تبليغاتX

سلام به وبلاگ به یاد یار سفر کرده خوش آمدید ... لطفا بعد از خوندن مطالب تو نظرسنجی هام شرکت کنید

به یاد یار سفر کرده

 

میخوام یه گریزی به ماه های اول وب نویسیم بزنم.

اون موقع ها خیلی بچه گانه فکر میکردم. تصور میکردم برای این که یه وبی مخاطب زیاد داشته باشه باید خیلی خیلی خوشگل باشه! واسه همون هزار و شیش جور کد زیبایی و جینگیلی مستون و تینگیل فینگیل و ........ به وبم اضافه کرده بودم! یه طرف بارون میبارید! یه طرف غنچه شکوفه میکرد! یه طرف موس میرقصید!!! یه طرف یه جن بسم الله میدوید میومد وسط وب!!!!!!!! یه گوشه اش یکی زده بود زیر آواز  یکی موهاشو میکشید!!!!!! و ....به عبارت دیگه احوالات وبمون بس دیدنی و ضحک!! ناک بود! کله های سحر دست و رو نشسته میدویدیم پشت کامپیوتر تا ببینیم چند صد! نفر واسه تصاویر و مطالب کپی پیست شده مون نظر دادن و ....! اما دریغ و افسوس! هفته ها گذشت و ما در حسرت پستی با چند صاحب نظر ماندیم !!!!!! در این بین خداوند عبداً مِن عبادِه را در مسیر وبلاگی ما قرار داد تا اصول اولیه ی وب نویسی را بی مزد و منت بهمان یاد دهند.حتی کارهای فنی وب را برایمان راست و ریست میکردند و ما فقط شرمنده شان میشدیم و هستیم و خواهیم ماند ان شالله!!!!!!! آرام آرام جنگ غزه شروع شد و ما حس نوشتنمان آمد. بعد کمی نوشتن احساس کردیم جای ما در بین نیروهای خالد مشعل خالیست و نیروهای حماس سهم ما را خورده اند !!!!!!!! به دنبال قناسه ای بودیم تا به غزه برویم و دمار از روزگار صهیونیست ها در بیاوریم! خودمحترممان را به خیلی جاها زدیم حتی کوبیدیم! تا ببرندمان غزه اما نشد.روزی با خود افکار نمودیم که ای عبدالله! از چه رو خاموش نشسته ای ؟ حال که به غزه نمیبرنت به لجمن{لبه ی جلویی منطقه ی نبرد} نتی برو! به عبارت اخری: برخیز و برو سراغ دشمنان قسم خورده ی دین و حقشان را بزار کف وبشان تا بفهمند دنیا دست کیست؟ (کیستی؟ آشنا!!!!!!!! سه قدم بیا جلوتر!!! اسم رمز ........"عبارت داخل پرانتز ربطی به اصل داستان نداره. خوشم اومد نوشتمش. همین.) با نیت جهاد اعتقادی شروع به شناسایی وب های خلاف نمودیم.احساس تعهد داشت خفه مان میکرد! اولین وب " ا س ل ا م آ ن ل ا ی ن"  بود.ظاهرا از سوی وهابیون تغذیه میشد .در آن وب شروع به دعوا و گیس و گیس کشی !!! کردیم تا این که دیدیم همرزمانی چون ما در حال رو کم کنی و البته هدایت فکری دشمن ! هستند. فی الفور رد آن ها را زدیم و لینکشان کردیم. یاد این ضرب المثل افتادم که" عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد"  سپس باب دوستی با همرزمان را باز کردیم و مدام از راهنمایی هایشان استفاده کردیم و یادگرفتیم چگونه برزمیم! زمان در جریان بود تا این که" ا ی ر ا ن ی ک ا" نامی مزاحممان شد. رفتیم و کمی حق وی را هم در کف وبش گذاشتیم. البته ایشان بسیار بی تربیت بودند و ما در دقایق اول خواندن کامنت های بی نزاکتانه شان! با اشک های مستقر در آستین خیلی تخلیه میشدیم.سپس با عنایت الله مسلح میشدیم و میرفتیم سروقتشان و ....خوشبختانه آن عدو نیز سبب کشف همرزمان دیگری شدکه ما آن ها را نیز لینک کردیم و ....... دیگر یاد گرفته بودیم ، برای کشف همرزمان شجاع و پُر و قوی باید به سراغ عدو ها میرفتم و معمولا جواب میگرفتم.(البته از عدو جواب نمیگرفتیما !!! چون اصولا بی منطقند. بلکه از این شیوه ی دوست یابی جواب میگرفتم.بعله!) در مرحله ی بعد از شناسایی همرزمان ، شروع به تخلیه ی اطلاعاتی !!!! مینمودیم . یعنی هرگاه کسی به وبمان پارازیت میشد و ما سوادمان ته کشیده بود! به منزل دوستان وبی حمله ور میشدیم و دست یاری دراز میکردم. دستی که معمولا دست رد بهش زده نمیشد.چون دوستان میدانستند همان زمان نیازمند یاری وبیشان هستم. بعله! آن عزیزان با دراختیار قرار دادن اطلاعات و سوادشان به ما کمک میکردند و  ما سوادمان بالاتر میرفت و ......البته بعضی از دوستان هم از طریق این همرزمان معرفی میشدند و ما شادمانه آن ها را هم میلینکیدیم و به چشم همرزم نگاهشان میکردیم.

مولا  علی علیه السلام فرموده اند: من علمنی حرفا فقد سیرنی عبدا". من امروز میخواهم عرض ادبی داشته باشم محضر تک تک سرورانی که در طول دوران وب نویسی، بنده را از علمشان بهره مندساختند.دوستان عزیزی که در راه اندازی این وب کمکم کردند، دوستان محترمی که در پاسخ گویی به سوالاتم قصور نکردند. عزیزانی که با کامنت های سازنده شان به علمم افزودند و تک تک شماهایی که با علمتان مرا شاگرد خود نمودید.

و میگویند استاد حق پدری بر گردن متعلم دارد .شاید نزدیک شدن روز پدر فرصتی شد تا از همه شما استادان عزیز قدر دانی بکنم. معمولا برای توجیه مزاحمت خودم(مبنی بر سوال کردن ا) میگفتم: "خوب دارید زکات علمتونو میدید دیگه!!! میدونیدکه زکات علم نشر آن است!!!!!" امیدوارم این جمله رو دال بر جسارت و پررویی ننمایید. اگر با همین روال زکات علمتون رو نشر بدید در آینده ی نه چندان دور میتونید انتشاراتی بزنید!!!! البته خیال نکنید دیگه شرمو از سرتون وا میکنما! اگه بازم بلد نباشم آورا میشم ! و بازم خواهم گفت: خوب زکات علم نشرشه! و شما مجبور به زدن انتشاراتی هستید!

شاعر میگه: بعد منزل نبود در سفر روحانی. منم میگم: سن و سال  تو آموزش مهم نیست. آدم میتونه از کوچیکتر از خودشم درس یاد بگیره و بشه شاگرد و اون بشه پدرش! به قول معروف: بزرگی به عقله نه سن! حالا چه ربطی به شعر داشت برعهده خودتون!!( اثبات شعر بودن اون جمله هم بر عهده ی دشمناتون!)  اما میخوام بگم شاید از بعضیاتون بزرگتر باشم اما دلیل نمیشه تشکر نکنم و قدر ندونم.

این جوری شدکه گفتم: " عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد تا روزت مبارک! "اساتیدی که یه جورایی حق پدری به گردنم دارید، پیشاپیش این روز رو بهتون تبریک میگم.

 ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

*شاید عبارت "دوست "واژه ی مناسبی نباشه.خودتون میدونید که منظورم اینه  آقایون مثل برادرم هستن .خانوم ها هم  مثل خواهرم(خوب شد گفتم والا ملت فکر میکردن جای ننه ام هستن!) ماشالله به مدد فضای نت کلی خواهر برادر مجازی هم پیدا کردیم! البته اینو هم بگم. من اوایل با شخصیت وبیم کامنت میزاشتم بعدها ندای غیبی اومد و گفت: زین پس با شخصیت خودت نظر بده.زشته!!! راستش زیاد نگرفتم چی میگه اما حرف ندا جون رو زمین ننداختم! با اون حساب اگه زمانی باکامنت های شخصیت وبیمون اسباب دلخوری کسی شدیم معذرت میخوایم. امیدوار به بزرگواری خودتون ببخشید. قصد مزاحمت نداشتیم.البته گاها نیاز هست که کامنتی با کنایه و طنز زده بشه. لطفا گاها ناپرهیزی را بر ما ببخشید!!!!!!

*متاسفانه من هیچ گاه نتونستم کمکی به دوستان وبیم بکنم .الا این که غلط های املایشان را میگرفتم! البته دست خودم نبود تا توی متنی غلط املایی به چشم میخورد احساس میکردم که لاک غلط گیرم و باید به دوستمون تذکر بدم.خوشحالم که دوستان بزرگوار بودند و غلط گیری ما رو به دیده ی لطف میدیدند. نه ......

*یه گله از خواهر های وب. فعالیت سیاسیتون خیلی کمه. من هرچی گشتم یه وب سیاسی هم فکر با خودم که مدیرش یه خانوم باشه پیدا نکردم. چرا کم میزارید؟ (میدونستید که خانوم های مخالف به مراتب فعالیت سیاسیشون بیشتره؟) البته درسته منم سیاسی نیستم. اما خوب حداقل سعیمو میکنم که سیاسی بنویسم! چرا باید همیشه آقایون تو عرصه ی اجتماعی فعال تر باشن؟ چرا خانوما خودشونو محدود به خونه و زندگیشون کردن؟ چرا؟ بیاید بیرون و حقتونو بگیرید!! و.......( سیس! دارم یه جنبش فیمینیستی راه میندازم!!!! به ما بپیوندید!) بارالها !! کلک منو بکن! اما منو فمینیست نکن.خودت بلند بگو: آمین!

