و در نتیجه حق مطلق نداریم پس هرکسی بهره ای از حق داره. گفتم: اصل مذکور استثنا نمی خوره؟ (اگه نخوره خود همین اصل هم نسبی میشه و فاقد اعتبار؟) گفت: سفسطه نکن. (فهمیدم که نفهمید) گفتم:خوب حالا یعنی من باید حرف همه رو تو وبم (حداقل فضایی که مال خومه و اختیار تامّشو دارم!) قبول کنم و زیرهر نظر صحیح است، صحیح است، صحیح است بزنم؟ گفت: دقیقا گفتم : آخه خیلی از این نظرات کاملا مقابل و درتعارض کامل باهمند. گفت : بالاخره ما که علّامه به دنیا نیومدیم، از کجا بدونیم کی راست میگه؟ پس بهتره به همه حق بدیم. گفتم: خوب از حرفات معلومه با این سن و سالت هنور عالم نشدی چه برسه به علاّمه . اما به نظر شما از اَوّلَ مَا خَلَقَه الله *(عقل) اجازه استفاده نداریم؟ گفت:اتفاقا به نکته ی ظریفی اشاره کردی چرا که من معتقد به پیروی محض از عقل مطلقم.(گفتم: البته باز ته دلم: با سفاهتت نمیخونه!! ) و غرب در سایه ی پیروی از لیبرالیسم و آزادی اندیشه به نبوغ عقلی رسیده و الان شده همینی که میبینی. الگو. گفتم: این بچه ناخلف لیبرالیسم *( همین پلورالیسم که طرف روش کلید کرده) به نظر شما دنیا رو جنگل نمیکنه؟ گفت: نه ! نه! نه! پلورالیسم به همه حق حیات و آزادی میده. گفتم شما آزادی رو چی میدونید؟اصلا آزادی از چه چیز؟ آزادی در چه چیز؟ آزادی برای چه چیز؟ و آزادی برای چه کسی؟ گفت: فعلا نرو رو آزادی چون بحثمون پلورالیسمه! گفتم: آخه پلورالیسم برمبنای آزادی بنا شده و تا بنا مشخص نشه تا ثریا میرود دیوار کج! گفت: باباجون من میخوام یه چیزو بهت حالی کنم.ما باید تو کشورمون به همه حق بدیم. خصوصا کسانی که مبنای فکریشون آزاده!!! حق تقدم دارن. گفتم: آهان میخوای از انتخابات آینده بگی و بعد حمایت از طرفداران تکثر گرایی دینی و گفتمان..رو قالب کنی؟ گفت: قربون آدم چیز فهم. گفتم: شما که انقد ماشالله (بزنم به تخته ی سرت) باهوشید فکر میکنید اگه طرفدارن پلورالیسم زمام امور رو دوباره به دست بگیرن( زبونم لال الهی حنّاق بگیرم و خفه شم )مثلا پرونده هسته ای ایران به کجا میرسه؟چون ملت میگن : انرژی هسته ای حق به ید قدرت ما رسیده است!!!(شعار جدید ) * و فضولا میگن: ایران هسته ای تهدیدی برای بشریته!* عقیده پلورالیسمی چه نتیجه ای پس میده؟ گفت: جمع میکنیم عزیزم. اصلا تو احکام و احادیث هم خیلی وقتا جمع میکنن. همون چیزی که تو مباحث سیاسی بهش میگن احتیاط. (با خودم گفتم : احتیاط هم که مال احکامه!! و طرف ایندفعه از اول ما خلقه اللهش (فکر) استفاده کرد وفکرمو خوند و بعد ادامه داد:) منظور همون محافظه کاربودنه. پلورالیسما کاری میکنن که نه سیخ بسوزه نه کباب!*یعنی پرونده رو تا اطلاع ثانوی تعلیق میکنن. (دیدم بابا این جماعت ظاهرا همگی با همون عقلی که خیلی پزشو میدن مشکل دارن لذا زدن تعطیلش کردن از بیخ!) گفتم: عزیزم روش جمع کردن درمورد مسائل لاینحل ایران و آمریکا چیه؟ گفت: احسنت که اهل سوالی عزیزم! تو اینجا (مسئله ی آمریکا) نه دشمنی و نه دوستی بلکه اول مذاکره ، پشت پشتا مر... و بعدا هم ببینیم خدا چی میخواد. گفتم: به به! پس خدا رو هم خیلی قبول دارید؟ گفت: استغفر الله . ما انده مسلمونیم .طبق تجربه ی دینی شخصی ما ها همه به لقاء الله رسیدیم.* گفتم:همین جملت هم پارادوکس داره ( خدا # تجربه ی دینی) گفت: سروش غیبی به ما الهاماتی کرده و ما خیلی حالیمونه شما حالیت نیست. گفتم: بگذریم ، خوب حالا شما برنامه تون واسه ایران اسلامی چیه؟ گفت: عارضم خدمتتون که ماها اول میایم ایران رو ملّیش میکنیم نه اسلامی و بعد اسلام رو هم اصلاح میکنیم مثل داداش مارتین و بعد تو ایران همچینی حال میکنیم و به حال مردم میرسیم و چون تو ایران اسلامی ظلمهای شدید وغیر قابل بخششی در حق زنان مظلوم شده، لذا عدالت و آزادی (در تمام ابعادش، مخصوصا ابعاد قابل محسوس!!!) رو در حق این موجودات لطیف و ضعیف اجرا میکنیم. مشکل خانوما که حل بشه اصلا غمی نمیمونه که! تو بمیری شهرمون زیبا!!!!پر از فضاهای دیدنی!!! و همه جا رنگارنگ!! و گل من گلی! و ...(عشق است و صفا) بعد میریم سر وقت کوچه خیابونا و اسماشونو ایرانی میکنیم.مثلا بزرگراه شهید همت میشه: بزرگراه شهید (مثلا) بابک، حالا چون شهادت هم از اسلام اومده و با ادبیات فارسی جور درنمیاد پس : بزرگراه شهید همت میشه : بزرگراه بابی جون. درمورد ولایت فقیه و ... هم تصمیمات زیبا و خفنی داریم که اگه از الان ملت بدونن موجی ایجاد میشه در حد موج مکزیکی اونهم شدیدا جمعیت بلند کنااااااااا پس بمونه برای بعد. دیدم طرف داره خیلی رمانتیک فکر میکنه و اصلا فرق عالم واقع با تخیلات و توهمات رو حالی نیست وایسادم و گفتم: ببین عزیز از همین سه نمونه ای که ذکر کردی و قصد اصلاحشون هست، چی میدونی و چقدر میدونی؟ گفت: خوب خیلی چیزا میدونم.اصلا روشون یه سری تحقیقات میدانی هم انجام داده ام!!! گفتم: یک کلام میگم ، فقط کمی فکر کن ؛حاصل تحقیقت از یه بچه ی شهید چی بود؟ چی بهت گفت؟ تو چی نداری که میخوای بهش برسی؟ و اون چی داده تا بقیه بهش برسن؟ تو چقدر با واقعیات زندگی سر کردی؟ اصلا میدونی برای موندنت و تجربه کردن همه ی واقعیاتی که باهاشون روبرویی باز مدیون کسانی هستی که داری اسمشونو پاک میکنی؟ میدونی حق دادن به همه گرفتن حق از حقیقته. خیلی چیزا هست که نمیدونی چون با اندیشه ی قبول همه و زیر پا گذاشتن حقیقت خودتو گول زدی. آزادی که در عمل قابل اجرا نباشه و جز حیوان شدن چیز قابل عرضه ای نداشته باشه به درد نمی خوره. آزادی ازنوع لیبرالیستی همون شیره مالیدن به کله و یا ... کردن است. البته! البته! با زر ورقی ناب و غیرقابل شناسایی .....(البته نه برای عقلا)
دقایقی گذشت و دیگه نه من می گفتم و نه اون می گفت. ******************************************************************** * در حدیث آمده: اولین چیزی که خدا خلق کرده عقل است. *پلورالیسم بچه ی لیبرالیسم و نوه ی رنسانس هست.چون رنسانس والده ی لیبرالیسمه و پلورالیسم نوه ی دختری رنسانسه! * انرژی هسته ای حق مسلم ماست+انرژی هسته ای در ید قدرت ماست = انرژی هسته ای حق به ید قدرت ما رسیده است! (اینهم جمع کردن به شیوه ی من) * یکی از مقامات ارشد صهیونیستا گفته : اگر در انتخابات خرداد ایران آقایX ( همون طرفدار آزادی اندیشه!) انتخاب بشه امید داریم تعلق پرونده ی هسته ایه ایران روند بهتری داشته باشه. *تو ضرب المثله: نه سیخ بسوزه نه کباب ظاهرا ملت ایران قراره قسمت کباب قضیه بشن و مخالفان ملت سیخ قضیه تشریف داشته باشن که هی به همه سیخونک بزنن *بحث تجربه ی دینی در ایران توسط دکتر سروش مطرح هست و دو تا از دلایل ده گانه ی (شما بخونید ده فرمان سروش) ایشان در تایید پلورالیسم شعر!!! میباشد.(شعر هم شد برهان!؟؟؟؟) جهت آشنایی بیشتر با بحث پلورالیسم توصیه میکنم کتاب : شمول گرایی نقدی بر صراط های مستقیم عبدالکریم سروش .