پیش آ پیش روز پدر مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388;ساعت 10:43 قبل از ظهر;  توسط منتظر;  | 

 

سلام.چه دنیایی شده!!!! این دوره انتخابات و حوادث بعدیش  عجیب!منو یاد بچگیم انداخت.

یادمه تو دوران بچگی یه بار با یکی از برادرام فوتبال دستی بازی کردم. از بد روزگار من بازی رو بردم! و بدتر این که برای بردم خوشحال شدم و متاسفانه خوشحالی مو به زبون آوردم و به دل برادر بازنده مون جیز جیگر زدم!اخوی محترم که باختن از یه دختر بچه رو کسر شان میدونست!!!!! اونم تو چی؟؟؟؟؟تو بازی فوتبال!!!!! با فریاد آآآآآآآآآآی نفس کش! برادران دیگر رو دعوت به حال گیری کرد و نهایتا 5 اخوی ریختن رو سرم و تا میخوردم کتکم زدن که  به چه حقی برنده شدی!!!!!!! زیر ضربات سنگین کتکشون نمیدونستم واسه بردم خوشحال باشم و بخندم!! یا از درد کتک های که میخورم گریه کنم یا بزرگتری رو به استمداد بطلبم و ......... خلاصه بس که زدنم استخونام نرم شدن و نزدیک بود به جرگه نرمتنان بپیوندم!

بعد اون روز یاد گرفتم وقتی با پسرا بازی میکنم برای حفظ جونم باید: اولا: اصلا برنده نشم!!!!!! دوما: اگه دیدم دارم میبرم عمدا ببازم!!!!! سوما: اگه بردم اصلا نخندم!!!!! (به زبان آوردن برد یعنی به نرمتنان پیوستن!) چهارما: اگه بردم و ناخواسته خندیدم باید سریعا فلنگو ببندم تا سالم بمونم والا هر چی دیدم از چشم خودم دیدم!

عکس العمل آقای موسوی نسبت به مسابقه ی انتخاباتی شبیه باخت یه بچه هست.بَل العکس العَمَلُه اَطفَل!= بلکه عکس العملش بچه گانه تره! اصلا  کاش این برد و باخت مثل برد و باخت های بچگی ما بود.

تو دعواهای بچگی بیگانگان اصلاحق دخالت نداشتن .دعوا کاملا خواهر برادری بود.کافی بود یه شخص بیگانه ای بخواد از این دعوا سوء استفاده کنه! مخصوصا اگه اون بیگانگان بچه محلا بودن!!!!!! خود داداشام به اون بچه محلها ضد حالی میزدن در تاریخ ماندنی!!! اما الان این اطفال سیاسی بازنده، خودشون با اشاره ی همون بچه محلا که نامردیشون در طول 30 سال (حالا کاری با قبلش ندارم) برامون ثابت شده، دست به یکی کردن و دارن دعوای خونگی راه میندازن و اصلا براشون مهم نیست که تو این دعوا خواهر یا برادرشونو بکشن یا ناقص العضو بکنن یا........ .

تو دعواهای بچگی بعد چند فصل کتک کاری بالاخره یکی که عاقل تر بود کوتاه میومد و بازم خواهر برادر میشدیم! البته اگه باخت سنگین بود تلفات بیشر بود ولی تا یه بزرگتری پادرمیونی میکرد و ازمون میخواست دعوا نکنیم ، به احترام بزرگتر دعوا رو تموم میکردیم و دست میدادیم و بازم میشدیم خواهر برادر. اما الان این اطفال سیاسی که باخت سنگینی داشتن به هر راهی متوسل میشن تا خودشونو برنده بکنن! به حرف بزرگتر هم اهمیت نمیدن! اصلا بزرگتر های قانونی رو قبول ندارن! آخه اونا خیال میکنن خودشون قانون مجسم هستن!

تو دعواهای بچگی  سر چیزای کوچیک و کم اهمیت دعوامون میشد. اما الان دعوا سر آینده ی یه ملت هست و قطعا عواقب این دعوا و اختلاف، وخیم تر خواهد بود.پس عکس العمل بچه گانه درقبال آینده ی ملتی انقلابی و با عظمت، کاری بسیار ناشایست و  غیر موجه تلقی میشه.

تو دعواهای بچگی، بچگی میگردیم که دعوا میکردیم. تو مسائل مهم کشوری بچه بازی درآوردن دیگه چه صیغه اییه ؟

تو دعواهای بچگی قصدخاصی نبود فقط عقده هامونو سر هم خالی میکردیم. کاری به ننه بابامون نداشتیم! اما این اطفال سیاسی بازنده، میخوان نظام خونه رو عوض کنن! شاید دلشون یه بابای دیگه میخواد!!! آخه یکی از بچه محلها که مدام به این اطفال سیاسی پول و پله میرسونه، بهشون قول داده اگه نظام حکومتی منزلتون رو عوض کنید منم بهتون کمک میکنم و پول تو جیبی بیشتری میدم و ....... خوب بچه ها هم پولو دوست دارن دیگه! اگه بهشون بگی باباتو میخوای یا هزار تا شکلات؟ میگه؟ خوب معلومه هزار تا شکلات رو! بابایی رو هم دوست دارما !!! اما اون برام هزار تا شکلات نخریده که! اصلا بابایی منو دوس نداره!!! اون اقاهه خیلی قشنگ حرف میزنه! هر حرفی رو هم که بخواد میزنه!! اصلا خیلی آزاده!!!!!!

تو دعوای بچگی بهم فحش نمیدادیم. فقط مشت حواله میکردیم!!! تازه از دعواهامون فیلم نمیگرفتیم!فیلم دعوامونو به بچه محل ها بلوتوث نمیکردیم! اما الان اطفال بی جنبه تر شدن و قبل از این که خونواده در جریان دعوا باشه بچه محلا فیلما رو میبینن و میخندن!

اِنَّمَا الحَیاهُ الدُّنیا لَهوٌ وَ لَعِب. کاش به خاطر دنیایی که صرفا بازیچه هست با آخرت بازی نشه.

 ********************************************************

*خودم میدونم همه ی شما ها هم  تو دوران بچگی با خواهر برادراتون دعوا میکردید.لطفا منکر نشید که اصلا باور نمیفرمایم!!!اصلا مزه ی بچگی به همون دعواهاشه دیگه! یادش بخیر چه دلی میسوزندم و چه کتک هایی نوش جان میکردم! ولی اصولا از رو نمیرفتم!

*جهت زدن قسمت بالایی این پست، از اخوان اجازه گرفته شده تصور نفرمایید نشستیم اینجا و غیبت ملت رو میکنیم! و این نشون میده اونا الان خیلی بزرگ و آقا و با جنبه هستن!

*تا پایان این دعواهای بچه گانه ی بچه سیاسیا ! ، تصویر زمینه ی گوشیم بازم عکس آقای احمدی نژاده. اصلا هم عوضش نمیکنم. اصرار نفرمایید.

*از بابت پست قبلی که موجبات تعجب جمعی از دوستان شد و با نظرات خصوصی تعجبشون رو از کم طاقت بودن ما ابراز کردند شرمنده ام. ان شالله دیگه دلتنگیامو بروز رسانی نمیکنم! لطفا بازم اصرار نفرمایید!!!!

کامنت اول بازم منتظر اخبار توپ شماست!

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388;ساعت 11:44 قبل از ظهر;  توسط منتظر;  | 

عاشق خدمت و جهاد   محمود احمدی نژاد ........

سلام. حیف که بعضا نمیتونم حرفامو تو دلم نگه دارم و .......... 

دلم گرفته. خیلی هم گرفته. نمیدونم تا کی باید منتظر بمونیم.دلم برای آقای احمدی نژاد خیلی تنگ شده.خیلی خیلی خیلی زیاد.قبل انتخابات خیلی شور و حال داشتم. تا جایی که میتونستم برای انتخابات فعالیت کردم و تمام هم و غمم شده بود انتخابات. بعد این که پیروز شدیم خوشحالیم صد چندان شد. شدیدا منتظر روزهای خوش جشن و سرور و .........بودم.اما حسودا نذاشتن. به نظرم از چند روز بعد انتخابات دیگه آقای احمدی نژاد رو خیلی ندیدم. نمیدونم شایدم تو صحنه بودن اما من کمتر دیدمشون.

اما اون دفعات کمی هم که دیدمشون احساس کردم خسته و ناراحتند. ناراحت از این همه غرور و نادانی و فریب و بی تقوایی بعضی ارکان نظام! به نماز جمعه ی هفته پیش خیلی دل بسته بودم. منتظر بودم بعد صحبت های نایب امام زمان(عج) هر کسی سرجای خودش بشینه اما................خیلی با خودم فکر میکنم که آخه چرا باید همچین میشد؟ هدف بعضی از قدیمیا چیه؟ حیف که جواب سوالامو میدونم اما هضمشون برام سخته! وقتی صحنه ی کتک خوردن نیروهای انتظامی و مردم رو میبینم، وقتی دیدم که اون بی همه چیز ها چطور به ملت حمله میکنن. زن و مرد هم حالیشون نیست و .......

الان خدا میدونه چی تو دل آقای احمدی نژاد میگذره. چی تو دل رهبر عزیزم میگذره و چه خون ها به دل مولا و صاحبمون حضرت ولی عصر (عج) شده.من نمیدونم چرا بعضیا انقدر غرق و مست دنیا شدن و تو این مستی خود سرگردان موندن!حیف که هیچ کاری برای هیچ کسی نمیتونم بکنم.

من منتظرم، منتظرم تا دوباره رئیس جمهور عزیزم رو پرانرژی و شاد و سر زنده ببینم. مردم کشورم رو متحد و یک پارچه ببینم. دیگه نبینم یه انسان تنها رو کتک میزنن. دیگه نبینم دشمنان دارن با دمشون گردو میشکونن. دیگه نبینم خیابون های کشورمون شده مثل فلسطین.(طفلی مردم فلسطین که عمرشون تو سنگ پرانی داره میگذره) خیلی دلم گرفته. خیلی خیلی خیلی. یا صاحب الزمان به فریادمان برس.

ماه مبارک رجب هم اومد. برام دعا کنید. شدیدا نیازمند دعای شما خوبان و پاکان هستم. یادتون که نمیرم؟

خواهر کوچک شما

 اصلا دوست نداشتم ناراحتی خودمو بهتون منتقل کنم. اما نشد! خواهش میکنم ببخشیدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388;ساعت 9:10 بعد از ظهر;  توسط منتظر; 

سلام.دوستان لینک مطلب آخر رو اشتباه داده بودم.خواستید برید به اونی که الان زدم. شرمنده

سلام. احوال شما؟ خوبید؟ راستش تصمیم داشتم تا یه مدت قاطی سیاست نشم. ملت هم فکرمو خوندن و استقبال کردن و گفتن آره آبجی از سیاست بریدیم! کمی بهمون روحیه بده ومتفرقه بزن و.... ما هم به همه لطف کردیم و از دریای بی کران عقاید سرشارشان کردیم! اما امروز دیدم دیگه نمیشه.آشوب مملکت رو روسرش گذاشته و باید بنویسم.میدونید که وب من سهم مهمی در آگاهی افکار عمومی کشور داره!!!!!!!! واسه همون متن مصاحبه ای که با مظنون اصلی آشوب ها داشتم رو براتون میزنم تا حالشو ببرید!

ها اییییی قانون که وگفتی یعنییییییییییییییی چه؟!!!

سلام آقای موسوی حال شما خوبه؟ میخواستم یه دور باهاتون مصاحبه کنم. اجازه میدید؟ سلام ببینید خانم من نخست وزیر زمان امام بودم. لازمه از سوابق شما هم آگاه بشم تا باهاتون مصاحبه کنم. اگه سوابقتون مورد تایید امام و نخست وزیر امام باشه! مصاحبه میکنم!گفتم: خوب یعنی الان من باید چیکار کنم؟ یعنی چی بگم؟گفتند: خانم شما مانتوتون تو دوران نخست وزیری من چه رنگی بود؟ گفتم: جااااااان ! من اون موقع طفل معصومی! بیش نبودم و مانتو نداشتم! آخه مدرسه نمیرفتم! اما چه کار به اون زمان دارید؟ خوب امام (ره) که فرموده اند ملاک زمان حال افراد هست!رنگ مانتوی الانمو بگم؟ بگم؟ گفتند:اولا بگم بگم نکن! دوما به من از امام میگی بچه؟ من خودم امامم!!! نه! یعنی نخست وزیر امامم! حالا بگو ببینم اگه اون موقع بزرگ بودی! چه رنگی میپوشیدی؟

گفتم: مرد مومن شما چه کار به رنگ مانتوی من دارید؟ بابا اصلا سیاه پر کلاغی زغالیه جزغاله شده. خوبه؟ خواهشا اجازه بدید چند تا سوال بپرسم و برم رد کارم.گفتند: خوب .الحمد لله سوابق پر کلاغی و سیاهی میتونستید داشته باشید!! مثل من! حالا میتونید بپرسید!گفتم: آقا سید! شما جنبه تون چقدره؟ آخه بعضی از سوالای من ممکنه مشکل جنبه داشته باشن و شما از کوره در برید! منم جونمو از تو جوب پیدا نکردم که!!!! توصیف کتک های بادی گارداتونو خیلی شنیدم!لبخند زیبایی!!!!! زدند و گفتند: من چون آدم قانونیی هستم و آمده ام تا همه رو به قانون برگردونم واسه همون خوب خودمو ساختم و جنبه ی همه چیز رو دارم. نمیبینید که تو این چند روزه بعد انتخابات متقلبانه!!!!! اصلا حرف نزدم! بلکه از مجاری قانونی وارد شدم و اعتراض قانونیمو به نهاد قانونی مربوطه یعنی شورای نگهبان رسوندم و قانونا منتظر اجرای قانون مربوطه هستم و اصلا قانون!!!!!!

گفتم:چقدر قانونی! بعله! خوب اقای موسوی اول میخوام نظرتونو در مورد تقلب گسترده در انتخابات بدونم.آخه شما تو نامه تون به شورای نگهبان خبر از تقلب گسترده دادید اما یه دلیل هم ارائه ندادید.چرا؟گفتند: مواظب باش درست حرف بزنی! من مثل بعضیا دروغگو نیستم. وقتی میگم تقلب شده یعنی شده.طبق اصل قانونی و فقهی بنا بر اینه که من راستگو هستم مگر این که دروغم در بیاد. در ضمن وظیفه من نیست برم تقلب رو پیدا کنم. وظیفه ی نهادهای قانونیه. منم که آمده ام تا به قانون برگردم.قانون! قانون دخترم ! قانون!

گفتم: سید پارادوکسیکال!!!!!! حرف نزنید دیگه! خوب رو اون اصلی که شما رو راست گو باید بپزیریم، باید انتخابات رو هم سالم بدونیم مگر این که تقلب اثبات بشه. شما ادعای تقلب کردید، اونم از نوع گسترده! چرا دلیل برای صحت حرفاتون نمیارید؟پس رو اون اصل قانونی فقهی اصلاتقلب نشده چون مدرک ارائه نشده! گفتند: اندازه سنت حرف بزن!!!!!! من نخست وزیر امام بودم. خودم به اصول و قوانین آگاهم. شما به من قانون یاد نده!!!

گفتم: آخه آقای موسوی من به قانونمندی شما شک دارم. وقتی شما سلسله مراتب قانونی رو رعایت نمیکنید، چه جای ادعای قانون مداری دارید؟ اصلا اون نامه تون به مقام معظم رهبری یادتونه؟ شما اگه حرفی داشتید باید اول به نهادهای قانونی مربوطه مینوشتید اگه مجاب نمیشدید باید مستقیم به مقام معظم رهبری نامه مینوشتید. میدونید که رعایت سلسله مراتب قانونی جزو قانونه!گفتند: تا ندادم دست بادی گاردام سوال دیگتو بپرس! گفتم: آقای موسوی نظرتون در مورد اغتشاش گران پراکنده در سطح شهر چیه؟ از کجا هدایت میشن؟هدفشون چیه ؟گفتند: خانم شما مگه فضول باشی هستی؟من که فضول نیستم! من چه میدونم اونا کین و هدفشون چیه؟ نظرم رو هم در مورد اونا نمیگم. سکوت میکنم.خوب بلدم سکوت کنم و حالتونو بگیرم! قانونا نظر شخصیم محترم و محفوظه. سوال بعدی!

گفتم: نه دیگه! نشد! نشد آقای موسوی! نگید اونا رو نمیشناسید.اگه نمیشناسیدشون واسه چی میرید تو بین اونا و صحبت میکنید؟ مگه آدم به جایی که دعوت نشه میره؟ اصلا چرا اونا شما رو دعوت میکنن ؟ چرا منو دعوت نمیکنن؟ من خودم کم از آقای دوربینی* ندارم!!!!!!! یا اصلا چرا فائزه خانوم که از هواداراتونن مردم رو جمع میکنن و هدایت به آشوب گری میکنن؟و لطفا نظر شخصیتون رو برای مسائل شخصیتون نگه دارید. من از یه بحران اجتماعی دارم میپرسم که اتفاقا!!!!! (شما بخونید برنامه ریزیا") پای شما هم در بینه! بهتره نقش خودتونو تو این بین مشخص کنید.به نفعتونه ها! گفتند: چرا اسم فائزه خانم رو آوردید؟ من غیرتم قبول نمیکنه که اسم یه زن نامحرم رو پیش من ببرن.من اصلا ایشونو نمیشنسم! لطفا نرید رو بحث ناموس ملت، که دلم خونه. دیدید اون فرد تو مناظره چه جوری عکس رنگی!!! و n ایکس لارج خانم منو به ملت نشون داد؟ اَه اَه .غیرتی شدم باز.گفتم: آخی ؟ طفلی زهرا خانوم! اما ناراحت نشدید آقای موسوی باور بفرمایید من تو مناظره عکس 3 در 4 خانومتنو ندیدم و فقط مدرک دکتراشونو!!!!!!!! دیدم.