نوشته ی سید محمود نبویان را حتما بخوانید.دکتر نبویان از اساتید مطرح کشوری هست که بنده دو دوره تو کلاساشون افتخار حضور داشتم و واقعا استفاده ی بهینه کردم . ایشان استادی هستند مثل استاد رحیم پور ازغدی (من در بست مخلص هر دوشون هستم بدون کوچکترین تعارف) ***(افزایش پا ورقی ها درخواست یکی از عزیزان بود.شرمنده اگه این پست بیش از اندازه طولانی شد پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 :: 5:57 بعد از ظهر :: نويسنده : منتظر
اباصالح اباصالح ابا صالح یا اباصالح فضای این دل دیوانه گرفته بوی گل نرگس دلم نشسته چو پروانه در آرزوی گل نرگس سزد زغصه بمیرم من ز درد و غربت و تنهایی همیشه ذکر فرج دارم ولی چرا تو نمی آیی
اباصالح اباصالح ابا صالح یا اباصالح منم که زشت وسیه چهره تو در نهایت زیبایی منم فقیر فقیرانم تو در نهایت دارایی چه می شود بشود روزی سراغ خیمه ی سبز تو که روزیم بشود روزی طعام خیمه ی سبز تو
اباصالح اباصالح ابا صالح یا اباصالح دوباره پای گنه کارم به بزم عشق تو واگشته سرم به زیر و شکسته دل دو دیده پر زحیا گشته زقطره قطره ی اشک من ببین که بوی تو می آید دو دسته خسته و لرزانم به سمت و سوی تو می آید
اباصالح اباصالح ابا صالح یا اباصالح سر راهت در انتظارم برده هجرت صبر وقرارم جز ظهورت ای گل زهرا به خدا حاجتی ندارم بر لبم آه فراقت ای نگار مه جبینم ترسم اینه که بمیرم روی ماهت رو نبینم آقا بیا بیا آقا بیا بیا روز جمعه میگم کجایی خسته از دوری و جدایی قسمت میدم به ابالفضل ای سفر کرده تا بیایی ای امیر بی قرینه ای دوای زخم سینه مادرت چشم انتظاره ای سحر خیز مدینه آقا بیا بیا آقا بیا بیا
دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 :: 12:28 بعد از ظهر :: نويسنده : منتظر
اَلّلهُمَّ عَرّّفنی نَفسَکَ ، فَاِنَّکَ اِن لَم تُعَرِّفنی نَفسَکَ لََم اَعرِف نَبیَّکَ، اَلّلهُمَّ عَرِّفنی رَسولَکََ فَاِنَّکَ اِن لََم تُعَرِّفنی رَسولََکَ لََم اَعِرف حُجَّتَکَ، اَلّلهُمَّ عََرِّفنی حُجَّتَکَ فَاِنَّکَ اِن لََم تُعَرِّفنی حُجَّتَکَ ضَلَلتُ عَن دینی پروردگارا ! خودت را به من بشناسان ؛ زیرا اگر با خودت آشنا نکردی نمیتوانم پیغمبرت را بشناسم. خداوندا! فرستاده ی خود را به من بشناسان که اگر او را به من نشناسانی نمیتوانم نماینده و جانشین او را که حجت تو است بشناسم. خدایا ! حجت خود را به من بشناسان که اگر او را به من نشناسانی در دین خود دچار گمراهی خواهم شد دوستای عزیزم دارم میرم قم ان شا الله قسمت شما هم بشه.
یکشنبه چهارم اسفند 1387 :: 3:34 بعد از ظهر :: نويسنده : منتظر درباره وبلاگ ![]() بسم رب المهدی(عج) آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست هرکجا هست خدایا به سلامت دارش مولایم هرگاه نام زیبای ترا از ته دل صدا می زنم قلبم آرام می گیرد. هرگاه یاد غربت تو می افتم سنگینی گناهانم بیشتر عذابم می دهد. هر گاه علت ندیدنت را جویا می شوم به حجاب های معنوی خودساخته ام بر می خورم و به عقب رانده می شوم.اما .... اما تو چه مهربانی که من سراپا سیاهی را می بینی و مورد لطف قرار می دهی... ای دل بشارت می دهم خوش روزگاری می رسد یا درد و غم طی می شود یا شهریاری می رسد ای منتظر غمگین مشو قدری تحمل بیشتر گردی به پا شد در افق گویی سواری می رسد دوست شما: مدعی انتظار موضوعات پیوندهای روزانه پيوندها |
|