گفتند:دخترم!!!!! درد، تو نیستی که! درد من میلیون ها مرد جوان مملکت هستند که چشاشونو درویش نکردن و همون عکس کوچولو رو هم دیدن!کاش همه مثل تو ماخوذ به حیا و خوب بودن!گفتم: آره منم دوس دارم همه مثل من خوب! بودن تا دنیا آباد میشد اما چه میشه کرد سید!خوب حالا بریم رو ادامه ی بحث.نگفتید ریشه ی اغتشاشات چیه آق سید؟ گفتند: بابا من چه میدونم آخه؟ به من گفتن برو وسط جمعیت و با ملت حرف بزن و بگو که اعتراض بکنین بلکه فرجی حاصل بشه! ما هم ملتو هدایت کردیم و چند تا شعار دادیم .همین.

گفتم: خوب کی بهتون گفت برید ؟(جوابم نگاه چپ چپ و خشمناک بادی گارد تداعی کن بود.) در ادامه گفتم: اصلا آقا سید شما مطیع امر رهبری هستید یا نه؟ ایشون گفتند تو این حوادث از دخالت های بیگانگان و خوشحالی دشمنان قسم خورده ی انقلاب بیشتر ناراحت شدن. شما فکر نمکیند لازم باشه یه بیانیه ای صادر کنید تا هواداراتون آشوب نکنن. مثلا همین فائزه خانوم چند اتوبوس خانم فیروزه ای رو برداشته برده قم و این ور و اونور و هی دعوت به آشوبگری میکنه و ..گفتند: دختر خوب! من که گفتم مــــــــــــــــــــــــــن خودم نخست وزیر زمان امام بوده ام و به جایگاه ولایت فقیه واقفم. الانم حرفی رو حرف آقا نزدم که!من اصلا، اصولا حرف نمیزنم! بنده عملیاتیم!! گفتم عملیات یاد زمان جنگ افتادم! یادش بخیر زمان جنگ چقدر با بچه رزمنده ها عکس میگرفتم! آهان میگفتم. بله بنده به ملت گفتم : ملت پاشید بیاید از حق خودتون دفاع کنید. این جا همه دزدن! آرای منو دزدیدن! شما نوشتید من ! اونا خوندن، اون!!!!! گفتم: آقای موسوی اگه شما مطیع امر رهبری بودید ( البته ان شالله که هستید!) باید موضعتونو مشخص میکردید. الان کشورمون در وضعیت بحرانی قرار گرفته. دشمنان از این وضعیت خوشحالن. اونا از کیه مترصد چنین فرصتی بودن. چرا شما بهانه دستشون میدید؟ کی بحث تقلب رو مطرح کرد؟ من؟خوب شما! پس قانونا مسئول این همه ناامنی شما هستید.سعی نکنید خودتونو تبرئه کنید! دست دشمنان تو این آشوب ها رو شده. شما واقعا هدفتون چیه؟

گفتند: اشتباه نکن آبجی! زهره خانوم مقصرن. نه من!گفتم: زهره دیگه کیه؟منظورتون زهرا خانومتونه؟ آره به نظر من ایشون هم مقصرن. آخه گفتن چون شما آذری هستید( بدبختانه!) پس ما آذری ها باس به شما رای میدادیم.یا چون زهرا خانم لرن ( دوستان لر خوشبختی یا بدبختی خودشونو اعلام بفرمایند!) پس باس لر ها هم به شما داماد لرها! رای میدادن و.....این استدلال ذکاوتمندانه ی ایشون هم عامل تشدید عقیده ی شما مبنی بر" تقلب گسترده" شد. اتفاقا این حرفا به مزاج صهیونیستها همونا که زحمت آمارهاتونو میکشیدن خوش اومد!

گفتند:چرا اسم خانوم منو میارین وسط؟ نه خیر منظور من همون چیزه!!!! یعنی همون زهره هست. همون خانومی که از اون ور آب به آشوبگران اُرد میداد.گفتم: آهاااااان همون خانومی که دیشب تو تلویزیون مکالمه اش با یه آقای ایرانی رو پخش میکردن؟ همون که هدایت قسمتی از آشوب ها برعهده اش بود؟گفتند: مگه تلویزیون نشون داد؟گفتم: خوب آره دیگه! مگه شما تو تلویزیون ندیدید؟ پس از کجا زهره رو میشناسید؟ یعنی میخواین بگید که اون پشت پشتا خبرها دستتون میرسه و نقشه میکشید و هماهنگ میکنید بعد...گفتند: چرا حرف تو دهن من میزاری؟ نه خیر اصلا منم ایشونو تو تلویزیون دیدم. راس میگم!

گفتم:ای بابا چه شیر تو شیری شد! من که نفهمیدم شما از اونور آب خبر و خط! میگیرید یا از این ور. اما خوب الحمد لله خبر و خط میگیرید. در ضمن ایشونو نشون ندادن! صداشو پخش کردن! بماند!!! و گفتم: خوب آقای موسوی راستش من تا اینجا به جواب قانع کننده ای نرسیدم. اما دیگه سعی میکنم حرفمو تموم کنم. سید!شما بیانیه صادر کردید و ملت رو تهیج کردید و ......از اون طرف همسر یکی از مصلحت دانان نظام حکم جهاد صادر میکنند و .....نتیجه میشه همینی که میبینید یعنی آتیش زدن مساجد و حمله به حرم حضرت امام(ره) و کشتن افراد بی گناه و آتیش زدن مغازه ها و اتوبوس ها و.... الان حرفتون چیه؟

گفتند: ببینید چون من نخست وزیر امام بودم دوست ندارم به ساحت ایشون هتک حرمتی بشه! درمورد باقی مسائل هم ، اصلا کی گفته مسجد لولاگر رو آتیش زدن؟ کی میگه بسیجیا رو زدن و کشتن؟کی به مردم حمله کرد و لت و پارشون کرده؟ آی ملت دارن دروغ میگن! هیچ سبزی تو بازار نیست!!!!!! آی آزادی و فرانسه و آمریکا و حقوق دانانن بشر! اسلام در خطر است! به داد اسلام برسید! .......................

قل هل ننبئکم بالاخسرین اعمالا*الذین ضل سعیهم فی الحیوه الدنیا و هم یحسبون انهم یحسنون صنعا* اولئک الذین کفروا بایات ربهم و لقائه فحبطت اعمالهم فلا نقیم لهم یوم القامه وزنا*

بگو که میخواهید شما را به زیان کارترین مردم آگاه سازم؟ زیانکارترین مردم آ نها هستند که عمرشان را در راه حیات دنیای فانی تباه کردند و به خیال باطل میپنداشتند نیکو کاری میکنند. همین دنیا طلبانند که به آیات خدای خود کافر شده و روز ملاقات خدا را انکار کردند. لذا اعمالشان همه تباه گشته و روز قیامت آن ها را هیچ وزن و ارزشی نخواهیم داد.آیات 103 تا 105 سوره ی مبارکه ی کهف.

آقای موسوی با این که خیلی برایتان دیر است اما لطفا سعی کنید به قانون برگردید.

ما برای جاودانه ماندن این استقلال خون دلها خورده ایم خون دلها خورده ایم.........

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

*آقای دوربینی: نمیدونم دیدینش یا نه؟ یه آقایی هستند که تو هر گزارش و خبر و ... خبری ازشون هست. حتی یه بار برنامه ی بیست و سی باهاشون مصاحبه داشتن و .........

*یکی از آشناهای اونور آبیمون( کشور آذربایجان=شوروی سابق) زنگ زده بود و اخبار تهران رو میپرسید! میگفت: تو تهران چه خبره؟ انقلاب شده و.... اولش خندیدیم. آخه اون طرفی که ما میشناسیمشون کمی بی بخارن و تو کارای سیاسی نیستن. ولی بعد گریه ام گرفت! ببینین اخبارایران چه جوری براشون نقل شده که ایشون هم حساس شدن.خدانگذره از این خودباخته های وطن فروش که با آبروی ایران عزیزمون بازی میکنن

عزیزان توصیه میکنم لینک زیر رو حتما حتما مطالعه بفرمایید. برای شخص من که خیلی مفید بود.از وب سه الف زدمش.

کلیک کنید==> هفت انسان قربانی ادعای تقلب

کامنت اول رو هم نگه میدارم برای اخبار ناب دوستان. جهت اطلاع رسانی

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388;ساعت 0:3 قبل از ظهر;  توسط منتظر;  | 

از تو به یک اشارت  از ما به سر دویدن

کل کل کل یوم عاشورا  کل کل کل ارض کرب بلا

یا صاحب الزمان الغوث الامان

بیا گل نرگس بیا گل نرگس بیا گل نرگس

ای تک سوار عشق بیا  یابن الحسن بگو که کجایی بیا

بر سینه ام جمال علی نقش بسته است

این سینه را به سینه ی سینا نمی دهم

یا صاحب الزمان الغوث الامان 

مولایم! مقتدایم! رهبرم!

خدا نگذرد از کسانی که قلب نازنینت را خون کرده اند.

نایب امام زمانم! ما بسیجیان جان بر کف آماده ایم،

آماده ایم تا جان خود را در راه آرمان های امام و شهدا و ولی امیر مسلمین جهان فدا کنیم.

مولایم از تو به یک اشارت از ما به سر دویدن.

رهبرم من در جمع نمازگزاران دانشگاه تهران نبودم اما دلم آن جا بود و با کلمه کلمه ی سخنانتان جانی دوباره گرفتم.

رهبر عزیزتر از جانم دعایم کن تا لیاقت سربازی مولایمان را داشته باشم.

عشق یک سینه و هفتاد و دو سر میخواهد

بچه بازیست مگر؟ عشق جگر میخواهد

بر حنجر خونین شهیدان صلوات

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و اهلک اعدائهم اجمعین یا مهدی ادرکنی عجل علی ظهورک

جهت تعجیل در فرج مهدی فاطمه(س) و سلامتی رهبر عزیز و شادی روح امام (ره) و شهدای عزیز صلواتی بفرستیم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388;ساعت 3:45 بعد از ظهر;  توسط منتظر; 

 

تو دوران بچگی و نوجوانی وقتی یه خانوم بدحجاب رو میدیدم پیش خودم میگفتم:

یعنی این خانومه بابا، برادر یا شوهر یا چه میدونم محرمی نداره که یه جو! غیرت داشته باشه؟معمولا جوابم این بود:

۱– اون خانومه مذکر محرم نداره! 2 - داره اما دور از چشم اونا بدحجاب میشه! 3- داره اما محرمش بی غیرته! 4- این خانومه ترمز بریده و کسی جلودارش نیست!

واقعا این سوال هنوزم ذهنمو مشغول میکنه که چرا  اکثر آقایون ( تاکید میکنم: فَریقٌ مِنهُم بَل اکَثَرهُم!!!!)  این دوره زمونه انقدر بی غیرت شدن. تا جایی که من میدونم غیرت یه خصلت بسیار بسیار پسندیده ی مردانه ای هست که برای سلامت جامعه و خانواده، اصلا بشریت، بهش نیاز هست.حالا چرا این خصلت فطری بشری انقدر کمرنگ شده، نمیدونم!واقعا چطور یک مرد راضی میشه خانوم محرمش جوری تو اجتماع ظاهر بشه که اسباب توجه مردان نامحرم بشه؟ و جالبتر این که همین مرد خودش پیش خانومش حاضره و ککش هم نمیگزه!!! به خدا برای من غیر قابل هضمه.

البته قبول دارم قسمت عمده ی بحث رو خود خانومه هست که باید مقید باشه و انقدر شعور داشته باشه که بفهمه تو اجتماع انسان هست و توی خونه یه خانومه. اما حالا اگه یه خانومی نتونست این مسئله رو هضم بکنه و جای جامعه و خانواده رو اشتباه گرفت؛ سهم شوهر یا پدر یا برادرش چی میشه؟ مگه غیرت تو ذات انسان ها نیست؟ چون غیرت یه چیز اکتسابی نیستش که درسشو خوند و یاد گرفت و ...پس چرا سهم غیرت انقدر تو زندگی کم شده؟ و متاسفانه تو این دوره زمونه تا یه آقایی کمی غیرت به خرج میده، هزارن انگ و صفت و لقب با پسوند "سیاه" بهش میزنن.

میدونید که یکی از دلایل اصلی بدحجابی خانوم ها برمیگرده به خصلت تبرج و خودنمایی که تو ذاتشونه! (دور ازجونم) حالا اگه خانومی نتونه خودشو کنترل کنه و از طرف دیگه بنیه ی اعتقادیش هم ضعیف باشه اونوقت وضعش میشه مثل همین زنان بزک دوزک کرده ی پراکنده در سطح شهرمون و قبول دارم که سطح فکری و مذهبی همه ی افراد جامعه یکی نیست.اما ببینید مگه ماها مسلمون نیستیم؟ پس میدونیم محدوده ی حجاب خانوما چیه. یه تار مو نباید بیرون بمونه. اما الان کی یه تار مو رو قابل میدونه!!!!!!!!! مچ دست به بعد نباید پیدا باشه، اما کی اهمیت میده؟ جوراب هم که بی خیال! کارخونه های جوراب بافی دارن بساطشونو جمع میکنن!!

کشور ما یه کشور مذهبی هستش و عموم با دین آشنا هستن (کاری با اقلیت ها و عملا  لائیک ها ندارم) اما چرا این عقاید اساسی دینمون انقدر کمرنگ شدن؟ سهم غیرت تو این بین چقدره؟ تو روایات اومده که غیرت مرد نشانه ی ایمانشه.پس اکثر مردای جامعه مون بی ایمان شدن ؟یا معنی ایمان فرق کرده ؟ یا من قاطی کردم؟ یا.....

البته خود زرنگم!!!!!!!! یه جواب برای سوالم پیدا کردم.

تو حدیث اومده کسی که اهل ساز و آواز و غنا و........ باشه غیرتش کم میشه و نهایتا اگه دوز غنا بره بالا !!! درصد غیرت در جهت منفی!!! رشد میکنه و طرف میشه بی غیرت.نمونه اش این مورد:چند وقت پیش رفته بودم تبریز .سوار تاکسی شدم.راننده ی محترم! از ترانه های جناب بنیامین گذاشته بودن. همون خواننده ای که بسیار چندش آور نفس نفس میزنه و میخونه. ما هم توفیق اجباری گیرمون اومد و یه آلبوم از ترانه هاشو شنیدیم.*واقعا انقدر چرت و پرت خوند که داشت حالم بد میشد. مثلا برای خانومش! یا دوس دخترش! یا چه میدونم یه معشوقه ای داشت، که واسش میخوند: " نمره ی عشق تو پونزدهه! نه ! شونزدهه! نه! هیفدهه! نه!......." ای نه و......... خوب معلومه کسی که این جفنگیات رو بخونه یا بشنوه و اساسا با این جور ......... حال کنه دیگه غیرت براش معنی نداره.

البته تاکید میکنم که در کل وضع حجاب جامعه مون بد نیست. هنوزم هستند خانومای خانومی که مقید به حریم ها هستند و یه پا فاضلند. بعله! اما درصد کسانی که حدود شرعی رو دقیق رعایت کنن کمه.واسه همون بحثم روی اقلیت مقید و سالم (چه آقا و چه خانوم) نیست.

خیلی خوشحال میشم دوستان نظراتشونو شفاف بگن و بحث رو به صورت گروهی ادامه بدیم.منم با اجازتون زیر کامنتاتون نظرمو میگم تا بیاید بخونید و بحث رو تا جایی که ممکنه و نیاز هست ادامه بدیم.حرف زیاده و همه شو نمیشه تو یه پست زد. از زوایای مختلف به قضیه نگاه کنید و نظر بدید.......

 ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

*اون روز واقعا موقعیت جوری بود که نتونستم به راننده تذکر بدم تا موسیقی رو قطع کنه و مجبور به سماع شدم نه استماع!!! اما تو شهر خودمون معمولا با شیوه ی مناسب نهی از منکر میکنم.امیدوارم خدا منو به خاطر اون روز ببخشه. شما هم در مورد من بد فکر نکنید!! میدونید که سوء ظن گناهه!!!

*دوستانی که با وب من آشنا هستن میدونن که من خودم تو شرایط سیبیل!!!!! (یعنی وسط مذکر ها) بزرگ شدم. اما این دلیل نمیشه که به اجبار خانواده مقید به حجاب شده باشم. یعنی فکر نکنید بنده به زور سر نیزه!!!!! این راه رو انتخاب کردم. چون زور جواب منفی میده.اینا رو گفتم تا یه وقت بازم دچار سوء ظن نشید. آخه گناهه!!!

*حالا که بحث سهم شد، یاد "سهم طناب" افتادم.میگن تو سربازی وقتی سربازی خیلی شوت = حیف نون باشه، با کنایه بهش میگن برو سهم طنابتو بگیر!!!!!! = خودتو خلاص کن تا ملت از دستت خلاص بشن. میگم کاش میشد غیرت رو هم سهمیه بندی کرد و دست ملت رسوند! به خدا ارزشش کم از بنزین نیست که سهمیه بندیش کردن.اصلا اگه غیرت زیاد نشه منم باید برم خدمت مقدس سربازی و با سهم طناب خودمو خلاص کنم!

بازم کامنت اول رو به جهت مهم بودن از طرف یکی از دوستان خودم میزنم. لطفا اطلاع رسانی بفرمایید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388;ساعت 8:4 بعد از ظهر;  توسط منتظر;  | 

 

سلام. دوستای عزیز این پست صرفا اتفاقات و خاطرت این چند روز انتخابات شهرمون هست که ما هم فعالیت داشتیم و منم کمتر به وبم سر میزدم.اگه وقت اضافی دارید این پست رو بخونید.البته سعی کنید وقت جور کنید و بخونید........

آخیییییییییییییییش!!!!! الحمد لله این انتخابات هم به خوبی و خوشی تموم شد و رفت.همیشه دلم میخواست توی شهر ما هم خانوما ستاد بزنن منم برم اونجا و فعالیت کنم.اما هیچ وقت بانوان، ستادی نزدن و من آرزو بر دل داشتم زندگی میکردم، تا این که تو این دوره ی انتخابات، خانومای شهر ما هم احساس مسئولیت کردند و ستادی شدن(البته هم ستاد مردمی آقای احمدی نژاد تشکیل شد و هم ستاد غیر مردمی! آقای موسوی) بنده هم بسیار خوش حال به جمع ستادیون! اضافه شدم.روز به روز شور و حال انتخابات بیشتر میشد.هر روز شهر رنگین تر میشد و ستادهای جدیدی( البته بازم ویژه ی آقایون) تشکیل میشدند.توی قسمتی از شهر که کلا زیر دست و بال طرفداران آقای موسوی بود نیاز دیده شد ستادی برای آقای احمدی نژاد زده بشه.یکی از دوستان که بنده رو میشناخت و میدونست که عشق ستاد و فعالیت دارم و عمرا جرقه تر!! از منو بتونن پیدا کنن، بنده رو به مسئولین معرفی کردند و بعد تایید، بنده شدم رئیس یک ستاد در مرکز شهر اونم وسط طرفداران اقای موسوی. بعله!

جاتون خالی تو عرض کمتر از نصف روز به همراه 2 تا دوست جرقه! ستادی زدیم که شهر رو ترکوند.آخه ستادمون تو وسط بازار بود و پر رفت و آمد. ماهم کلی روزنامه و خبرنامه و پاسخ به شبهات و ...... رو تکثیر کردیم و های لایت کرده، زدیم رو دیوارای کنار ستادمون. ملت خیلی خوششون اومده بود. آخه تمامی ستادهای شهر فقط پوستر چسبونده بودن ولی ما هم پوستر داشتیم و هم مطالب ناب خوندنی که هم به در و دیوار چسبونده بودیم و هم به رهگذر ها میدادیم. فضاسازیمون هم که اصلا حرف نداشت. از حداقل تاثیر های ستادمون این بود که مغازه ی روبرو که ظاهرا مخالف ما بود، رفت و 2 تا بنر بزرگ اقای موسوی رو آورد گذاشت جلوی مغازه اش!!!! یا این که آقایون حامی آقای موسوی که تا دیروز فقط تو ستاداشون مینشستن و چای میخوردن! مدام با موتور و ماشیناشون و پرچم های سبز، میومدن جلوی ستاد ما و بوق میزدن و عربده میکشیدن و ........ اما ما اصلا نمیترسیدیم و تحویلشون نمیگرفتیم.همین آقایون در کمال بی شرمی قریب به 30 تا عکس آقای احمدی نژاد رو که یه پسر بچه داشت توزیع میکرد، گرفتند و پاره کردند و ریختن وسط خیابون. خیلی خیلی ناراحت و عصبانی شده بودم. تنها کاری که تونستم بکنم این بود که با یکی از دوستان رفتیم و عکس ها رو از خیابون جمع کردیم. به زور خودمو نگه داشته بودم. حیف که موظف بودیم سکوت کنیم و خشممونو با گریه تو ستاد خالی کردیم.تو آخرین روز تبلیغات وضعیت خیلی خیلی شلوغ شد. تقریبا 100 متر بالاتر از ستاد ما که ستاد آقایون حامی سید فعالیت میکردند, زده بودن به کار رقص و شلوغی و..... همچین که آقایون ستاد خودی اومدن و پیشنهاد دادن مسئولیت ستاد رو از عصر به بعد به آقایون واگذار کنیم. اما .. اما ما قبول نکردیم.چون اولا اگه ستادمونو ول میکردیم نشانه ی ضعفمون بود. دوما تا خانوما باشن آقایون خیلی نمیتونن جسارت بکنن و مجبور به رعایت حریم هستند( مخصوصا تو شهرهای کوچیک) اما اگه ما اونجا رو تخلیه میکردیم باعث میشد اون ارازل و اوباش جَری بشن و این حرکت رو ضعف ستادی قلمداد کنن و پررو بازی دربیارن. به هرحال با کمی فَک زدن! آقایونو مجاب کردیم تا خومون ستادمونو اداره کنیم. شب آخر تبلیغات واقعا اوضاع ترسناک شده بود.بیرون فقط صدای بوق ماشین و فریاد های جگر خراش سبزپوشان بود.ما هم که تو ستاد نشسته بودیم و سنگر ستادمون رو حفظ کرده بودیم. یه لحظه احساس کردم باید برم بیرون تا اوضاع رو کنترل کنم.رفتم بیرون ستاد و به اطراف نگاه کردم. دیدم آقایون سبز اومدن یه پوستر بزرگ آقای موسوی رو گذاشتن جلوی ستاد ما!!!!!!!! یه لحظه دلم خواست از عوض 30 تا عکسی که پاره کرده بودن ، منم این عکسشونو  پاره کنم اما چون از این حرکات ضعیف خوشم نمیاد و میدونستم همه ی ملت چششون به عکس العمل منه، در کمال ادب عکس رو تا کردم و گذاشتم کنار.اون شب هم گذشت تا این که روز انتخابات شد.

تو روز 22 خرداد به عنوان نماینده ی آقای احمدی نژاد تو یکی از شعب اخذ رای بودم. صبح قبل رفتن تو رجا نیوز به آخرین نظرسنجی ها سر زده بودم.آقای احمدی نژاد تقریبا 64% و اقای موسوی 30% . الحمد لله!

آخر شب شدیدا منتظر شمارش آراء بودم. اما اصلا دلهره نداشتم. چون تقریبا مطمئن بودم که انتخاب ملت عاقلانه خواهد بود. تو شهر ما هم تا ساعت 11 رای گیری تمدید شد تا .....بعله! تو شعبه ی ما اکثریت آراء برای آقای احمدی نژاد بود. خیلی خوشحال شدم. نتیجه رو سریع به مسئولین گزارش دادم و اونا هم خبر دادن که تو همه ی شعب شهر وضعیت به نفعمونه و اختلاف آرا شدید هست.

جالبه دیروقت بود که اومدم خونه ولی همه تو خونه منتظر بودن و یه دور هم به منزل! گزارش دادم. دوستان محترم هم که دیگه هیچ!!!!! انگار نتیجه ی آرا کل کشور بسته به شعبه ای بود که من اونجا بودم. مدام زنگ میزدن و گزارش میخواستن. تصور بفرمایید دوستی از قم!!!!!!!! نصفه شبی زنگ زده و از خواب بیدارم کرده و گزارش وضعیت آراء شهرمون رو میخواست.

صبح آروم آروم زمزمه های پیروزی شنیده میشد و ما هم آماده ی برگزاری جشن پیروزی.عصر 23 خرداد رفتیم تو همون محل ستاد و شیرینی پخش کردیم. خیلی خوشحال بودم چون دقیقا تو همون محلی که بعضی توهین ها به رئیس جمهورعزیزمون  شده بود، تونستیم جشن بگیریم و همین جشن حال بعضیا رو گرفت!

دیروز هم که تو شهرمون 2 تا جشن داشتیم. صبح ویژه برنامه ی جشن کوثر و عصر ویژه برنامه ی جشن پیروزی آقای احمدی نژاد عزیز. هر دو برنامه خیلی پرشکوه برگزار شدند.تقریبا تو شهر ما اوضاع آروم هست و دیگه میتونیم به کارای روزمره و وبیمون! برسیم.

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

چند خاطره ی ستادی!

* فعالیت و فضاسازی ستادمون تو 18 خرداد انقدر خوب بود که بعضی از رهگذرها فکر کردن 22 خرداده و باید برن رای بدن!

* یکی از همشهریامون تو 19 خرداد از دنیا رفتن. وقتی گروه تشییع کننده ی میت از جلوی ستادمون رد شدن صدای سرود رو قطع کردیم. بچه های ستاد اولین چیزی که به ذهنشون رسید این بود: میبینی جناب میت طرفدار کی بودن و از آراء کدوم حزب کم شده!!!!!! با شناسایی تیر طایفه ی جناب میت فهمیدیم از آرای آقای موسوی کم شده !!! و کمی خوشحال شدیم( بی زحمت یه فاتحه ای نثارشون کنید)

* خرید نهار بچه های ستاد برعهده ی خالا قیزی( دخترخاله) بود.ایشون میخواستن چیز برگر!!! بخرن اما بچه های ستاد رو حسابای سیاسی!!!!! همبرگر رو به چیزبگر ترجیح دادن!

* چند تا پسر بچه اومدن و از پوستر های آقای احمدی نژاد خواستن تا ببرن به مغازه ها و ماشین ها بدن.پوسترها رو نشونشون دادم و ازشون پرسیدم:از کدوما میخوایین؟ یکیشون گفت: من آقای موسوی میخوام!!! (طفلک نگرفت که منظورم از "کدوم" چیه!)

* تو شعبه ای که من بودم مجموع آراء باطله بیشتر از آراء آقایان کروبی و رضایی بود!!! شرمنده شدم والله!!!!

* داداشام میگن تو اون شب آخر تبلیغات که شرایط نامساعد بود، شما خانوما خیال میکردید که امنیت ستاد مرهون تلاش های خودتونه! در واقع آقایون ستاد، محله رو قرق کرده بودن و هوای شما رو داشتن! ولی ما که کسی رو ندیدیم!!!!! نمیدونم چرا آقایون همیشه دوست دارن امتیازات! خانوما رو به خودشون منسوب کنن!

* قبل انتخابات اس ام اسی دریافت کردیم مبنی بر این که: از 58 کیلو وزن اقای احمدی نژاد 50 کیلوش جیگره! بعد سخنرانی دیروز آقا دکتر تو ولیعصر به این نتیجه رسیدم که ایشون 58 کیلوشونم جیگره و یه مقدار جیگر اضافی هم دارن. ایشون دیگه خییییییییییلی جیگر دارن!

* تا اطلاع ثانوی تصویر زمینه ی گوشیمون عکس آقای احمدی نژاده! واستون بلوتوثش کنم؟

شاید تو دلتون میگید:خدا به داد اون ستادی برسه که مسئولش من باشم! اما نترسید رو حساب این که هر رفتار ما به حساب اقای احمدی نژاد گزاشته میشه خیلی خیلی حواسمون جمع بود و با شخصیت وبیمون فعالیت نمیکردیم! (یعنی بسیار رسمی و سنگین و مودب بودیم.بعله!)

از این که نتونستم زودتر بهتون سر بزنم و تبریک بگم ، معذرت میخوام. چون هم وقت نبود و هرموقع وقت بود بلوگفا قطع بود! کامنت اول این پست رو خودم میزنم. تقدیم به همه ی شما سروران

دوستان به کامنت اول اطلاعیه ی مهم یکی از دوستان رو اضافه کردم حتما بخونید و اطلاع رسانی بفرمایید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388;ساعت 10:33 قبل از ظهر;  توسط منتظر;  | 

" اطلاعیه وبلاگ نویسان جوان و خود جوش حامی دکتر محمود احمدی نژاد "

بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم عجل لولیک الفرج والعافیه والنصر وجعلنا من خیر انصار و اعوانه و المستشهدین بین یدیه.
مردم عزیز و همیشه در صحنه ایران
با سلام و احترام به پیشگاه مقدس حضرت ولی عصر ( عج ) و با درود و صلوات به روح بلند و ملکوتی معمار کبیر انقلاب اسلامی ایران و شهدای هشت سال دفاع مقدس و آرزوی سلامتی و طول عمر رهبر عزیز انقلاب حضرت آیت الله خامنه ای ( مد ظله عالی) و مردم شریف و سربلند ایران، مدیریت وبلاگ به یاد یار سفر کرده در جهت حفظ و ارتقاء آرمانها و ارزشها و دستاوردهای سی ساله جمهوری اسلامی ایران و با عنایت به بیانات روشنگرانه رهبر عزیز در جمع مردم کردستان و با توجه به عملکردها ، برنامه ها و علاقه مندی مردم شریف و بزرگ ایران ، با احترام به سه کاندیدای حاضر دوره دهم ریاست جمهوری ، حمایت خود را از کاندیدای مکتبی ، مهدوی ، ولایی و مردمی این دوره دکتر محمود احمدی نژاد اعلام نموده و از خداوند متعال سلامتی و پیروزی ایشان را در دوره دهم انتخابات ریاست جمهوری خواستار است .

مدیریت وبلاگ
به یاد یار سفر کرده

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

عجب روزگاری شده.هیچ وقت همچین روزهایی رو برای کشورمون  تصور نمیکردم. هیچ وقت فکر نمیکردم روزی شاهد رفتارهای متظاهرانه و ریاکارانه ی افرادی باشم که عمری در راه اسلام زحمت کشیده بودند. کسانی که ..... حوصله ای برای نوشتن ازشون ندارم.اما نمیتونم تعجبم و ناراحتیم رو بیان نکنم.

مردی!!!!! که مثلا سوابق انقلابی داشته الان میاد با زنش دست در دست هم تو مجامع عمومی حاضر میشه و حرف از آزادی ( همون آزادی به بند کشیده شده) میزنه! و وقتی کسی به جعلی بودن مدرک خانوم قران!!!!! پژوهش اعتراض میکنه، با اون ذهن مریضش بحث رو به حاشیه میکشونه! انگار احدالناسی چهره و رنگ دامن خانومشو ندیده! ولی فرداش دوباره غیرتش!!!!!!! یادش میره! و با خانومش فیلم تبلیغاتی!!!!!!!!!! بازی میکنه.خدا غیرتتو حفظ کنه مرد!!!!!!!!!!! اصلا غیرت و مردونگی پیش تو رنگ باخته!

و یا یکی شغل شریف دزدی!!!!!!!!!!! رو مجاز میدونه(چیه مگه؟ از بیت المال برای عیال الله! خرج کرده دیگه!) آخه ایشون مصلحتا!!!!درس "اصول" طلبگی رو خوب یاد گرفتن.اما فقط بحث برائت بهشون ساخته!!!! واسه همون وقتی داداش شهرام 300 میلیون پول بهشون هبه! میکنن تصور میفرمایند: لازم نیست برای پولی که بهم هدیه شده تحقیق بکنم تا ببینم از کجا اومده!چه نیازی هست برم جستجو کنم ببینم از حلاله یا حرامه؟ ان شالله که حلاله! و من از پیگیری منبع درآمد بری!!!! هستم.اونوقت همین شیخ الاکبرنا! صرف و نحو عربی یادش میره و خلیج العربیه رو درک نمیکنه!!!!!!!! شاید ادبیات عرب با مزاج سیاسیشون نمیسازه اما اصول عملیه با مزاج دنیایشون میسازه!

یکی با رمز یا زهرا !!! میخواد عوامفریبی بکنه. نمیدونه کلمه ی یا زهرا قداست داره؟ تو 8 سال دفاع مقدس برای احیا ارزشها جون ها دادن و خون ها ریختن. الان چه جای تمسخر ارزشهاست؟ و .......

هر کدوم این سه شخص به طریقی دارن راه خودشونو میرن. راه های مختلف، با هدف واحد! و آن هدف خاموش کردن راه مستقیم و راه الهی هست .و به نظر من هیچ بعید نیست  این سه شخص برای رسیدن به راه باطل خود با هم متحد شوند.زیرا هدفشان یکیست. اما..........اما.......

یریدون ان یطفوا نور الله بافواههم و یابی الله الا ان یتم نوره  و لو کره الکافرون( سوره ی توبه. آیه ی 32)

می خواهند که نور خدا را بنفس تیره و گفتار جاهلانه ی خود خاموش کنند ولی  خدا نگذارد.تا آن که نور خود را در منتهای ظهور و حد اعلاء کمال برساند هرچند کافران ناراضی و مخالف باشند.

به امید اعتلای کلمه ی حق با پیروزی کاندیدای اصلح

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388;ساعت 7:6 قبل از ظهر;  توسط منتظر;  | 

 

دو سه سال قبل بود که تصمیم گرفتم برم آموزشگاه و رانندگی یاد بگیرم.

اتفاقا یکی از دوستای مامانم آموزشگاه زد و من به اون آموزشگاه ارسال شدم. بعد ثبت نام و واریز پول زبان بسته به حساب آموزشگاه قرار شد برم دوره ببینم. خیلی خوشحال و چست و چابک با دو پای جوانانه! رفتم اونجا.روز اول خانم مربی گفت بیا بریم! و اول بسم الهی سوار ماشین شدیم.گفت کمربندتو ببند ! روشن کن! بزن بریم! گفتم خانومی ! من اولین بارمه پشت فرمون میشینم! فرق کلاچ، ترمز رو نمیدونم و فقط بلدم فرمون بدم! و بوق بزنما ! گفت حرف نزن! گفتم بهت! بزن بریم!!!!!!! با جدیت گفتم بنده خدا ! معمولا یه دوره کلاس تئوری میزارن و فرق هِرُّ و برّ! رو به آماتور یاد میدن بعد میگن بزن بریم!!! گفت: بچه جون اون کلاچه! این دنده ست و اونم ترمز و گاز! شد؟ حالا برو! دیدم زیاد حرف بزنم منو نفله میکنه! یه استارتی زدیم و یا علی و گفتیم و عشق! آغاز شد. تصورکنید 2 متر جلوتر یه پراید و من باید با هنرمندی ماشینو هدایت کنم! ( خوب میگم دفعه ی اولم بود! هنرمندی میخواد دیگه!) الحمد لله بدون تلفات راه افتادیم و یه ساعت حال کردیم! گاها یادم میرفت که کنترل ماشین با منه! و کمک راننده!!!!! (منظورم خانوم مربیه!) مدام دستش به فرمون و دست مبارک! من بود و ماشینو هدایت میکرد و ....منم تو مسیر فقط چشمم به ماشینای گنده بود! آخه خیلی ازشون میترسم. همینطور ناشی ناشی که با زندگیم بازی میکردم، یه تریلی! بزرگ که 2 تا شیپور مانند هم رو شاخش بود سبز شد! منم رو حساب همون ترسی که داشتم فرمون رو پیچوندم طرف تریلی تا راحت ما رو زیر بگیره و در آنی خلاص بشیم! خوب من که قرار بود تصادف کنم!!!!!!!! بزار راحت بمیرم!

همون موقع کمک راننده با چابکی! کنترل ماشین رو به دست گرفت و من و ماشین رو نجات داد ! و اندکی به من بد نگاه کرد!( همون نگاه کمک راننده به راننده! بعله!) در ادامه ی مسیر که رسیدیم به میدون اصلی شهر، منو گرفت!!!!!!! چی؟؟؟؟؟؟ جوّ!!!!!! و عشقی یه دنده تگزاسی کشیدم و به قول بچه ها تیک آفی اومدیم جمعیت بلند کنا!!!! و آن گاه فوقع ما وقع!! تصادف با یک خودرو در وسط شهر! ( اصلا نترسید! نترسید! بابا نترسید! من سالم زنده موندم! و طوریم نشده! میبینین که دارم واستون پست میزنم. من حالم خوبه. نگرانم!!!! نباشید.اِه!!!) الحمد لله از اون صحنه تصادف تنها یه خراش رو کاپت ماشین افتاد و ما بی تقصیر شناخته شدیم و ......

حالا چی میخوام بگم؟ قضیه ی کاندیدا شدن بعضیا یه جورایی مثل آموزشگاه رفتن من شده! طرف عمری از سیاست به دور بوده (کاری به استعفا مستعفاش ندارم) و الان هُلش دادن تو  وسط معرکه و نمیدونه چی کار باید بکنه. لاجرم باید مدام کمک راننده هدایتش کنه و بهش بگه :راهنما بزن! بپیچ به چپ! گاز! ترمز! نیش ترمز! بوق بزن و....... نمونه اش اینه که طرف بعد کلی تاخیر فاز میاد بیانیه میخونه و از حقوق بشر! (همون  چیز ! 30% برتر کشور) دفاع میکنه!

میدونید که بحث مهم رو همین کمک راننده ست !! یعنی این که کمک راننده چه مرامی داشته باشه و راننده رو به کدوم طرف هدایت کنه و ....... اصل بحثه! و حتما میدونید که ماشینای آموزشگاه دو کلاچه میشن( بین خودمون بمونه من بعد چند روز رانندگی اینو فهمیدم! همش فک میکردم خودم انقدر ماهرانه!!! میرونم و .....) حالا اگه رئیس جمهور هم دو کلاچه ! باشه، رحم الله من قراء الفاتحه مع الصلوات!!!!!!!!!!!!!! تازه اگه مثل من فکر کنه راننده خودشه! مدام منکر کمک های کمک راننده میشه و میگه : چیزه! چرا کمک راننده رو به راننده وصل میفرمایید! کی پول ثبت نام آموزشگاه منو داده! من با عرق جبین! کَدّ یمین! خودم ثبت نام کردم! من با پول تو جیبیم 500 تا لب تاب به ملت هبه! کردم و....  

حالا اوج ماجرا اونجاست که رئیس جمهور مملکت بخواد مثل بنده عشقی!!! دنده تگزاسی بکشن! اونوقت معلوم نیست چه بلایی ممکنه سر ملت بیاد! و نقش کمک راننده چیه! آیا ایشون محرک دنده تگزاسی کشیدن میشن یا نه؟ آیا اصلا ایشون قصد نجات راننده رو دارن، راننده ای که یه ملتو داره هدایت میکنه! یا بازم قصدشون  نجات 30 % هست!

یا تصور بفرمایید رئیس جمهور از یه چیزی بترسن و مثل بنده بخوان بپرن وسط محل ترس! گفتم که من از ماشینای بزرگ میترسم و داشتم خودمو رسما به کشتن میدادم.حالا شاید رئیس جمهور از یه چیز! مثلا از دول غیر الهی بترسن، یعنی فقط ایتالیا و ... رو داخل 30 % بدونن و متمایل بشن به طرف اون چیز! خوب اونوقت ممکنه پرونده ی هسته ای و ریشه ای کشور کمی آ آ !!!!!!!!!  

البته من برای ثبت نام آموزشگاه 300 میلیون! به حساب آقا شهرام پول نریختم! ای وای ببخشید اشتباه شد!!!!! منظور این که من با حساب پاک وارد رانندگی شدم. اما اگه کسی با هر صدقه ای! وارد رانندگی!!!!!!!!سیاسی بشه اونوقت ممکنه کمک راننده هی بهش فرمان به چپ و به راست ! راست!!!!!! بده و .......

حالا شما هم بفرمایید رانندگی! ما که حال کردیم اساسی!!!!!! شما بی بهره نمونید!!!

میدونستید که فردا آقای دکتر احمدی نژاد میان تبریز و ما هم میکوبیم میریم استقبالشون؟ دلتون بسوزه!!! نگران نباشید مدیریت محترمه ی وب از عوض همه تون ابراز احساسات میکنه

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

*خودم میدونم که طبق قانون بسیار محترم اساسی کشور جمهوری اسلامی ایران رئیس جمهور باید از رجال سیاسی باشه و من به این قانون مثل تمام قوانین کشور عزیزم ایران احترام قائلم و هیچ وقت نخواستم به مسئولیت هایی که برای بانوان تعیین نشده دل ببندم و در امور دینیم، همیشه سمعا و طاعتا بوده ام. اما در مثال که مناقشه نیست!!! حالا یه  مقایسه که ایرادی به قانون جون! نمیرسونه که شما هم کلید میکنید!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388;ساعت 1:53 قبل از ظهر;  توسط منتظر;  | 

آقای موسوی دیشب دیدم رئیس جمهور محبوب و قدرتمند من، به شما ابراز علاقه کردند و من به تاسی از ایشون به شما علاقه مند!!!!!! شدم.

آقای موسوی من به شما علاقه مندم! و شما رو دوست دارم! واسه همون حیفم میاد چند ویژگی شاخص و قابل تقدیر شما رو نگم. حالا میخواید بگم؟ بگم؟ بگم؟

1- شما خیلی شجاع هستید. چون علی رغم توصیه های دوستان شفیقتون اومدید برای مناظره! من تصور نمیکردم شما بیاید! اما اومدید. این اوج شجاعت شماست . درسته که حرفی برای گفتن نداشتید و منابع اطلاعاتیتون ضعیف بودن و خودتونم انقدر کم آوردید که به تته پته افتادید و چیز چیز میگفتید و همون  اول بسم الهی گفتید من نمیخواستم بیام منو هل دادن به سمت این مسئولیت! ولی خوب ! مهم اینه که شما اومدید و کم آوردید اما با شجاعت موندید!!!!!! و جلسه رو ترک نکردید. احسنت به حضور حماسیتون!!!!!!!! دوستاتون گفته بودن اگه شما بیاین 6 به 1 میبازید و اگه نیاید 3 به 1 میبازید. اما من میخوام کمی کمکتون کنم. آخه گفتم که من  به شما علاقه مندم! ببینید شما (حداقل) 3 روح در یک کالبدید! پس با حضورتون در مناظره باختتون شد 18 به 1. دیدید دوستاتون باز آمار دروغین بهتون دادن! ( دیشب تو خونه هی میگفتیم: الان دکتر!!!!!!! خاتمی چقدر خدا رو شکر میکنن که انصراف دادن و نیومدن تو صحنه انتخابات و شما شدید سیبلشون! ای جون! ای جون!)

2- شما مرد بسیار غیوری هستید! وقتی آقای دکتر محمود مردمی نژاد عکس محجب و ۳ در ۴ خانوم شما رو از توی مجله با زاویه ی لانگ شات! دوربین، به مردم نشون دادن، شما از شدت غیرت! صداتون لرزید و اعتراض کردید که چرا عکس خانوم منو نشون میدید!!!( البته میدونم که شما میدونید وقتی خانومتون همراه شما میاد تو مجالس کل آقایون چشاشونو درویش میکنن و اصلا نمیبینن خانوم شما روسری و مانتوش چه رنگیه!) این غیرت شما تو ستاد هاتون هم مشهوده! جوانان سبزی که از قضا همه و همه و همه خواهر برادرن! هی به دست و بال هم طناب! نه ببخشید روبان میبندن و خیلی محبت آمیز راه میرن و صحنات زیبایی رو به نمایش میزارن.من واقعا از دیدن این خواهر برادرهای محترم! و بس علاقه  مند به هم! تعجب مبکنم! آخه میدونید منم داداش دارم. نه یکی نه دوتا ، 5 تا  (بگو ماشالله) ولی هیچ وقت انقدر صمیمی نبودیم. البته همدیگر رو خواهر برادری خیلی دوست داریم اما....

خوب تربیت های خونوادگی فرق میکنن دیگه! الحمد لله تربیت خانوادگی ما مثل خواهر برادرهای ستاد شما نیست.اما خداییش ننه بابای این خواهر برادرا کین؟ که انقدر ماشالله انفجار جمعیت ایجاد کردن؟ میبینید زنده موندن؟ یا دیگه عمرشونو دو دستی تقدیم شما کردن و رفتن! چه ننه بابای فعال و سیاسی بودن ایشون!!!!!!!

3- شما خیلی مستقلید! هر حرفی که میزدید از فکر ناب 20 سال مسکوت مونده تون نشات میگرفت! تابلو بود که تو طرح سوالاتون هیچ همفکری نداشتید! کسی به شما خط نداده بود! همه ی حرف ها حاصل تفکرات شخصیتون بود! اما نمیدونم چرا همه ی حرفاتونو من از قبل شنیده بودم!!!!!! یاهم حس ششمم بهم گفته بود شما چیارو میگید!!!! مثلا این که چه نیازی به کنجکاوی تو دنیا داریم !!!!! چرا هولوکاست رو پیش میکشیم!!!! .......ولش کنید بیشتر از این بگم دوستان فکر میکنن من دارم از خودم تعریف میکنم که یعنی خیلی باهوشم و از قبل حرفاتونو میدونستم! و شایدم فکر کنن شما..........

 استقلال خیلی مهمه و الحمد لله شما به کمک خانوم دکتر!!!!! رهنورد، همفکر همیشگیتون بهش رسیدید! دکتر!!!!!موسوی شما باعث شدید ما دیشب تا نصف شب بیدار بمونیم!!! موقع مناظره مدام تکبیر میفرستادیم و خونه مون شده بود ستاد! خودتون گفتید هر ایرانی یک ستاد!

ولی من علی رغم علاقه ای که به شما دارم!!! بهتون رای نمیدم.

من به مردی ولایی تر، با تقوا تر، پیرور خط امامی تر، مردمی تر، شجاع تر ، غیور تر، مستقل تر، محبوب تر، مخلص تر، آگاه تر، مسئولیت پذیر تر و........رای خوام داد.

دوستان عزیز( مخصوصا تهرانی ها و مراکز استانی ها)  دیشب بعد مناظره متنی نوشتم و در آن ابراز احساسات کردم و تصمیم داشتم به عنوان پست جدید بزنم اما به علت قطعی نت شهرمون نتونستم بزنم و کلی ضد حال خوردم! الان تو قسمت ادامه  مطلب میزنمش، اگه دوست داشتید بخونید. به خدا جمله به جمله اش احساسات واقعیمه (حالا کی احساسات منو خریداره!) منظور این که اگه خواستید بخونیدش و الا فلا !

راستی دوستان عزیز به وب ما میتوانیم سر بزنید و نظر بدید. خیلی مفیده ها!


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388;ساعت 12:10 بعد از ظهر;  توسط منتظر;  |